هر دم ز حسن یار من، ریزد تجلای دگر

هر دم ز حسن یار من، ریزد تجلای دگر
چشمم بود در هر نظر، محو تماشای دگر

هر ذرهء خاک درش، خورشید تابان در برش
از پرتو مهر رخش، دارد تجلای دگر
دیدگاه ها (۱)

پروانه به یک سوختن آزاد شد از شمعبیچاره دل ما است که در س...

چشمت به چشم ما و دلتپیش دیگری ستجای گلایه نیست ! که این رسمِ...

عشق یعنے...تنگ بے ماهے شدنعشق یعنے...ماهے راهے شدنعشق یعنےآه...

از بس شبیه شمع چکیدم دلم گرفت...از بس دویدم و نرسیدم دلم گرف...

۷/۱۱

صلا جان‌های مشتاقان که نک دلدار خوب آمدچو زرکوبست آن دلبر رخ...

بازآ که دل هنوز به یاد تو دلبر استجان از دریچه نظرم ، چشم بر...

بازآ که دل هنوز به یاد تو دلبر استجان از دریچه نظرم ، چشم بر...

به بزم ما ای که چنین جلوه کنان آمده یی صفا کردیچه شد پس از ب...

در سر از وصلِ تو هر طایفه را سوداییدر جهان از تو به هر گوشه ...

یار گفت: از ما بکن قطع نظر، گفتم: بچشم!گفت: قطعا هم مبین سوی...

دل نوشته ای است از خودم،بعضی وقتا شعر هم میگیم: سرم درد وتنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط