🪽Angel of salvation 🪽
🪽Angel of salvation 🪽
Part ⁵⁷
موهای ات بلند بود و هر مدل مویی که میخواست رو میتونستن بدون دردسر رو موهاش پیاده کنن. میکاپ ارتیستا و شینیون کارا مدل های مد نظرشونو به ات دادن تا از بین اونا انتخاب کنه .
مدل مویی ساده با بافت تلی شلی انتخاب کرد که پشت موهاش با ظرافتی چشم گیر جمع میشد و موهای جلوش هم روی صورتش ریخته میشد . و برای میکاپ هم میکاپ خیلی ساده ای انتخاب کرد که سنشو بالا نبره .
بعد از اینکه مدل مورد نظرشو به میکاپ ارتیستا و شینیون کارا داد اونا شروع به کار کردن .
کار میکاپ و شینیون ات همزمان باهم به پایان رسید و وقت پوشیدن لباس بود . در اخر تاجی رو سرش گذاشتند . به قدری زیبا شده بود که حتی شینیون کارا و میکاپ ارتیستا هم با حیرت به ظرافت و زیبایی ات خیره شده بودن و به خاطر زیباییش تحسینش میکردن .ات حس و حال عجیبی داشت . نمیدونست کلافست، ناراحته ، میترسه ، خوشحاله تردید داره و یا کلی احساس دیگه . انگاری تموم احساساتی که یک انسان داره دست به دست هم داده بودن تا اون دختر هرگز یادش نره که کی هست ، کی بوده و چه کسی قراره بشه . از بین تمام احساساتی که داشت ترس رو بیشتر احساس میکرد . از صبح فقط این تو مغزش تکرار میشد «تنها یه نفر برام مونده . میترسم ، میترسم که اونم رهام کنه و بیخیالم بشه »
این همه احساسات مختلف براش عذاب اور بود . از طرفی دلش میخواست این روز رو یاد بمونه و از طرفی هم دلش نمیخواست .
هنوز هم مادرش نیومده بود پیشش و هین حاضر شدن فقط مادرشوهرش بهش سر میزد و حال و هواشو عوض میکرد ور صورتی که باید مادرش میومد . روز خیلی عجیبی بود ، خیلی عجیب.
از طرفی یونگی نگران حال ات بود . گریه های دیروزش بدجور دلشو میلرزوند . دست داشت موقع اماده شدنش کنارش باشه و بغلش کنه تا اون دختر ارامش بگیره . توی این مدت یونگی متوجه شده بود که ات عاشق بغل کردنه ، ولی هر بغلی نه .
بغل کسی که دوستش داشته باشه و بهش احساس امنیت بده .
اشفته بود اما نمیدونست چرا . بالاخره هر دو اماده شدن و زمان دیدن هم فرا رسید . یونگی با دسته گلی از گل های رز قرمز پشت در اتاق بود . مادرشو دید که با عجله داره به سمتش میاد .
یونگی 🪽 چیشده مامان .
می سون : بیا اینارو بده به ات .
جعبه ای رو سمت یونگی گرفت و یونگی هم از اونو از دست مادرش گرفت و بازش کرد .
یونگی 🪽 باشه .
می سون : افرین پسر خوشتیپم .
و بعد می سون از اونجا رفت و یونگی برگشت سمت در و در زد .
یونگی 🪽 ملکه من ... میتونم بیام داخل؟
ات ✨ بله پادشاهم .
با صدای ظریف ات در و به ارومی باز کرد و واردش شد .
چشمش به ات افتاد که ات بلند شد و ایستاد . لحظه ای زمان برای اون دو متوقف شد و فقط به خیره شدن . بعد از گذشت چند دقیقه یونگی اروم به سمت ات قدم برداشت .
یونگی 🪽 کلمه ای برای وصف زیباییت پیدا نمیکنم ...یعنی... ملکه من همچین شخص زیباییه ؟ خدای من خواب میبینم ؟
ات قدمی جلو تر رفت و یه دستشو گذاشت رو شونش .
ات ✨ خواب نمیبینی پادشاهم .
اون دو همدیگه رو نجات داده بودن . ات یونگی رو از تاریکی دلش و یونگی ات رو از تاریکی دنیا . همدیگه رو در اغوش گرفتن . بعد گذشت چند دقیقه از هم جدا شدن . یونگی دسته گل و به ات داد و رفت پشت ات وایساد و جعبه ای که مادرش داده بود و باز کرد و گردنی زیبایی از جنس طلای سفید رو دور گردن ات انداخت .
ات ✨ چیکار میکنی .
یونگی 🪽 هیچی .
قفل گردنی رو بست و بوسه ای پشت گردن ات گذاشت که لحظه ای ات نفسش تو سینه حبس شد . امد کنارش و با دقت گوشواره های ست گردنی رو گوش ات کرد و دستشو گرفت .
یونگی 🪽 بریم ؟
ات ✨ بریم .
شرط
³⁰ لایک
²⁰ کامنت
¹⁰ بازنشر
اسلاید دو مدل موی ات
اسلاید سه میکاپ و کلا چهره ات تو داستان
اسلاید چهار تاجی که رو سرش گذاشتن
Part ⁵⁷
موهای ات بلند بود و هر مدل مویی که میخواست رو میتونستن بدون دردسر رو موهاش پیاده کنن. میکاپ ارتیستا و شینیون کارا مدل های مد نظرشونو به ات دادن تا از بین اونا انتخاب کنه .
مدل مویی ساده با بافت تلی شلی انتخاب کرد که پشت موهاش با ظرافتی چشم گیر جمع میشد و موهای جلوش هم روی صورتش ریخته میشد . و برای میکاپ هم میکاپ خیلی ساده ای انتخاب کرد که سنشو بالا نبره .
بعد از اینکه مدل مورد نظرشو به میکاپ ارتیستا و شینیون کارا داد اونا شروع به کار کردن .
کار میکاپ و شینیون ات همزمان باهم به پایان رسید و وقت پوشیدن لباس بود . در اخر تاجی رو سرش گذاشتند . به قدری زیبا شده بود که حتی شینیون کارا و میکاپ ارتیستا هم با حیرت به ظرافت و زیبایی ات خیره شده بودن و به خاطر زیباییش تحسینش میکردن .ات حس و حال عجیبی داشت . نمیدونست کلافست، ناراحته ، میترسه ، خوشحاله تردید داره و یا کلی احساس دیگه . انگاری تموم احساساتی که یک انسان داره دست به دست هم داده بودن تا اون دختر هرگز یادش نره که کی هست ، کی بوده و چه کسی قراره بشه . از بین تمام احساساتی که داشت ترس رو بیشتر احساس میکرد . از صبح فقط این تو مغزش تکرار میشد «تنها یه نفر برام مونده . میترسم ، میترسم که اونم رهام کنه و بیخیالم بشه »
این همه احساسات مختلف براش عذاب اور بود . از طرفی دلش میخواست این روز رو یاد بمونه و از طرفی هم دلش نمیخواست .
هنوز هم مادرش نیومده بود پیشش و هین حاضر شدن فقط مادرشوهرش بهش سر میزد و حال و هواشو عوض میکرد ور صورتی که باید مادرش میومد . روز خیلی عجیبی بود ، خیلی عجیب.
از طرفی یونگی نگران حال ات بود . گریه های دیروزش بدجور دلشو میلرزوند . دست داشت موقع اماده شدنش کنارش باشه و بغلش کنه تا اون دختر ارامش بگیره . توی این مدت یونگی متوجه شده بود که ات عاشق بغل کردنه ، ولی هر بغلی نه .
بغل کسی که دوستش داشته باشه و بهش احساس امنیت بده .
اشفته بود اما نمیدونست چرا . بالاخره هر دو اماده شدن و زمان دیدن هم فرا رسید . یونگی با دسته گلی از گل های رز قرمز پشت در اتاق بود . مادرشو دید که با عجله داره به سمتش میاد .
یونگی 🪽 چیشده مامان .
می سون : بیا اینارو بده به ات .
جعبه ای رو سمت یونگی گرفت و یونگی هم از اونو از دست مادرش گرفت و بازش کرد .
یونگی 🪽 باشه .
می سون : افرین پسر خوشتیپم .
و بعد می سون از اونجا رفت و یونگی برگشت سمت در و در زد .
یونگی 🪽 ملکه من ... میتونم بیام داخل؟
ات ✨ بله پادشاهم .
با صدای ظریف ات در و به ارومی باز کرد و واردش شد .
چشمش به ات افتاد که ات بلند شد و ایستاد . لحظه ای زمان برای اون دو متوقف شد و فقط به خیره شدن . بعد از گذشت چند دقیقه یونگی اروم به سمت ات قدم برداشت .
یونگی 🪽 کلمه ای برای وصف زیباییت پیدا نمیکنم ...یعنی... ملکه من همچین شخص زیباییه ؟ خدای من خواب میبینم ؟
ات قدمی جلو تر رفت و یه دستشو گذاشت رو شونش .
ات ✨ خواب نمیبینی پادشاهم .
اون دو همدیگه رو نجات داده بودن . ات یونگی رو از تاریکی دلش و یونگی ات رو از تاریکی دنیا . همدیگه رو در اغوش گرفتن . بعد گذشت چند دقیقه از هم جدا شدن . یونگی دسته گل و به ات داد و رفت پشت ات وایساد و جعبه ای که مادرش داده بود و باز کرد و گردنی زیبایی از جنس طلای سفید رو دور گردن ات انداخت .
ات ✨ چیکار میکنی .
یونگی 🪽 هیچی .
قفل گردنی رو بست و بوسه ای پشت گردن ات گذاشت که لحظه ای ات نفسش تو سینه حبس شد . امد کنارش و با دقت گوشواره های ست گردنی رو گوش ات کرد و دستشو گرفت .
یونگی 🪽 بریم ؟
ات ✨ بریم .
شرط
³⁰ لایک
²⁰ کامنت
¹⁰ بازنشر
اسلاید دو مدل موی ات
اسلاید سه میکاپ و کلا چهره ات تو داستان
اسلاید چهار تاجی که رو سرش گذاشتن
- ۵۵۳
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط