گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه²⁸
لحظه ای بعد دستاش آروم روی کمرم نشست.
هقهقم شدیدتر شد.
انگار دیگه خودمو نمیشناختم..
روانشناسی که قبلاً به شنیدن غم بقیه عادت کرده بود الان غم یهنفر انقدر آزارش میداد.
با صدایی که بین گریه هام میلرزید آروم گفتم:متاسفم..
چیزی نگفت..فقط دستش نوازشوار روی کمرم حرکت کرد.
همون نوازش ساده،بغض توی گلوم رو عمیق تر کرد.
صدای گرفته و خستهش کنار گوشم پیچید.
_لیا..به من نگاه کن
نمیخواستم.
اگه بهش نگاه میکردم،بیشتر میشکستم.
اما رهاش کردم و توی چشمهای خستهش خیره شدم.
نگاهشو توی صورتم چرخوند و لب زد:برای چی متاسفی؟
لبهام لرزید و جواب دادم:همهچی رو فهمیدم..الان میفهمم چرا اینقدر از همه فاصله میگیری..چرا انقدر غم توی چشماته..
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد گوشه لبشو گاز کوچیکی گرفت،نگاهشو ازم گرفت و گفت:نارا بهت گفت؟
آروم سرمو تکون دادم و گفتم:آره
یه پوزخند خیلی کمرنگ گوشه لبش نشست،اما هیچ ربطی به خنده نداشت.
_نباید دخالت میکرد
کلافه نفسمو دادم بیرون و گفتم:چرا میخوای اینهمه درد رو تنهایی تحمل کنی؟..چرا همیشه میخوای خودتو قوی نشون بدی؟
سکوت کرد.
سیگار بین انگشتهاش نیمهسوخته مونده بود.
دستشو به سمت زیرسیگاریش دراز کرد،سیگارو انداخت میون بقیه سیگارهای سوخته وبعد تکیه داد به صندلیش.
من هنوز روبهروش ایستاده بودم.
با چشمهای خیس..با دلی که تاب این بار سنگین رو نداشت.
اشک هامو پاک کردم و سرمو انداختم پایین.
با صدایی که هنوز کمی بغض توش پنهان بود گفتم:درکت میکنم،مطمئنم منم جای تو بودم اون لحظه همونکارو میکردم،تو..تو فقط هیجده سالت بود و..
نتونستم ادامه بدم..
گوشه لبمو گاز گرفتم و سعی کردم بغضمو قورت بدم.
آروم سرمو اوردم بالا و دوباره نگاه به اون مرد شکسته دوختم.
چشمهاش رو بست و سرش رو تکیه داد عقب.
سیب گلوش بالا و پایین رفت و لب زد:ادامه نده
صدای بیجونش قلبمو فشرد.
میترسید..
میترسید اون بغض توی گلوش بشکنه.
+باشه،فقط قول بده دیگه انقدر خودتو آزار ندی..
این بار سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشمهام نگاه کرد.
نگاهش سنگین بود..
_چرا؟
سوالش خیلی آروم بود،ولی محکم خورد وسط قلبم.
_چرا یهو انقدر برات مهم شدم؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه²⁸
لحظه ای بعد دستاش آروم روی کمرم نشست.
هقهقم شدیدتر شد.
انگار دیگه خودمو نمیشناختم..
روانشناسی که قبلاً به شنیدن غم بقیه عادت کرده بود الان غم یهنفر انقدر آزارش میداد.
با صدایی که بین گریه هام میلرزید آروم گفتم:متاسفم..
چیزی نگفت..فقط دستش نوازشوار روی کمرم حرکت کرد.
همون نوازش ساده،بغض توی گلوم رو عمیق تر کرد.
صدای گرفته و خستهش کنار گوشم پیچید.
_لیا..به من نگاه کن
نمیخواستم.
اگه بهش نگاه میکردم،بیشتر میشکستم.
اما رهاش کردم و توی چشمهای خستهش خیره شدم.
نگاهشو توی صورتم چرخوند و لب زد:برای چی متاسفی؟
لبهام لرزید و جواب دادم:همهچی رو فهمیدم..الان میفهمم چرا اینقدر از همه فاصله میگیری..چرا انقدر غم توی چشماته..
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد گوشه لبشو گاز کوچیکی گرفت،نگاهشو ازم گرفت و گفت:نارا بهت گفت؟
آروم سرمو تکون دادم و گفتم:آره
یه پوزخند خیلی کمرنگ گوشه لبش نشست،اما هیچ ربطی به خنده نداشت.
_نباید دخالت میکرد
کلافه نفسمو دادم بیرون و گفتم:چرا میخوای اینهمه درد رو تنهایی تحمل کنی؟..چرا همیشه میخوای خودتو قوی نشون بدی؟
سکوت کرد.
سیگار بین انگشتهاش نیمهسوخته مونده بود.
دستشو به سمت زیرسیگاریش دراز کرد،سیگارو انداخت میون بقیه سیگارهای سوخته وبعد تکیه داد به صندلیش.
من هنوز روبهروش ایستاده بودم.
با چشمهای خیس..با دلی که تاب این بار سنگین رو نداشت.
اشک هامو پاک کردم و سرمو انداختم پایین.
با صدایی که هنوز کمی بغض توش پنهان بود گفتم:درکت میکنم،مطمئنم منم جای تو بودم اون لحظه همونکارو میکردم،تو..تو فقط هیجده سالت بود و..
نتونستم ادامه بدم..
گوشه لبمو گاز گرفتم و سعی کردم بغضمو قورت بدم.
آروم سرمو اوردم بالا و دوباره نگاه به اون مرد شکسته دوختم.
چشمهاش رو بست و سرش رو تکیه داد عقب.
سیب گلوش بالا و پایین رفت و لب زد:ادامه نده
صدای بیجونش قلبمو فشرد.
میترسید..
میترسید اون بغض توی گلوش بشکنه.
+باشه،فقط قول بده دیگه انقدر خودتو آزار ندی..
این بار سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشمهام نگاه کرد.
نگاهش سنگین بود..
_چرا؟
سوالش خیلی آروم بود،ولی محکم خورد وسط قلبم.
_چرا یهو انقدر برات مهم شدم؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۳.۴k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط