نقاب دار پارت
(نقاب دار) پارت ۸
کاتسومی : امیدوارم دیروز روز اول مدرستون زیاد بد نگذشته باشه چون خوب ایزاوا سنسه عادت داره همیشه از دانش آموزان یک نفر رو حذف کنه ولی انگار از بین شما ها هیچ کس حذف نشده و این جای خوشحالی داره برا ماکه سال قبل یک نفر نه بلکه دو نفر رو اخراج کرد ولی خب قدرشو بدونید اگه اون نبود الان ما مجوز موقت نداشتیم اون باعث شد ما قوی بشیم پس حواستون باشه شاید بد خلق باشه ولی نگرانتون و میخواد پیشرفت کنید
ایزاوا : خب خب دیگه بسه برو بیرون
کاتسومی : بعدا می بینمتون
*کاتسومی از کلاس خوارج شد*
(داستان از زبون کاتسوکی)
این خواهر نفله و عوضیم از کلاس گم شد بیرون اون چه چرت و پرتایی بود که میگفت اخه ولی خب دارم دیگه کم کم نگران دکو میشم نه اسمش تو لیست بود نه اومده واییی اصلا چرا نگران اون عوضیم این حس کوفتی چیه که نسبت بهش داره چرا وقتی بهش فکر میکنم قلبم تند تند میزنه اَه این چیه
*کلاس ها تموم شد و باکوگو بدون کاتسومی رفت خیلی نگران ایزوکو بود بخواتر همین رفت خونشون چون میدونست خونه ی ایزوکو کجاست*
(داستان از زبون باکوگو)
دارم چه قلتی میکنم چرا دارم میرم خونشون ولی نمیتونم جلو خودم رو بگیرم خیلی نگرانم به هر حال من اونو.......وایسا ببینم الان من به چی فکر کردم نه نه من فقط بخاطر این نگرانشم ، چون ، اون ، بخاطر ، من اینجوری شد اره همینه اصلا چیز دیگه ای نیستتتتتتتت . خب دیگه رسیدم باید چیکار کنم واییییی چرا اینجوری شدمممممممممم معلوم دیگه باید در بزنم احمق ! احمق !
*باکوگو زنگ در رو زد*
(داستان از زبون نویسنده)
ایمیکو : هی باکوگو جلو خونه ی ما چیکار میکنی ؟
*باکوگو پشت سرش رو نگاه کرد*
باکوگو : گوش خرگوشی دکو خونست
ایمیکو : داداشم امروز خونه نیست شب میاد رفته بیرون بعد چند ماه
باکوگو : اوه باشه خدافظ
ایمیکو : هی صبر کن باکوگو
ادامه پارت بعد 🌙✨️
قرار بعد اومدن ایزوکو کاری کنم که ارزو کنید ای کاش نمیومد 😈
کاتسومی : امیدوارم دیروز روز اول مدرستون زیاد بد نگذشته باشه چون خوب ایزاوا سنسه عادت داره همیشه از دانش آموزان یک نفر رو حذف کنه ولی انگار از بین شما ها هیچ کس حذف نشده و این جای خوشحالی داره برا ماکه سال قبل یک نفر نه بلکه دو نفر رو اخراج کرد ولی خب قدرشو بدونید اگه اون نبود الان ما مجوز موقت نداشتیم اون باعث شد ما قوی بشیم پس حواستون باشه شاید بد خلق باشه ولی نگرانتون و میخواد پیشرفت کنید
ایزاوا : خب خب دیگه بسه برو بیرون
کاتسومی : بعدا می بینمتون
*کاتسومی از کلاس خوارج شد*
(داستان از زبون کاتسوکی)
این خواهر نفله و عوضیم از کلاس گم شد بیرون اون چه چرت و پرتایی بود که میگفت اخه ولی خب دارم دیگه کم کم نگران دکو میشم نه اسمش تو لیست بود نه اومده واییی اصلا چرا نگران اون عوضیم این حس کوفتی چیه که نسبت بهش داره چرا وقتی بهش فکر میکنم قلبم تند تند میزنه اَه این چیه
*کلاس ها تموم شد و باکوگو بدون کاتسومی رفت خیلی نگران ایزوکو بود بخواتر همین رفت خونشون چون میدونست خونه ی ایزوکو کجاست*
(داستان از زبون باکوگو)
دارم چه قلتی میکنم چرا دارم میرم خونشون ولی نمیتونم جلو خودم رو بگیرم خیلی نگرانم به هر حال من اونو.......وایسا ببینم الان من به چی فکر کردم نه نه من فقط بخاطر این نگرانشم ، چون ، اون ، بخاطر ، من اینجوری شد اره همینه اصلا چیز دیگه ای نیستتتتتتتت . خب دیگه رسیدم باید چیکار کنم واییییی چرا اینجوری شدمممممممممم معلوم دیگه باید در بزنم احمق ! احمق !
*باکوگو زنگ در رو زد*
(داستان از زبون نویسنده)
ایمیکو : هی باکوگو جلو خونه ی ما چیکار میکنی ؟
*باکوگو پشت سرش رو نگاه کرد*
باکوگو : گوش خرگوشی دکو خونست
ایمیکو : داداشم امروز خونه نیست شب میاد رفته بیرون بعد چند ماه
باکوگو : اوه باشه خدافظ
ایمیکو : هی صبر کن باکوگو
ادامه پارت بعد 🌙✨️
قرار بعد اومدن ایزوکو کاری کنم که ارزو کنید ای کاش نمیومد 😈
- ۱.۸k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط