بازیدرخون

بازی_در_خون🍷🔪
پارت صد هشتاد سه🍷🔪


به نگاه به برگه کرد و دوباره بهم خیره شد
+بچه ماست؟

اوهومی گفتم
چشمامو ازش دزدیدم

چند دقیقه ناباور به برگه زل زده بود و بعد لبخند صورتشو پوشوند

سریع بغلم کرد
منو بین بغلش قایم کرد و گفت
+مامان بچه ی من شدی ت وله سگ؟

لبامو جمع کردم

که صورتمو از قفسه سینه اش جدا کرد
با دیدن حالت لبام نتونست تحمل کنه

خم شد

آروم بوسه ای روی لبم زد
+مامان شدی بچه ؟ تو که هنوز کوچولویی‌‌

دستشو گذاشت رو شکمم

بیشتر حرفاش انگار با خودش بود

زیر لب زمزمه کرد

+کارم در اومد ولی ، باید از دو تا بچه مراقبت کنم، ناز دو تا بچه رو بخرم و دوتا بچه بزرگ کنم همزمان...

از اینکه منو مثل بچه اش میدید بدم نمی اومد
اینکه مثل پدر پشتم بود باعث میشد بدونم تکیه گاه دارم

یه تکیه گاه قوی که تو هر لحظه میتونم بهش اعتماد کنم
دیدگاه ها (۲)

بازی_در_خون🍷🔪پارت صد هشتاد چهار🍷🔪لبخند قشنگی که روی لبش بود ...

بازی_در_خون🍷🔪پارت صد هشتاد پنج🍷🔪بعد ده دقیقه برگشت اخماش به ...

بازی_در_خون🍷🔪پارت صد هشتاد دو🍷🔪خودش مربیم میشد و من کلی شیطن...

بازی_در_خون🍷🔪پارت صد هشتاد یک🍷🔪سری تکون داد و زمزمه کرد تو ...

تکپارتی ای ان وقتی حامله ای اما بچه رو نمیخواد

³my monthپارت⁵⁰⁹:³⁰از خواب بیدار شد و دید که یونگی داره جلو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط