پارت 7
پارت 7
نور ظهر کمکم از پنجرههای اتاق خواب رد میشد و روی زمین میافتاد. میونگ هنوز همونجا نشسته بود، اما حالا دستش رو بالا آورده بود و به انگشتر نگاه میکرد. حلقه رو آروم، با تردید، ولی با دلی که هنوز امیدوار بود، توی انگشتش گذاشت. درست مثل روز اول... ولی حسش فرق داشت. دیگه از روی اجبار نبود. این بار، شاید فقط یک ذره، از روی دل بود.
چند ساعت گذشت. آفتاب حالا درست وسط آسمون بود. صدای پرندهها از حیاط میاومد و سکوت سنگین خونه رو کمی شکست.
میونگ بلند شد. صورتش رو شست، چشمهاش هنوز کمی قرمز بودن اما دیگه خبری از اشک نبود. نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون رفت. به سمت آشپزخونه رفت و بیسروصدا مشغول درست کردن ناهار شد. قابلمه رو روی گاز گذاشت، برنج رو شست، سبزیها رو خرد کرد. کارهایی که بارها انجام داده بود، ولی این بار، حسش فرق داشت.
نه برای جلب توجه جیمین، نه از روی اجبار… فقط برای اینکه شاید دل خودش آروم بگیره.
در همون لحظه، جیمین توی اتاق نجاری بود. صدای اره و چکش هر از گاهی شنیده میشد. اون هم غرق در فکر بود. به دستهای خودش نگاه میکرد. به رد فشاری که روی دست میونگ گذاشته بود. به چشمهایی که گریه کرده بودن. به سکوتی که خودش ساخته بود و حالا نمیدونست چطور باید شکستش.
بوی غذا کمکم از پنجرهی باز به سمت اتاق نجاری میاومد. یه بوی آشنا... بویی که شاید اولین بار بود جیمین متوجهش میشد. نفسش رو حبس کرد، چشمهاش رو بست. نمیدونست چرا دلش نمیخواست اون لحظه تموم شه.
نور ظهر کمکم از پنجرههای اتاق خواب رد میشد و روی زمین میافتاد. میونگ هنوز همونجا نشسته بود، اما حالا دستش رو بالا آورده بود و به انگشتر نگاه میکرد. حلقه رو آروم، با تردید، ولی با دلی که هنوز امیدوار بود، توی انگشتش گذاشت. درست مثل روز اول... ولی حسش فرق داشت. دیگه از روی اجبار نبود. این بار، شاید فقط یک ذره، از روی دل بود.
چند ساعت گذشت. آفتاب حالا درست وسط آسمون بود. صدای پرندهها از حیاط میاومد و سکوت سنگین خونه رو کمی شکست.
میونگ بلند شد. صورتش رو شست، چشمهاش هنوز کمی قرمز بودن اما دیگه خبری از اشک نبود. نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون رفت. به سمت آشپزخونه رفت و بیسروصدا مشغول درست کردن ناهار شد. قابلمه رو روی گاز گذاشت، برنج رو شست، سبزیها رو خرد کرد. کارهایی که بارها انجام داده بود، ولی این بار، حسش فرق داشت.
نه برای جلب توجه جیمین، نه از روی اجبار… فقط برای اینکه شاید دل خودش آروم بگیره.
در همون لحظه، جیمین توی اتاق نجاری بود. صدای اره و چکش هر از گاهی شنیده میشد. اون هم غرق در فکر بود. به دستهای خودش نگاه میکرد. به رد فشاری که روی دست میونگ گذاشته بود. به چشمهایی که گریه کرده بودن. به سکوتی که خودش ساخته بود و حالا نمیدونست چطور باید شکستش.
بوی غذا کمکم از پنجرهی باز به سمت اتاق نجاری میاومد. یه بوی آشنا... بویی که شاید اولین بار بود جیمین متوجهش میشد. نفسش رو حبس کرد، چشمهاش رو بست. نمیدونست چرا دلش نمیخواست اون لحظه تموم شه.
- ۹.۸k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط