حکایت رفاقت،

حکایت رفاقت،
حکایت سنگهای کنار ساحله،
اول یکی یکی جمعشون میکنی تو بغلت،
بعدشم یکی یکی پرتشون میکنی تو آب،
اما بعضی وقتا یه سنگهای قیمتی گیرت میاد،
که هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی...
دیدگاه ها (۴)

وای من عاشق بوکسم :))ولی هیچوقت نتونستم برم کلاسش یه دلیلش ا...

اوسی

عنوان: مگومی به عنوان دوست پسر

بعضی وقتا خسته نمی‌شی… فقط خالی می‌شی،نه اشکی می‌مونه، نه حر...

(توکیو ریونجرز به عنوان دوست پسر )‌☆چیفویو☆‌_کیوت و خجالتی ‌...

#سناریوموضوع:(عضو نهمیم یه بالشت داریم که هرشب موقع خواب بغل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط