「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 113
✦.................................
هر دو خشکشـان زد یک ثانیه بعد صدای دوم، بعد سوم، بعد ناگهان آژیرها تمام ساختمان انگار زنده شد تهیونگ همان لحظه از جایش بلند شد؛ اخم عمیقی روی صورتش نشست.
دیگر خبری از مرد آرام چند دقیقه قبل نبود فقط فرمانده باقی مانده بود؛ گوشی روی میزش به صدا درآمدبدون معطلی جواب داد:
_ بگو
صدای جیمین از آن طرف خط میآمد اما آنقدر بلند بود که آیلین هم بخشهایی از آن را شنید.
«به ضلع جنوبی حمله شده...»
«چند نفر وارد محوطه شدن...»
«احتمالاً همون گروه..»
رگ کنار گردن تهیونگ برجسته شد
_ اون حروم ៸زاده رو زنده میخوام
چند ثانیه گوش داد، بعد با صدایی سرد گفت:
_ دروازه شرقی رو ببندین. تیم دوم از پشت محاصره کنه هیچکس خارج نشه.
«فهمیدم.»
تماس قطع شد، آیلین بیاختیار بلند شد
+ چیشده؟
تهیونگ مستقیم نگاهش کرد.
_ همین الان باید بری.
+ چی؟
_ الان.
+ ولی-
_ آیلین
لحنش آنقدر جدی بود که قلب دختر فرو ریخت.
+ تهیونگ...
_ بحث نمیکنم.
چند قدم به سمتش آمد
_ از کنارم دور نمیشی.
آیلین برای اولین بار واقعاً ترس را در نگاهش دید و همین باعث شد چیزی نگوید.
ـــــــــــ
راهروهای پایگاه پر از نیرو شده بود، صدای دویدن، فریاد فرمانها، صدای بیسیمها همه چیز در چند دقیقه تبدیل به هرجومرج شده بود.
تهیونگ دست آیلین را محکم گرفته بود و تقریباً او را با خودش میکشید
+ تهیونگ...
_ فقط کنارم بمون
آیلین سر تکان داد برای اولین بار واقعاً مطیع شد اما درست وقتی به خروجی نزدیک شدند... صدای رگبار گلوله بلند شد.
بنگ بنگ بنگ بنگ!
دیوار کنارشان منفجر شد خردههای سیمان روی زمین پاشید، آیلین از ترس جیغ کوتاهی کشید اما قبل از اینکه حتی متوجه شود چه اتفاقی افتاده، تهیونگ او را پشت خودش کشید.
کامل؛ مثل یک سپر انسانی بازویش دور شانههای دختر حلقه شد و او را پشت بدن خودش پنهان کرد
_ سرت پایین!
صدای خشنش بین شلیکها گم شد، تفنگش را بیرون کشید چند نیرو از انتهای راهرو پاسخ آتش دادند فریادها بیشتر شد صدای شلیک از هر طرف میآمد.
تهیونگ سریع آیلین را پشت یک دیوار بتنی کشاند
_ اینجا بمون.
+ نه!
_ آیلین
+ تنهات نمیذارم!
برای یک لحظه نگاهش کرد، در آن شلوغی، در آن هرجومرج، فقط یک لحظه بعد خیلی آرام گفت:
_ برمیگردم
قلب آیلین فرو ریخت
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
تهیونگ از پشت دیوار بیرون رفت، دستور میداد، شلیک میکرد، نیروها را هدایت میکرد مثل کسی که برای چنین لحظهای ساخته شده باشد، اما آیلین فقط یک چیز میدید اینکه هر لحظه بیشتر از او دور میشود
و ناگهان...
چشمهای تهیونگ تنگ شد، چیزی دیده بود، کسی پشت سرشان؛ یک مهاجم مستقیم پشت آیلین، مرد تفنگش را بالا آورد.
همه چیز برای یک ثانیه کند شد، آیلین هنوز متوجه نشده بود، اما تهیونگ فهمید؛ کاملاً و بدون کوچکترین تردیدی دوید
_ آیلین!
دختر برگشت، فقط صدای او را شنیده بود، همان لحظه شلیک شد.
بنگ!
و تهیونگ خودش را جلوی او انداخت؛ صدای برخورد گلوله صدایی خفه وحشتناک؛ و بعد بدن مرد تکان خورد برای یک ثانیه کامل زمان ایستاد چشمهای آیلین از وحشت باز شد، نفسش بند آمد؛ روی پیراهن مشکی تهیونگ لکه قرمز آرام آرام پخش میشد دقیقاً کنار پهلویش.
و تهیونگ هنوز ایستاده بود؛ اما رنگ صورتش در همان چند ثانیه از بین رفت.
+... تهیونگ؟
صدایش لرزید
تهیونگ به سختی نفس کشید، نگاهش فقط روی او بود انگار میخواست مطمئن شود آسیبی ندیده و همین ترسناکترش میکرد.
+ تهیونگ
این بار صدای آیلین شکست و دنیا برای اولین بار واقعاً از زیر پایش کشیده شد
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 113
✦.................................
هر دو خشکشـان زد یک ثانیه بعد صدای دوم، بعد سوم، بعد ناگهان آژیرها تمام ساختمان انگار زنده شد تهیونگ همان لحظه از جایش بلند شد؛ اخم عمیقی روی صورتش نشست.
دیگر خبری از مرد آرام چند دقیقه قبل نبود فقط فرمانده باقی مانده بود؛ گوشی روی میزش به صدا درآمدبدون معطلی جواب داد:
_ بگو
صدای جیمین از آن طرف خط میآمد اما آنقدر بلند بود که آیلین هم بخشهایی از آن را شنید.
«به ضلع جنوبی حمله شده...»
«چند نفر وارد محوطه شدن...»
«احتمالاً همون گروه..»
رگ کنار گردن تهیونگ برجسته شد
_ اون حروم ៸زاده رو زنده میخوام
چند ثانیه گوش داد، بعد با صدایی سرد گفت:
_ دروازه شرقی رو ببندین. تیم دوم از پشت محاصره کنه هیچکس خارج نشه.
«فهمیدم.»
تماس قطع شد، آیلین بیاختیار بلند شد
+ چیشده؟
تهیونگ مستقیم نگاهش کرد.
_ همین الان باید بری.
+ چی؟
_ الان.
+ ولی-
_ آیلین
لحنش آنقدر جدی بود که قلب دختر فرو ریخت.
+ تهیونگ...
_ بحث نمیکنم.
چند قدم به سمتش آمد
_ از کنارم دور نمیشی.
آیلین برای اولین بار واقعاً ترس را در نگاهش دید و همین باعث شد چیزی نگوید.
ـــــــــــ
راهروهای پایگاه پر از نیرو شده بود، صدای دویدن، فریاد فرمانها، صدای بیسیمها همه چیز در چند دقیقه تبدیل به هرجومرج شده بود.
تهیونگ دست آیلین را محکم گرفته بود و تقریباً او را با خودش میکشید
+ تهیونگ...
_ فقط کنارم بمون
آیلین سر تکان داد برای اولین بار واقعاً مطیع شد اما درست وقتی به خروجی نزدیک شدند... صدای رگبار گلوله بلند شد.
بنگ بنگ بنگ بنگ!
دیوار کنارشان منفجر شد خردههای سیمان روی زمین پاشید، آیلین از ترس جیغ کوتاهی کشید اما قبل از اینکه حتی متوجه شود چه اتفاقی افتاده، تهیونگ او را پشت خودش کشید.
کامل؛ مثل یک سپر انسانی بازویش دور شانههای دختر حلقه شد و او را پشت بدن خودش پنهان کرد
_ سرت پایین!
صدای خشنش بین شلیکها گم شد، تفنگش را بیرون کشید چند نیرو از انتهای راهرو پاسخ آتش دادند فریادها بیشتر شد صدای شلیک از هر طرف میآمد.
تهیونگ سریع آیلین را پشت یک دیوار بتنی کشاند
_ اینجا بمون.
+ نه!
_ آیلین
+ تنهات نمیذارم!
برای یک لحظه نگاهش کرد، در آن شلوغی، در آن هرجومرج، فقط یک لحظه بعد خیلی آرام گفت:
_ برمیگردم
قلب آیلین فرو ریخت
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
تهیونگ از پشت دیوار بیرون رفت، دستور میداد، شلیک میکرد، نیروها را هدایت میکرد مثل کسی که برای چنین لحظهای ساخته شده باشد، اما آیلین فقط یک چیز میدید اینکه هر لحظه بیشتر از او دور میشود
و ناگهان...
چشمهای تهیونگ تنگ شد، چیزی دیده بود، کسی پشت سرشان؛ یک مهاجم مستقیم پشت آیلین، مرد تفنگش را بالا آورد.
همه چیز برای یک ثانیه کند شد، آیلین هنوز متوجه نشده بود، اما تهیونگ فهمید؛ کاملاً و بدون کوچکترین تردیدی دوید
_ آیلین!
دختر برگشت، فقط صدای او را شنیده بود، همان لحظه شلیک شد.
بنگ!
و تهیونگ خودش را جلوی او انداخت؛ صدای برخورد گلوله صدایی خفه وحشتناک؛ و بعد بدن مرد تکان خورد برای یک ثانیه کامل زمان ایستاد چشمهای آیلین از وحشت باز شد، نفسش بند آمد؛ روی پیراهن مشکی تهیونگ لکه قرمز آرام آرام پخش میشد دقیقاً کنار پهلویش.
و تهیونگ هنوز ایستاده بود؛ اما رنگ صورتش در همان چند ثانیه از بین رفت.
+... تهیونگ؟
صدایش لرزید
تهیونگ به سختی نفس کشید، نگاهش فقط روی او بود انگار میخواست مطمئن شود آسیبی ندیده و همین ترسناکترش میکرد.
+ تهیونگ
این بار صدای آیلین شکست و دنیا برای اولین بار واقعاً از زیر پایش کشیده شد
- ۵.۰k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط