🦢 پارت بیستم | گذشته‌ی جنگکوک

🦢 پارت بیستم | گذشته‌ی جنگکوک

لیانا تمام روز به اتفاق صبح فکر می‌کرد.

آن مرد جنگکوک را می‌شناخت.

و از واکنش جنگکوک معلوم بود که ماجرا خیلی قدیمی‌تر از چیزی است که او تصور می‌کرد.

عصر، وقتی جنگکوک وارد خانه شد، لیانا منتظرش بود.

— باید باهام حرف بزنی.

جنگکوک کت‌اش را درآورد.

— درباره چی؟

— اون مرد.

جنگکوک مکث کرد.

— لیانا...

— اسمش چی بود؟

— مهم نیست.

— برای من مهمه.

جنگکوک نگاهش کرد.

— چرا؟

— چون جلوی محل کارم اومده بود.

جنگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

— اسمش «کیم سونگ‌هو»ئه.

لیانا آرام پرسید:

— دشمنته؟

— دشمن خانواده‌ست.

— چرا؟

جنگکوک روی مبل نشست.

برای اولین بار، تصمیم گرفت بخشی از گذشته‌اش را بگوید.

— سال‌ها قبل، خانواده‌ی ما با گروه اون‌ها درگیر شدن. پدرم از خیلی چیزها خبر داشت... چیزهایی که باعث شد سونگ‌هو همه‌چیزشو از دست بده.

لیانا آرام گفت:

— و حالا برگشته؟

— آره.

— برای انتقام؟

جنگکوک نگاهش کرد.

— احتمالاً.

لیانا نگران شد.

— پس من چرا؟

جنگکوک جواب نداد.

— جنگکوک؟

او آهسته گفت:

— چون فهمیده تو برای من مهمی.

لیانا خشکش زد.

— من؟

— آره.

چند ثانیه سکوت شد.

لیانا آرام پرسید:

— واقعاً برات مهمم؟

جنگکوک نگاهش کرد.

این بار فرار نکرد.

— بیشتر از چیزی که باید.

قلب لیانا تند زد.

اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای شکستن چیزی از آشپزخانه آمد.

هر دو برگشتند.

جنگکوک فوراً از جایش بلند شد.

— اینجا بمون.

— چی شده؟

— گفتم بمون.

او آرام به سمت آشپزخانه رفت.

چند ثانیه بعد صدایش آمد:

— لیانا!

لیانا از جا پرید.

— چی شده؟

جنگکوک به سمتش برگشت.

یک کاغذ کوچک روی زمین افتاده بود.

جنگکوک آن را برداشت.

روی کاغذ نوشته شده بود:

«اگه گذشته‌ی من رو برای لیانا تعریف کنی، نفر بعدی خودش خواهد بود.»

جنگکوک کاغذ را مچاله کرد.

نگاهش تاریک شد.

لیانا آرام گفت:

— اینجا گذاشته بودن؟

جنگکوک جواب نداد.

اما یک چیز را فهمیده بود.

کسی وارد خانه شده بود.

و از این به بعد، دیگر هیچ‌جایی برای لیانا امن نبود. 🦢

پآیآن پآرت بیستم...📝⃢💍
دیدگاه ها (۷)

🦢 پارت بیست‌ویکم | یک شب خطرناکجنگکوک هنوز کاغذ را در دستش م...

🦢 پارت نوزدهم | محافظجنگکوک هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.عکس...

خشگلمون فالوشههه¿¡@selin98

🦢 پارت سیزدهم | حقیقتی که پنهان شده بودلیانا چند ثانیه به عک...

🦢 پارت دهم | یک قدم نزدیک‌ترشب شده بود.لیانا تازه از سر کار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط