قمآرتآریک
::قـــمــآرـــتــآرـیــکـــ!🌑🕯️::
P:::5
بعد از درآوردن خوش نویس،پدرم از زیر میز شیشه ای سیاه،با دوره ی چرم مشکی،چند برگه و یک زیردستی چوبی درآورد که یک خودکار آبی،روی آن بود.آن برگه را امضاء کردن.
بعد از اینکه امضاء کردن،اون جوجه رنگی لنگ دراز بهم نگاهی انداخت.نمبتونم بگم که چجور نگاهی بود.فقط میدونم که اصلا حس خوبی ازش نگرفتم.پس منم متقابل بهش زل زدم.بدون هیچ احساسی.فقط با نفرت نگاهش کردم.اما اون نگاهی نرم و سرد داشت،که تمسخر توش موج میزد.منم با اوق زنی نگاهش کردم.نگاهش سرد شد و با جدیت نگام کرد و بعد اون کله گچی گفت:«ران،درست رفتارکن.اونجوری هم نگاهش نکن.مثل ندیده هابیت.»اووووو این کله گچی هم خوب پایس ها!
از قیافش خشم میبارید و پدرو گفت:«خوب دیگه!ری ری! بهتره بری لباسات رو جمع کنی! بامداد ساعت ۴ میان دنبالت!»با خشم نگاهش کردم.خشمی که هر لحظه ممکن بود فوران کنه و گردن این حرومزاده رو بشکنه. برگشت و نگاهم کرد و گفت:«یوری_چان،میشه به چیزی رو در گوشت بگم؟»گوشم رو نزدیک کردم و با صدای آرومی گفت:«اگر بشنوم که مخالفتی با لجبازی ای با مستر_هاینانی کردی،دیگه اون بازنده یه احمق رو نمیبینی!»وسرش رو برگردوندی و دوباره همون لبخند مزخرف رو زد. تمام بدنم مورمور شد.فکم منقبض شده بود.دلم میخواست بزنم و تیکه تیکش کنم.آکیرا دستم رو گرفت و فشارداد.برگشتم و نگاهش کردم و اون با دلسوزی و التماس نگاهم کرد و سپس به لبخنده«همه چی درست میشه!»یا«من خوبم و نگران نباش!»ــی تحویلم داد.منم خودم رو از حالت انقباض در آوردم و تظاهر کردم که مشکلی ندارم.درصورتی که همه چی مشکل داشت!اون لنگ دراز گفت:«خوب.فکر کنم ماهم دیگه وقتشه که بریم.اینطور نیست مایکی؟»
«آره...بهتره که بریم.ما دیگه اینجا کاری نداریم.»و بلند شدن و رفتن.پدر و مادر هم رفتن که اونارو بدرقه کنیم.منم به زور رفتم و هنوز هم با خشم و نفرت نگاه پدر،مادر و اون دراز بی خواص می کردم.(ران؟❌
دراز بی خواص/لنگ دراز/هول پرومکس✅...ببخشید یه لحظه رگ حق گوییم زد بالا...)بعد از رفتنشون مادرم گفت:«واییییی!دیدی مستر هایتانی چطور داشت نگاهم میکرد؟»پدرم گفت:«انقدر زیبایی محوت شد مای کویین❤️!»(مای کویین یعنی ملکه یه من)«اوووووووسِباسیَن!
ممنون هانی!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوب بچه ها....
پارت بعد ۱۰ لایک و ۱۵ کامنت👍🏻
عرعر🫏✨✨^_^
P:::5
بعد از درآوردن خوش نویس،پدرم از زیر میز شیشه ای سیاه،با دوره ی چرم مشکی،چند برگه و یک زیردستی چوبی درآورد که یک خودکار آبی،روی آن بود.آن برگه را امضاء کردن.
بعد از اینکه امضاء کردن،اون جوجه رنگی لنگ دراز بهم نگاهی انداخت.نمبتونم بگم که چجور نگاهی بود.فقط میدونم که اصلا حس خوبی ازش نگرفتم.پس منم متقابل بهش زل زدم.بدون هیچ احساسی.فقط با نفرت نگاهش کردم.اما اون نگاهی نرم و سرد داشت،که تمسخر توش موج میزد.منم با اوق زنی نگاهش کردم.نگاهش سرد شد و با جدیت نگام کرد و بعد اون کله گچی گفت:«ران،درست رفتارکن.اونجوری هم نگاهش نکن.مثل ندیده هابیت.»اووووو این کله گچی هم خوب پایس ها!
از قیافش خشم میبارید و پدرو گفت:«خوب دیگه!ری ری! بهتره بری لباسات رو جمع کنی! بامداد ساعت ۴ میان دنبالت!»با خشم نگاهش کردم.خشمی که هر لحظه ممکن بود فوران کنه و گردن این حرومزاده رو بشکنه. برگشت و نگاهم کرد و گفت:«یوری_چان،میشه به چیزی رو در گوشت بگم؟»گوشم رو نزدیک کردم و با صدای آرومی گفت:«اگر بشنوم که مخالفتی با لجبازی ای با مستر_هاینانی کردی،دیگه اون بازنده یه احمق رو نمیبینی!»وسرش رو برگردوندی و دوباره همون لبخند مزخرف رو زد. تمام بدنم مورمور شد.فکم منقبض شده بود.دلم میخواست بزنم و تیکه تیکش کنم.آکیرا دستم رو گرفت و فشارداد.برگشتم و نگاهش کردم و اون با دلسوزی و التماس نگاهم کرد و سپس به لبخنده«همه چی درست میشه!»یا«من خوبم و نگران نباش!»ــی تحویلم داد.منم خودم رو از حالت انقباض در آوردم و تظاهر کردم که مشکلی ندارم.درصورتی که همه چی مشکل داشت!اون لنگ دراز گفت:«خوب.فکر کنم ماهم دیگه وقتشه که بریم.اینطور نیست مایکی؟»
«آره...بهتره که بریم.ما دیگه اینجا کاری نداریم.»و بلند شدن و رفتن.پدر و مادر هم رفتن که اونارو بدرقه کنیم.منم به زور رفتم و هنوز هم با خشم و نفرت نگاه پدر،مادر و اون دراز بی خواص می کردم.(ران؟❌
دراز بی خواص/لنگ دراز/هول پرومکس✅...ببخشید یه لحظه رگ حق گوییم زد بالا...)بعد از رفتنشون مادرم گفت:«واییییی!دیدی مستر هایتانی چطور داشت نگاهم میکرد؟»پدرم گفت:«انقدر زیبایی محوت شد مای کویین❤️!»(مای کویین یعنی ملکه یه من)«اوووووووسِباسیَن!
ممنون هانی!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوب بچه ها....
پارت بعد ۱۰ لایک و ۱۵ کامنت👍🏻
عرعر🫏✨✨^_^
- ۵.۶k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط