𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۳ : ( خاطرهای که فراموش نشد )
هیونجین تمام شب خوابش نبرد.
هر بار که چشمهاش رو میبست، فقط یه تصویر جلوی چشمش میاومد...
فلیکس.
و اون تماس مشکوک.
───
صبح زود...
هیونجین وارد محوطهی دانشگاه شد.
همین که خواست از کنار دستگاه قهوه رد بشه، یکی صداش زد.
سونگمین : «هیونجین!»
دوست و همکلاسش، سونگمین، به سمتش اومد.
سونگمین : امروز با همگروهیت کار نمیکنی؟
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : اگه مجبور نباشم، نه.
سونگمین : یعنی هنوز باهاش حرف نزدی؟
هیونجین : حرفی بینمون نمونده.
سونگمین : چیزی نگفت.
هیونجین فقط آهی کشید و رفت و ترجیح داد ادامه نده .
...
چند دقیقه بعد، استاد وارد کلاس شد.
استاد : تا هفتهی بعد باید موضوع پروژهتون رو تحویل بدین.
همه شروع به صحبت با همگروهیشون کردن.
فقط هیونجین و فلیکس ساکت بودن.
استاد نگاهشون کرد.
استاد : شما دو نفر... بعد از کلاس دفتر من.
...
زنگ خورد.
هیونجین بدون حرف وارد دفتر استاد شد.
فلیکس هم پشت سرش اومد.
استاد پروندهای رو بست و گفت:
استاد : یا با هم کار میکنید... یا هر دو نمرهی پروژه رو از دست میدید.
هیونجین خواست اعتراض کنه.
اما استاد ادامه داد:
استاد : اختلاف شخصیتون به من ربطی نداره.
...
از دفتر که بیرون اومدن، چند لحظه سکوت بینشون بود.
آخرش فلیکس آروم گفت:
فلیکس : کتابخونه... ساعت پنج؟
هیونجین نگاهش کرد.
هیونجین : فقط برای پروژه.
فیلکس : فقط برای پروژه...
...
ساعت پنج.
هیونجین زودتر رسیده بود.
روی یکی از میزها نشست و لپتاپش رو باز کرد.
چند دقیقه بعد...
فلیکس اومد.
بدون هیچ حرفی روبهروش نشست.
برای اولین بار بعد از هفت سال...
سکوتشون از دعوا سنگینتر بود.
فلیکس برگهای جلوش گذاشت.
فلیکس : اینا چندتا ایده برای پروژهست.
هیونجین بدون نگاه کردن گفت:
هیونجین : خودم انجامش میدم.
فلیکس : پروژه دونفرهست.
هیونجین : لازم نیست کمکم کنی.
فلیکس نفس عمیقی کشید.
فلیکس : همیشه اینقدر لجباز بودی؟
هیونجین بالاخره سرش رو بلند کرد.
هیونجین : و تو همیشه اینقدر راحت آدمارو تنها میذاشتی؟
(سکوت...)
فلیکس نگاهش رو پایین انداخت. پیش خودش میگفت ( کاش میشد همه چیزو میگفتم .)
هیونجین از جاش بلند شد.
هیونجین : ده دقیقه دیگه برمیگردم.
...
وقتی از کتابخونه بیرون رفت...
کنار حیاط دانشگاه، صدای خندهی چند بچه توجهش رو جلب کرد.
دو تا پسر کوچیک زیر بارون دنبال هم میدویدن.
هیونجین بیاختیار لبخند زد.
و ناگهان...
───
هفت سال قبل...
فیلکس : هیونجین ، تندتر بدو ...!
فلیکس با خنده زیر بارون میدوید.
هیونجین هم دنبالش میدوید.
هر دو کاملاً خیس شده بودن.
هیونجین دستبند آبیرنگی رو از جیبش درآورد.
هیونجین : تولدت مبارک.
فلیکس با ذوق گفت:
فلیکس : خودت درستش کردی؟
هیونجین : آره... ولی حق نداری هیچوقت درش بیاری.
فلیکس همون لحظه دستبند رو بست.
بعد انگشت کوچیکش رو جلو آورد.
فلیکس : قول؟
هیونجین انگشتش رو دور انگشت فلیکس قفل کرد.
هیونجین : قول.
...
فلیکس : «هیونجین؟»
با شنیدن صدا، از خاطره بیرون اومد.
فلیکس کنارش ایستاده بود.
فلیکس : خوبی؟
هیونجین سریع صورتش رو برگردوند.
هیونجین : لازم نیست نگرانم باشی.
همین که خواست بره...
چشمش به مچ دست فلیکس افتاد.
دستبند آبی...
هنوز هم همونجا بود.
هیونجین خشکش زد.
هیونجین : توی ذهنش : ( اون... هنوز نگهش داشته؟ )
قبل از اینکه چیزی بپرسه...
گوشی فلیکس زنگ خورد.
رنگ از صورتش پرید.
تماس رو رد کرد.
اما چند ثانیه بعد...
یه پیام اومد.
( اخرین اخطار )
فلیکس سریع صفحه رو خاموش کرد.
اما دیر شده بود...
هیونجین اون پیام رو دیده بود.
پایان پارت ۳
پارت ۳ : ( خاطرهای که فراموش نشد )
هیونجین تمام شب خوابش نبرد.
هر بار که چشمهاش رو میبست، فقط یه تصویر جلوی چشمش میاومد...
فلیکس.
و اون تماس مشکوک.
───
صبح زود...
هیونجین وارد محوطهی دانشگاه شد.
همین که خواست از کنار دستگاه قهوه رد بشه، یکی صداش زد.
سونگمین : «هیونجین!»
دوست و همکلاسش، سونگمین، به سمتش اومد.
سونگمین : امروز با همگروهیت کار نمیکنی؟
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : اگه مجبور نباشم، نه.
سونگمین : یعنی هنوز باهاش حرف نزدی؟
هیونجین : حرفی بینمون نمونده.
سونگمین : چیزی نگفت.
هیونجین فقط آهی کشید و رفت و ترجیح داد ادامه نده .
...
چند دقیقه بعد، استاد وارد کلاس شد.
استاد : تا هفتهی بعد باید موضوع پروژهتون رو تحویل بدین.
همه شروع به صحبت با همگروهیشون کردن.
فقط هیونجین و فلیکس ساکت بودن.
استاد نگاهشون کرد.
استاد : شما دو نفر... بعد از کلاس دفتر من.
...
زنگ خورد.
هیونجین بدون حرف وارد دفتر استاد شد.
فلیکس هم پشت سرش اومد.
استاد پروندهای رو بست و گفت:
استاد : یا با هم کار میکنید... یا هر دو نمرهی پروژه رو از دست میدید.
هیونجین خواست اعتراض کنه.
اما استاد ادامه داد:
استاد : اختلاف شخصیتون به من ربطی نداره.
...
از دفتر که بیرون اومدن، چند لحظه سکوت بینشون بود.
آخرش فلیکس آروم گفت:
فلیکس : کتابخونه... ساعت پنج؟
هیونجین نگاهش کرد.
هیونجین : فقط برای پروژه.
فیلکس : فقط برای پروژه...
...
ساعت پنج.
هیونجین زودتر رسیده بود.
روی یکی از میزها نشست و لپتاپش رو باز کرد.
چند دقیقه بعد...
فلیکس اومد.
بدون هیچ حرفی روبهروش نشست.
برای اولین بار بعد از هفت سال...
سکوتشون از دعوا سنگینتر بود.
فلیکس برگهای جلوش گذاشت.
فلیکس : اینا چندتا ایده برای پروژهست.
هیونجین بدون نگاه کردن گفت:
هیونجین : خودم انجامش میدم.
فلیکس : پروژه دونفرهست.
هیونجین : لازم نیست کمکم کنی.
فلیکس نفس عمیقی کشید.
فلیکس : همیشه اینقدر لجباز بودی؟
هیونجین بالاخره سرش رو بلند کرد.
هیونجین : و تو همیشه اینقدر راحت آدمارو تنها میذاشتی؟
(سکوت...)
فلیکس نگاهش رو پایین انداخت. پیش خودش میگفت ( کاش میشد همه چیزو میگفتم .)
هیونجین از جاش بلند شد.
هیونجین : ده دقیقه دیگه برمیگردم.
...
وقتی از کتابخونه بیرون رفت...
کنار حیاط دانشگاه، صدای خندهی چند بچه توجهش رو جلب کرد.
دو تا پسر کوچیک زیر بارون دنبال هم میدویدن.
هیونجین بیاختیار لبخند زد.
و ناگهان...
───
هفت سال قبل...
فیلکس : هیونجین ، تندتر بدو ...!
فلیکس با خنده زیر بارون میدوید.
هیونجین هم دنبالش میدوید.
هر دو کاملاً خیس شده بودن.
هیونجین دستبند آبیرنگی رو از جیبش درآورد.
هیونجین : تولدت مبارک.
فلیکس با ذوق گفت:
فلیکس : خودت درستش کردی؟
هیونجین : آره... ولی حق نداری هیچوقت درش بیاری.
فلیکس همون لحظه دستبند رو بست.
بعد انگشت کوچیکش رو جلو آورد.
فلیکس : قول؟
هیونجین انگشتش رو دور انگشت فلیکس قفل کرد.
هیونجین : قول.
...
فلیکس : «هیونجین؟»
با شنیدن صدا، از خاطره بیرون اومد.
فلیکس کنارش ایستاده بود.
فلیکس : خوبی؟
هیونجین سریع صورتش رو برگردوند.
هیونجین : لازم نیست نگرانم باشی.
همین که خواست بره...
چشمش به مچ دست فلیکس افتاد.
دستبند آبی...
هنوز هم همونجا بود.
هیونجین خشکش زد.
هیونجین : توی ذهنش : ( اون... هنوز نگهش داشته؟ )
قبل از اینکه چیزی بپرسه...
گوشی فلیکس زنگ خورد.
رنگ از صورتش پرید.
تماس رو رد کرد.
اما چند ثانیه بعد...
یه پیام اومد.
( اخرین اخطار )
فلیکس سریع صفحه رو خاموش کرد.
اما دیر شده بود...
هیونجین اون پیام رو دیده بود.
پایان پارت ۳
- ۷۲
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط