به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری

به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری؟
سربه تایید تکان دادی و گفتی آری !

عین مرگ است اگر بی تو بخواهد برود
او که از جان خودت دوست ترش می داری

ای که نزدیک تری از من دلتنگ به من
بین ما نیست به جز فاصله ای اجباری

من عروس توام ای از من و آغوشم دور
خطبه را گریه من می کند امشب جاری

زندگی چیست به جز خاطره ای افسرده
زندگی چیست به جز رنج و غمی تکراری

گله ای نیست به تنهایی خود دل بستم
به -غزل گریه- هر روز. . . به شب بیداری

روی دیوار دلم سایه ای از قامت توست
مثل تنهایی من قد بلندی داری . . . !
دیدگاه ها (۱)

مردی که ویران از فراق ات بود، من بودم!از هر جهت در اشتیاقت ب...

گوشه ای داری بمیرم؟! غار باشد بهتر استمرد عاشق از خودش بیزار...

با تواَم عشق قسم خورده پنهانی ِمنبا تواَم بی خبر از حال و پر...

درد یعنی بزنی دست به انکار خودتعاشقش باشی و افسوس گرفتار خود...

Part 13

نمی خواهم رمانتیک باشم یا با حرف ارام کردن را در حرف هایم بر...

پارت دوازدهم-سیب زمینی-

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط