سناریو پارت سوم
سناریو پارت سوم🌚🎀
حرکت ناگهانی الستر دوباره همه رو ساکت کرد.
الستر با داد گفت:کی به شما عقب موندهای حقیر اجازه داد بخندین؟!
صداش با حالت ترسناکی تو اتاق اکو شد...همه از ترس ساکت شدن،ولی یکی که سعی کرده بود خندشو نگه داره یهو اشتباهی خندید و یهو با ترس دهنشو پوشند(پ.ن:بدبخت عین خودم سندروم کنترل خنده در شرایط حساس داره😍💔)
الستر با عصبانیت غرید و به کسی که خندید حمله کرد و جلو چشم همه اونو تیکه تیکه کرد...
همه از ترس میلرزیدن ولی وینسنت احساس خوبی داشت با خودش گفت:الستر بخاطر من اونو کشت؟...
الستر:متاسفم عزیزم،بیا بریم. میبرمت خونهت *مثل عروسا وینسنتو بلند میکنه*
وینسنت تعجب کرد:ه-هی-
ولی ساکت موندو به الستر چسبید و اجازه داد خونش حملش کنه...
تو طول مسیر با خودش فکر میکرد:پسر این واقعا عجیبه.ولی حس خوبی داره مثل گرما میمونه...تا حالا انقد به ال نزدیک نبودم...
شرایط الان یکم بهتر بود ولی وینسنت هنوز تو سکوت گریه میکرد.
وقتی رسیدن خونه السنتر اونو گدذاشت رو مبل و یه پتو بهش داد. وینسنتم سریع خودشو پیچید توی پتو و پاهاشو جمع کرد تو شکمش
الستر:هنوز داری گریه میکنی؟
وینسنت آروم سرشو تکون داد:اوهوم...
الستر چند ثانیه مکث کرد،بعد کتشو درآوردو کنارش نشست...بعد آروم وینسنتو بغل کرد:الان بهتری؟...
وینسنت طوری به الستر چسبید که انگار به طناب نجات چسبیده:آره...خوبم...*فین فین*
ادامه دارهههه
کیوتا😭🎀
حرکت ناگهانی الستر دوباره همه رو ساکت کرد.
الستر با داد گفت:کی به شما عقب موندهای حقیر اجازه داد بخندین؟!
صداش با حالت ترسناکی تو اتاق اکو شد...همه از ترس ساکت شدن،ولی یکی که سعی کرده بود خندشو نگه داره یهو اشتباهی خندید و یهو با ترس دهنشو پوشند(پ.ن:بدبخت عین خودم سندروم کنترل خنده در شرایط حساس داره😍💔)
الستر با عصبانیت غرید و به کسی که خندید حمله کرد و جلو چشم همه اونو تیکه تیکه کرد...
همه از ترس میلرزیدن ولی وینسنت احساس خوبی داشت با خودش گفت:الستر بخاطر من اونو کشت؟...
الستر:متاسفم عزیزم،بیا بریم. میبرمت خونهت *مثل عروسا وینسنتو بلند میکنه*
وینسنت تعجب کرد:ه-هی-
ولی ساکت موندو به الستر چسبید و اجازه داد خونش حملش کنه...
تو طول مسیر با خودش فکر میکرد:پسر این واقعا عجیبه.ولی حس خوبی داره مثل گرما میمونه...تا حالا انقد به ال نزدیک نبودم...
شرایط الان یکم بهتر بود ولی وینسنت هنوز تو سکوت گریه میکرد.
وقتی رسیدن خونه السنتر اونو گدذاشت رو مبل و یه پتو بهش داد. وینسنتم سریع خودشو پیچید توی پتو و پاهاشو جمع کرد تو شکمش
الستر:هنوز داری گریه میکنی؟
وینسنت آروم سرشو تکون داد:اوهوم...
الستر چند ثانیه مکث کرد،بعد کتشو درآوردو کنارش نشست...بعد آروم وینسنتو بغل کرد:الان بهتری؟...
وینسنت طوری به الستر چسبید که انگار به طناب نجات چسبیده:آره...خوبم...*فین فین*
ادامه دارهههه
کیوتا😭🎀
- ۱۲۷
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط