پارت سه فیک دروازه ی عشق
پارت سه فیک دروازه ی عشق
ساعت شد هشت شب و من هم به سمت قصر راهی شدم
وقتی رسیدم وارد قصر شدم
+او چقد بزرگه
رفتیم و سر میز ها نشستیم
بعد از شام:
از زبان ا/ت: جونگکوک رو دیدم که داره میاد سمتمون و گفت:
_ایا این مادمازل زیبا افتخار میده که با من برقصه؟
از شیرین زبونیش یکم خندم گرفت بعدش با کمی مکث دستمو گذاشتم توی دستش و رفتیم روی پیست رقص
آهنگ ملایمی پِلِی شد منم دستمو دور گردن جونگکوک حلقه کردم و دستای اون هم دور کمرم حلقه شد و شروع کردیم به رقصیدن خیلی حس خوبی بود که از اون فاصله ی نزدیک صورتشو ببینم فک میکنم اون واقعا جذاب بود
به آخرای رقص رسیدیم و با یک حرکت منو چرخوند و روی دستش انداخت و منم زانومو خم کردم و اهنگ تموم شد
از اونجایی که خیلی خسته بودم با جونگکوک رفتیم خونه و خوابیدیم.
یک هفته بعد:
روز ها به همین روال با جونگکوک پیش رفت می رفتیم اسب سواری ماهیگیری و... اما من تا ابد نمیتونم اینجا بمونم همین الانم نزدیک یک ماهه که توی این دنیاعم باید هر چه زودتر برگردم پیش خانوادم پس تصمیم گرفتم یکم راجب اون دریچه ی عجیب تحقیق کنم باید بفهمم که چه اتفاقی افتاده پس تصمیم گرفتم امروز عصر به کتابخونه برم
آماده شدم و از اونجایی که هوا گرم بود یه لباس کوتاه و راحت پوشیدم و موهامو بستم و رفتم کتابخونه
(اسلاید دوم،محل مهمونی)
ساعت شد هشت شب و من هم به سمت قصر راهی شدم
وقتی رسیدم وارد قصر شدم
+او چقد بزرگه
رفتیم و سر میز ها نشستیم
بعد از شام:
از زبان ا/ت: جونگکوک رو دیدم که داره میاد سمتمون و گفت:
_ایا این مادمازل زیبا افتخار میده که با من برقصه؟
از شیرین زبونیش یکم خندم گرفت بعدش با کمی مکث دستمو گذاشتم توی دستش و رفتیم روی پیست رقص
آهنگ ملایمی پِلِی شد منم دستمو دور گردن جونگکوک حلقه کردم و دستای اون هم دور کمرم حلقه شد و شروع کردیم به رقصیدن خیلی حس خوبی بود که از اون فاصله ی نزدیک صورتشو ببینم فک میکنم اون واقعا جذاب بود
به آخرای رقص رسیدیم و با یک حرکت منو چرخوند و روی دستش انداخت و منم زانومو خم کردم و اهنگ تموم شد
از اونجایی که خیلی خسته بودم با جونگکوک رفتیم خونه و خوابیدیم.
یک هفته بعد:
روز ها به همین روال با جونگکوک پیش رفت می رفتیم اسب سواری ماهیگیری و... اما من تا ابد نمیتونم اینجا بمونم همین الانم نزدیک یک ماهه که توی این دنیاعم باید هر چه زودتر برگردم پیش خانوادم پس تصمیم گرفتم یکم راجب اون دریچه ی عجیب تحقیق کنم باید بفهمم که چه اتفاقی افتاده پس تصمیم گرفتم امروز عصر به کتابخونه برم
آماده شدم و از اونجایی که هوا گرم بود یه لباس کوتاه و راحت پوشیدم و موهامو بستم و رفتم کتابخونه
(اسلاید دوم،محل مهمونی)
- ۲.۶k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط