P

P1۶🍋‍🟩






ساعت ۶:۰۰ صبح//






هانیل:





با آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم ساعتو چک کردم دیدم شیش صبحه میخواستم پاشم و برای مدرسه آماده بشم که یادم افتاد بابام اجازه داده بود امروز رو مدرسه نرم پس دوباره برگشتم به رخت خواب و پتو رو کشیدم روی خودم و خواستم دوباره بخوابم که متوجه درد خفیفی زیر شکمم شدم چند لحظه طول کشید تا یادم بیاد دیشب چه اتفاقی افتاد و با یادآوری اون ماجرا اخم ریزی وسطا ابرو هام خودشو جا کرد بلند شدم و رفتم سمت دستشویی و لباسامو عوض کردم و صورتمو شستم و اومدم بیرون تخت خوابم رو مرتب کردم و موهامو شونه زدم و دوباره مثل دیروز باز گذاشتمش و یه بالم لب زدم تا لبام از خشکی در بیاد و رو پوش نازک سبز کمرنگم رو برداشتم و روی تیشرت یاسیم پوشیدم و رفتم پایین انتظار داشتم بابا الان سرکار باشه اما پایین نشسته بود و داشت قهوه میخورد رفتم جلو و سلام کردم




&سلام

-سلام....تو نباید الان بخوابی؟

&با آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم

-قرار نیست که بری مدرسه

& آره اما خوابم نبرد

-باشه بشین

&چشم

-قهوه میخوای؟



هانیل میخواست بگه آره اما یادش افتاد که یه جایی خونده بود که قهوه برای وضعیتش بده


&آرهـ....چیزه یعنی نه

-چرا؟ تو که همیشه قهوه میخوردی صبح

&امروز میل ندارم

-باشه

&بابا

-بله

& میرین کمپانی؟

-نه امروز پسرا میان اینجا

&برای چی؟

-همینطوری

& باشه

-اگه بدنت هنوزم درد میکنه میتونم بگم یه روز دیگه بیان

&نه نمیخواد خوبم

-باشه هانیل برو بخواب هنوز خیلی زوده ساعت ده بیدارت میکنم آماده شی

&فکر نکنم بتونم بخوابم بدنم عادت کرده این ساعت بیدار بشم

-خیلی خوب....میگما تو سردت نیست؟

&نه

-اخه احساس میکنم لباست یکم نازکه

&نه نیستش

-باشه

&شما چرا بیدار شدین؟

-منم خوابم نمیبرد

& واقعا ؟

-اوم....هانیل

&بله؟

-میتونی یه قهوه ی دیگه برای من درست کنی؟

&بله البته



بلند شد و لیوان رو از دست نامجون گرفت و گذاشتش زیر دستگاه قهوه ساز و دکمشو زد و منتظر موند تا آماده شه اما یه چیزی درست نبود شکمش بد جوری درد داشتو کمرشم دست کمی از اون نداشت سعی داشت لرزس بدنشو کنترل کنه اما نمیتونست و از بخت بدش نامجونم متوجه تغییر حالتش شد



-هانیل....خوبی؟

&اوم

-بدنت چرا داره میلرزه؟

& نیمدونم حتما گشنمه

-راستشو میگی دیگه مگه نه؟

&بله

-اوکی



چند لحظه گذشت و بعدش دستگاه صدای «بیب» خفه ی داد که نشون میداد قهوه آمادست هانیل لیوان رو از زیر دستگاه برداشت و میخواست ببره سمت نامجون که ناخودآگاه بدنش همکاری نکرد و روی زانوش هاش فرود اومد زمین و لیوان قهوه از دستش افتاد و هزار تیکه شد و لکه ی بزرگی روی کف سرامیکی خونه ایجاد کرد هانیل خواست بلند شه اما دوباره شکمش درد گرفت و افتاد زمین اینبار دستشو محکم روی شکمش فشار داد نامجون که تا اون لحظه فقط داشت نگاه میکرد سریع بلند شد و به سمتش دوید





-هی...هی چیشد خوبی؟

&م...من معذرت میخوام{بغض}

-مهم نیست بیا تکیه بده بهم و بلند شو



نامجون دست هانیل و گرفت و دست دیگش رو دور کمر باریکش حلقه کرد و اون رو از روی زمین به سمت بالا کشید


-آفرین همینطوری خوبه آهان بیا بشین اینجا

& بابا

-هوم؟

&ببخشید من نمیخواستم قهوه رو بندازم زمین اما تعادلمو از دست دادم و افتادم{سرسو میندازه پایین}


نامجون انگشت هاش رو با آرامش اما محکم میبره زیر چونه ی هانیل و سرشو بلند می‌کنه

-هانیل یه قهوه اصلا ارزش اینو نداره که ناراحتت کنه من فقط ترسیدم

&ترس؟

-اره وقتی یهو افتادی بند دلم یه لحظه پاره شد

&من خوبم چیزی نیست



نامجون سعی داشت خشمشو کنترل کنه اما در آخر با صدای تقریبا بلندی غرید



-باز میگه خوبم باز میگه خوبم آخه چندبار دیگه قراره بپرسم حالت چطوره و تو هی بگی خوبم

& آخه واقعا خوبم

-هانیل من بچه نیستم که بتونی با زبونت گولم بزنی من حس میکنم میفهمم درد داری حس میکنم از یه چیزی اذیت میشی اما بازم از من مخفی میکنی

&بابا چیزی نیست

-هانیل کافیه دیگه

&چشم

-کجاته؟

&چی؟

-میپرسم کجات درد میکنه یا میخوای اصلا خودم بگم؟....شکمته بازم شکمت

& شما.....شما از کجا


حرفشو قطع کرد


-وقتی افتادی زمین دستت رفت سمت شکمت

&خوب....شکم و کمرم درد میکنه

-پس چرا به من نمیگی؟
چرا اینقدر ازم فرار میکنی

&نه نه نه من هیچ وقت اینکاور نمیکنم فقط چیز مهمی نبود که بگم






ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳۲)

P15🍋‍🟩-چرا خوب&با یکم استراحت خوب میشه-مسکن خوردی؟&بله-خیلی ...

P14🍋‍🟩درد سوزناکی که از قفسه ی سینه شروع میشد و تا شکم ادامه...

P12🍋‍🟩هانیل:کم کم داشت خوابم میبرد که دوباره موج شدیدی از در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط