My violent mafia
My violent mafia
season1
Part6
کلی باری کردم تا صدای درو شنیدم
دیدم بابام از در اومد تو ی نگاه به خونه کرد ولی به من؟ نه
رفت طبقه ی بالا ولی در خونه رو نبست
دسته ی بازی رو آروم گذاشتم روی میز و رفتم سمت در و تا خاستم درو ببندم دیدم ی دست اومد جلو در و گرفت اروم درو باز کردم و دیدم ی زن خوشگل با ی فرم بدن عالی ی نگاه به من کرد گفت برو کنار بابا
بعد رفت تو تا خاستم بگم تو کیی
شروع کرد
سلام من هائو هستم زن جدید پدرت تو خدمتکار هستی؟
ا.ت: نخیر من فرزند اقای کیم سو هستم (با اصبانیت)
هائو: او باورم نمیشه بهم دروغ گفت پدرت بهم گفت که تو تا یکی دو روز خدمتکاری
و خب فک نمیکردم تو بچش باشی(با خنده ی رضایت مند) اگه میشه چمدون منو بیار داخل
ا.ت توی ذهن خودش: میدونستم بابام بالاخره ی دختر میاره خونه مگه خودش دست نداره دختره ی.. 😑
ویو ا.ت
چمدون سنگینشو زود اوردم تو و گذاشتم بغل اتاق بابام
رفتم پایین و ادامه ی گیممو زدم بعد از کلی بازی خسته شدم و رفتم بالا تا بخابم و صدای اون زنه که نا.له میکرد نمیراشت خاستم برم اعتراض کنم ولی پشیمون شدم
و خودمو سرگرم کردمو زودی خابم برد
صبح ساعت 11:20
ویو ا.ت
صبح با صدای بابام که داشت صدام میکرد بیدار شدمو رفتم سرویس کارمو انجام دادمو رفتم پایین بابام جلوی پله ها منطزرم بود اون دختره هم کنارش بود و هی خودشو لوس میکرد من چشم غره ای نثارش کردمو اومدم پایین بابام گفت خونه رو تمیز کن تا ما بیایم
ا.ت: کجا؟
سو: بیرون میریم بگردیم وقتی برگشتیم اونی که قراره ترو بخره میخاد باهات اشنا شه
ا.ت: باشه(سرد و خشک)
سو: آفرین خدافظ
ا.ت: خدافظ
و رفتن حیلی خشته بودم رفتم حموم و بعد 10مین برگشتم انگار توی خونه جنگ بود شروع کردم به تمیز کردن خونه بعد 1 ساعت خونه مثل دسته ی گل شده بود
که ی دفعه...
ادامه دارد
شرط: ۱٠لایک
season1
Part6
کلی باری کردم تا صدای درو شنیدم
دیدم بابام از در اومد تو ی نگاه به خونه کرد ولی به من؟ نه
رفت طبقه ی بالا ولی در خونه رو نبست
دسته ی بازی رو آروم گذاشتم روی میز و رفتم سمت در و تا خاستم درو ببندم دیدم ی دست اومد جلو در و گرفت اروم درو باز کردم و دیدم ی زن خوشگل با ی فرم بدن عالی ی نگاه به من کرد گفت برو کنار بابا
بعد رفت تو تا خاستم بگم تو کیی
شروع کرد
سلام من هائو هستم زن جدید پدرت تو خدمتکار هستی؟
ا.ت: نخیر من فرزند اقای کیم سو هستم (با اصبانیت)
هائو: او باورم نمیشه بهم دروغ گفت پدرت بهم گفت که تو تا یکی دو روز خدمتکاری
و خب فک نمیکردم تو بچش باشی(با خنده ی رضایت مند) اگه میشه چمدون منو بیار داخل
ا.ت توی ذهن خودش: میدونستم بابام بالاخره ی دختر میاره خونه مگه خودش دست نداره دختره ی.. 😑
ویو ا.ت
چمدون سنگینشو زود اوردم تو و گذاشتم بغل اتاق بابام
رفتم پایین و ادامه ی گیممو زدم بعد از کلی بازی خسته شدم و رفتم بالا تا بخابم و صدای اون زنه که نا.له میکرد نمیراشت خاستم برم اعتراض کنم ولی پشیمون شدم
و خودمو سرگرم کردمو زودی خابم برد
صبح ساعت 11:20
ویو ا.ت
صبح با صدای بابام که داشت صدام میکرد بیدار شدمو رفتم سرویس کارمو انجام دادمو رفتم پایین بابام جلوی پله ها منطزرم بود اون دختره هم کنارش بود و هی خودشو لوس میکرد من چشم غره ای نثارش کردمو اومدم پایین بابام گفت خونه رو تمیز کن تا ما بیایم
ا.ت: کجا؟
سو: بیرون میریم بگردیم وقتی برگشتیم اونی که قراره ترو بخره میخاد باهات اشنا شه
ا.ت: باشه(سرد و خشک)
سو: آفرین خدافظ
ا.ت: خدافظ
و رفتن حیلی خشته بودم رفتم حموم و بعد 10مین برگشتم انگار توی خونه جنگ بود شروع کردم به تمیز کردن خونه بعد 1 ساعت خونه مثل دسته ی گل شده بود
که ی دفعه...
ادامه دارد
شرط: ۱٠لایک
- ۶.۷k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط