سادگی کردم ، سفر بی همسفر ، ممکن نبود
سادگی کردم ، سفر بی همسفر ، ممکن نبود
پر زدن در آسمان ، بی بال و پر، ممکن نبود
ساده دل بستم به یک لبخند جادویی ، ولی
ساده دل برداشتن از یک نفر ، ممکن نبود
هر چه دیدم از تو ، پای بد گمانی های من !
دیگر ، اما اعتماد ِ بیشتر ، ممکن نبود
از تمام زندگی ، آرامشی می خواستم
لحظه ای آرامش این جا در خطر ممکن نبود
من ، دل ِ یک مرغ را دارم میان سینه ام
عشق ورزیدن به تو ، با این جگر، ممکن نبود
قهوه یادت هست؟ زهرش درگلویم مانده باز
خوردن ِآن قهوه با مشتی شکر ، ممکن نبود
هر کجا نام خدا آمد ، بتی آن جا نشست
بت شکستن دیگر اما ، با تبر ممکن نبود
پر زدن در آسمان ، بی بال و پر، ممکن نبود
ساده دل بستم به یک لبخند جادویی ، ولی
ساده دل برداشتن از یک نفر ، ممکن نبود
هر چه دیدم از تو ، پای بد گمانی های من !
دیگر ، اما اعتماد ِ بیشتر ، ممکن نبود
از تمام زندگی ، آرامشی می خواستم
لحظه ای آرامش این جا در خطر ممکن نبود
من ، دل ِ یک مرغ را دارم میان سینه ام
عشق ورزیدن به تو ، با این جگر، ممکن نبود
قهوه یادت هست؟ زهرش درگلویم مانده باز
خوردن ِآن قهوه با مشتی شکر ، ممکن نبود
هر کجا نام خدا آمد ، بتی آن جا نشست
بت شکستن دیگر اما ، با تبر ممکن نبود
- ۴.۹k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط