چند پارتی

چند پارتی



پارت ۲

سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای اتاق بوی سیگار برگ‌های جونگ‌کوک و ترسِ کهنه‌ی ا.ت رو می‌داد. ا.ت روی تخت نشسته بود؛ سرش به شدت تیر می‌کشید، جوری که انگار هزاران سوزن همزمان در جمجمه‌اش فرو می‌کردند. چند بار در طول این سه روز وقتی از خواب بیدار شده بود، گیجیِ عجیبی داشت و حس می‌کرد بدنش از درون داره ذوب می‌شه، اما فکر می‌کرد فقط به خاطر استرس و گرسنگیه.

صدای چرخش کلید در قفل، مثل صدای شلیک گلوله توی سکوت اتاق پیچید. جونگ‌کوک وارد شد. کت چرمی مشکی‌اش تنش بود و پیرسینگ‌های ابرو و لبش در نورِ کمِ اتاق، سرد و بی‌روح برق می‌زدند. هنوز همون خشمِ کورکورانه توی چشم‌هاش بود.

هنوز داری به نقشه‌ی فرارت فکر می‌کنی؟ (جونگ‌کوک به سمتش قدم برداشت). سه روزه حتی یه عذرخواهی هم نکردی.
ا.ت سعی کرد بلند بشه، اما موجی از سرگیجه بهش هجوم آورد. دستش رو گرفت به لبه‌ی تخت و لرزون ایستاد. ناگهان حس کرد چیزی گرم از داخل بینی‌اش راه باز کرد. دستش رو ناخودآگاه بالا برد و وقتی پایین آورد، نوک انگشتانش به سرخیِ خون بود.

جونگ‌کوک وقتی لکه‌ی خون رو روی دست ا.ت دید، یک قدم جلوتر اومد، اما به جای نگرانی، پوزخندی از روی تمسخر زد.

بازیش نده ا.ت. می‌خوای با یه خون‌دماغِ ساده دلم رو بسوزونی که بگم “اوه عزیزم ببخشید”؟ فکر کردی با این بازی‌ها می‌تونی از زیر حرف‌هات در بری؟
ا.ت که حس می‌کرد دنیا دور سرش می‌چرخه، زیر لب نالید:

من… من بازی نمی‌کنم… جونگ‌کوک… سرم… خیلی درد می‌کنه.
جونگ‌کوک با خشم یقه لباس ا.ت رو گرفت و اون رو به سمت خودش کشید. صورتش رو چسبوند به صورت ا.تبوی تندِ عطرش داشت ا.ت رو خفه می‌کرد.

پس درد می‌کنه؟ (با صدای بم و تهدیدآمیز). وقتی داشتی به اون عوضی توی کافه لبخند می‌زدی، فکر اینجاش رو نکردی؟ حالا که گیر افتادی، بدنت یادت افتاده که درد داره؟
جونگ‌کوک اون رو محکم به عقب هل داد. ا.ت که تعادلش رو از دست داده بود، روی زمین افتاد. سرش به لبه‌ی تیزِ میزِ کنار تخت خورد. صدای ضعیفِ «آخ»ِ ا.ت توی اتاق پیچید. خونِ بینی‌اش حالا روی فرشِ سفیدِ اتاق می‌چکید، اما او قدرتِ بلند شدن نداشت. فقط تونست سرش رو پایین نگه داره تا جونگ‌کوک نبینه که چقدر رنگش پریده و چشماش داره سیاهی می‌ره.

جونگ‌کوک بالای سرش ایستاد. با پاشنه‌ی کفشِ براقش چونه‌ی ا.ت رو بالا آورد تا تو چشم‌های خیسش نگاه کنه.

این تنبیهت برای اون خیانته. هر چقدر هم که ضعیف بشی، حق نداری از دستم فرار کنی. فردا… فردا باید بهم بگی اون پسره کی بود، وگرنه…
جونگ‌کوک بدون اینکه متوجه بشه ا.ت چقدر بی‌حال شده و چطور دستانش از شدت لرزشِ درونی می‌لرزه، با خشم از اتاق بیرون رفت و دوباره صدای قفل شدن در بلند شد.

ا.ت همون‌جا روی زمین موند. دستش رو گذاشت روی سرش. دردِ سرش حالا به حدی بود که انگار مغزش داشت منفجر می‌شد. به دیوارِ سرد تکیه داد و چشم‌هاش رو بست. زمزمه کرد:

چرا تموم نمیشه؟ چرا حس می‌کنم… دارم می‌میرم؟
اون نمی‌دونست که این سرگیجه‌های ساده و خون‌ریزی‌های ناگهانی، آغازِ پایانِ تلخِ زندگیِ کوتاهش هستند… و جونگ‌کوک، با تمامِ قدرتش، فقط داشت زودتر اون رو به سمتِ لبه‌ی پرتگاه هل می‌داد.
دیدگاه ها (۰)

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط