ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( پارت ۳۷۷ فصل ۳ )

جیمین : احمق نشو...برو..باشه؟
تند سر به نه تکون دادم و گفتم الا : من.. من تنهات نمیذارم. خواست دهن باز کنه که عصبي داد زدم الا:بسه.. من تنهات نمیذارم. بس کن
و نالیدم فقط بس کن که و اشکم جاري شد.
داغون سرمو پایین انداختم و پیشونیمو به سینه اش تکیه دادم و مشوش گفتم
الا: همه چی درست میشه بهت قول میدم تند
سرمو بلند کردم و دو طرف صورت عرق کرده و رنگ پریده شو گرفتم
الا: من هیچ جا نمیرم..پس بهم قول بده چشماتو باز کني.. باشه؟ بهم قول بده..
و اشکم روی صورتش چکید.ذلب هاش لرزید و اروم و به زور سر تکون داد. لبخند خیلی تلخی زدم
الا: عالیه..عالیه جیمین..
نباید وقتو تلف کنم. باید زودتر گلوله رو در بیار كيف پول چرمش رو توی دهنش گذاشتم. به زخمش نگاه کردم.. من میتونم.. باید بتونم.. به زور نفس عمیقی کشیدم و دستم رو جلو بردم و چشماش نگاه کردم
خيس عرق براي اطمينانم پلک زد. تند به زخمش نگاه کردم خدايا كمكم كن
همه جرئت و قدرتم رو جمع کردم و اروم دو انگشتم رو توی زخمش بردم
با دهن بسته سعي کرد داد بزنه.. چونه ام لرزید..
انگار الان درد گلوله رو با تمام وجودم حس میکردمذتمام وجودم داشت تیر میکشید لرزون دستم رو جلوتر بردم خيلي شدید نفس نفس زد.
انگشتاي مبتدي و وحشت زده ام به چیز محکمی برخورد کردن خودشه..
حالت تهوع خيلي شديدي داشتم. هول صاف شدم و تند با دو تا انگشتم .گرفتمش توي. گوشتش فرو رفته بود. عق زدم و اشکم جاري شد و اروم اروم کشیدمش بیرون. اخ.. گلوله فلزي كف دستم افتاد...
عق پردردي زدم که انگار تمام اجزاي داخلي بدنم اومد توي دهنم و دوباره برگشت سرجاش..
جیمین خيلي تند و با درد نفس نفس میزد..با چونه لرزون با وحشت نگاش کردم و ناباور لب زدم
الا: تموم شد.. تموم شد.درش اوردم
واقعا؟ من یه گلوله در آوردم؟ باورم نمیشه.. اشکی از گوشه چشمش سر خورد پایین.... قلبم آتیش گرفت سرخ شده بود و داشت خفه میشد.
دلم ریش شد براش با لرز گلوله رو رها کردم دستاي غرق خونم داشت حال بدم رو تشدید میکرد.. تند و به زور گفتم
الا: باید ببندمش...باید جلوي خون ريزي رو بگیرم
و تند دور برم رو برای پیدا کردن پارچه اي گشتم اما.. از دیدن خونی که همینجور از پهلوش جاري بود اشك تو چشمام حلقه زد..
قلبم داشت از دهنم بیرون میومد.. باید جلوي.. خون ریزی رو بگیرم... اما..
پیرهنم تند لبه پیرهنم رو گرفتم و .کشیدمش لعنتی پاره نمیشد.
دستام میلرزید و جنسش ضخیم بود. با خشم محکم تر لبه پیرهنم رو کشیدم. اه.. پاره نمیشد نمیتونستم.. باید درش میآوردم.
تند پالتومو در آوردم حالش خيلي بد بود.ذچشماش خمار شده بود.
خون داشت خون خيلي زيادي از دست میداد..
مجبور بودم تند پیرهنم رو از تنم در اوردم وااي..وااي خدا..خيلي سرد بود..
دیدگاه ها (۲)

( ظهور ازدواج )( پارت ۳۷۸ فصل ۳ )تند و هول پالتومو پوشیدم خي...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۷۹ فصل ۳ )فقط به پالتو تنم بود به زور س...

ظهور ازدواج )( پارت۳۷۶ فصل ۳ )معده ام از دیدن این همه خون ...

ظهور ازدواج )( پارت۳۷۵ فصل ۳ )الا : اخه چجوری تا صبح سر کنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط