رقیب کوچولوی جیمین...
رقیب کوچولوی جیمین...
عصر همان روز...
جیمین نقشهای کشیده بود.
روی مبل نشست و با قیافهای کاملاً جدی به همسرش نگاه کرد.
جیمین: امروز دیگه نمیذارم کسی بین ما بشینه.
همسرش خندید.
ات: مطمئنی؟
جیمین: صددرصد.
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که دختر کوچولو از اتاقش بیرون آمد.
جیمین سریع خودش را به مادر رساند و کنارش نشست.
دختر کوچولو ایستاد و با تعجب نگاهشان کرد.
جیمین با لبخند پیروزمندانه گفت:
جیمین: امروز دیگه نوبت منه!
دختر کوچولو چند لحظه فکر کرد.
بعد آرام آمد و کنار پدرش نشست.
جیمین با خوشحالی گفت:
جیمین: آفرین دختر بابا!
دختر کوچولو دست جیمین را گرفت و...
دست او را گذاشت روی دست مادرش.
جیمین چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخندش عمیقتر شد.
جیمین: یعنی بالاخره قبول کردی؟
دختر کوچولو خندید.
مادر هم دست هر دویشان را گرفت.
جیمین به آن دو نگاه کرد و آرام گفت:
جیمین: خب... فکر کنم فهمیدم.
ات: چی رو؟
جیمین: اینکه من قرار نیست با دخترم سر تو رقابت کنم.
دختر کوچولو با کنجکاوی نگاهش کرد.
جیمین لبخند زد.
جیمین: چون هردوتون برای من مهمترین آدمای زندگیمین
دختر کوچولو ناگهان خودش را به پدرش چسباند.
جیمین با خنده او را بغل کرد.
بعد به مادر نگاه کرد و گفت:
جیمین: ولی یه قانون داریم.
ات: چه قانونی؟
جیمین با شیطنت گفت:
جیمین: هر روز حداقل باید صد تا کیس مارک روت بذارم
مادر خندید.
دختر کوچولو هم از خنده مادرش خندید
جیمین با رضایت سرش را تکان داد.
جیمین: بالاخره به توافق رسیدیم...
فیک بعدی از کی باشه؟
عصر همان روز...
جیمین نقشهای کشیده بود.
روی مبل نشست و با قیافهای کاملاً جدی به همسرش نگاه کرد.
جیمین: امروز دیگه نمیذارم کسی بین ما بشینه.
همسرش خندید.
ات: مطمئنی؟
جیمین: صددرصد.
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که دختر کوچولو از اتاقش بیرون آمد.
جیمین سریع خودش را به مادر رساند و کنارش نشست.
دختر کوچولو ایستاد و با تعجب نگاهشان کرد.
جیمین با لبخند پیروزمندانه گفت:
جیمین: امروز دیگه نوبت منه!
دختر کوچولو چند لحظه فکر کرد.
بعد آرام آمد و کنار پدرش نشست.
جیمین با خوشحالی گفت:
جیمین: آفرین دختر بابا!
دختر کوچولو دست جیمین را گرفت و...
دست او را گذاشت روی دست مادرش.
جیمین چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخندش عمیقتر شد.
جیمین: یعنی بالاخره قبول کردی؟
دختر کوچولو خندید.
مادر هم دست هر دویشان را گرفت.
جیمین به آن دو نگاه کرد و آرام گفت:
جیمین: خب... فکر کنم فهمیدم.
ات: چی رو؟
جیمین: اینکه من قرار نیست با دخترم سر تو رقابت کنم.
دختر کوچولو با کنجکاوی نگاهش کرد.
جیمین لبخند زد.
جیمین: چون هردوتون برای من مهمترین آدمای زندگیمین
دختر کوچولو ناگهان خودش را به پدرش چسباند.
جیمین با خنده او را بغل کرد.
بعد به مادر نگاه کرد و گفت:
جیمین: ولی یه قانون داریم.
ات: چه قانونی؟
جیمین با شیطنت گفت:
جیمین: هر روز حداقل باید صد تا کیس مارک روت بذارم
مادر خندید.
دختر کوچولو هم از خنده مادرش خندید
جیمین با رضایت سرش را تکان داد.
جیمین: بالاخره به توافق رسیدیم...
فیک بعدی از کی باشه؟
- ۶۰۲
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط