n

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟒

════‌════‌════‌════‌═
•ابلیس•

شجاعتش برای ایستادن و نگاه کردن در چشمانم و لجبازی‌اش برای فرار نکردن در شب گذشته را تحسین می‌کنم.
اما همان مکث کوتاه، همان نگاه، کافی بود تا ردش را بگیرم.
به ویسکاریم آمده بود.
ویسکاریم؟
میان شیاطین؟
چه اشتباه احمقانه‌ای.
نادانی همیشه بوی مرگ می‌دهد.

از بالا نگاهش می‌کردم.
راه رفتن میان شیاطینی که اگر چشمانش را می‌دیدند، او را تا خود جهنم بدرقه می‌کردند.
حالا که مکان دقیقش را داشتم، این تعقیب و گریز خسته‌کننده بالاخره به انتها نزدیک می‌شد.
از بالای بامی بلند، نگاهش می‌کردم.
میان کوچه‌های تنگ، تاریک و خالی ویسکاریم،
به دنبال راهی برای رسیدن به مسافرخانه‌اش
،بی‌آن‌که دیده شود.
کوچه‌ها آن‌قدر خلوت بودند که تا مایل‌ها کسی دیده نمی‌شد.
انگار که کائنات، همان‌هایی که با دست‌های خودم نابودشان کرده بودم، باز به من لطف کرده‌‌اند

پس کاری را کردم که همیشه می‌کنم.
خون‌ریختن.
روبان دور چشمانش را بُریدم
تا برای آخرین بار، به چشم‌هایی نگاه کنم که قرار بود سرنوشت‌ساز من شوند.
وقتی برگشت، ترس را در تمام بدنش دیدم.
میلی که برای گرفتن کمرش داشتم را سرکوب و ، دستم دور گردنش بسته شد...
بدنش از زمین جدا شد.
تقلا کرد.
انسان‌ها همیشه همین کار را می‌کنند.
لگدهایش ،از نوازشدمحکم‌تر نبود.
با هر دو دست مچم را چنگ زده بود،
بی‌فایده.
لحظه‌ای که پرودگار او را به‌عنوان ناجی برگزید، سرنوشتش نوشته شد.
مرگ.
مرگی که باید همان اولین دیدار نثارش می‌کردم.
اما آن‌وقت دستم را به خونش آلوده نکردم.
اما این بار، دیگر قصد بخشش نداشتم.
وقتی تقلاهایش ضعیف‌تر شد، منتظر مرگش بودم که… چشمانش را در چشمانم قفل کرد.
تمام بدنم لرزید.
قدرتی که حس کردم را از زمان شکست دادن پرودگار، حس نکرده بودم

رهایش کردم.
او هم، بی‌آن‌که حتی نیم‌نگاهی به پشت سر بیندازد،
فرار کرد.
نگاهم به جایی افتاد که قلبم باید آن‌جا می‌تپید.
جایی که پرودگار مهر و موم شده است.
پوزخند زدم.
به نظر می‌رسد همه‌چیزش را، روی زندگی یک آدمیزاد متولد از خاک
شرط بسته است.

از دروازه‌های انجل عبور کردم.
قصری از تاریکی. جهانی جدا از زمین، جهنم و بهشت.
تالارهایی به وسعت یک پادشاهی و تاریکی‌ای که تنها با آتش روشن میشود..
دری را گشودم و روبه‌روی سنگی غول‌آسا ایستادم.
سنگِ جهان. جایی که قوانین حیات
بر آن حک شده‌اند.
هیچ‌کس معنای این زبان را نمی‌داند.
و همین تنها مانع است....
اگر این زبان را یاد بگیرم، فرمانروای مطلق می‌شوم.
خدایی که از اعماق جهنم برخاسته است.
سنگی که بر روی آن ، نفرین من هم نوشته شده است

════‌════‌════‌════‌═
سیسی ها،حمایتا خیلی کم شده واقعا دیگه دارم امیدمو نسبتا به فیکشن از دست میدم😕💔✨
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
دیدگاه ها (۳۱)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟑کتاب‌های عریض را به زو...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟐بعد از آن‌که ابلیس در ...

بوسه‌ای دور از حقیقت✭Yuna✭و...Wylder✭P.1ویو ا.تدستانش را دور...

بوسه‌ای دور از حقیقت✭Yuna✭و...Wylder✭P.1ویو ا.تدستانش را دور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط