𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:41
جونگکوک از بازوی دختر گرفت و او را سمت خودش برگرداند.
-داری شوخی میکنی دیگه... نه؟
آنا چیزی نگفت...
-اون دهن ک.یری تو باز کن دیگه، عوضی!
آنا آرام بازویش را از دست جئون بیرون کشید.
~حامله ام... چرا باید تو این مورد باهات شوخی کنم؟!
دختر بعد این کلمه... حتی لحظه متوجه اتفاق بعد آن نشد..فقط سوزش گونه اش را حس کرد.
جئون با یک دستش دو طرف گونه دختر را محکم گرفت و سمت خودش کشید.
-سقطش میکنی
~ولی-
-بهت گفتم اون ح.رومزاده رو سقطش میکنی!
~تو... چطور میتونی چنین حرفی بهن بزنی، کوک... این... بچه تویه...
جونگکوک موهای دختر را از پشت در مشتش گرفت و عقب کشید.
-از کجا معلوم؟.. شاید مال من نباشه..
دختر از درد ناله ای کرد و دستش را روی دست جونگکوک روی موهایش گذاشت.
~دروغ نمیگم!
•
•
•
بلاخره به عمارتش رسید.
از ماشینش پیاده شد و سوییچ را به یکی از نگهبانان داد و سمت ورودی عمارت رفت.
در عمارت را باز کرد و وارد شد.
جلو تر که رفت با دیدت هوسوک که روی مبل نشسته است و درحال نوشیدن ویسکی از گلسش است پوزخندی گوشه لبش شکل گرفت.
+خوش اومدی، پسر عمو
هوسوک گلسش را روی میز عسلی کنارش گذاشت و از جایش بلند شد و سمت کیم آمد.
×دلم میخواد سرتو از بدنت جدا کنم، عوضی..
مرد نزدیک تر آمد و کیم را در آغوش گرفت.
تهیونگ به آرامی خندید.
×دلم برات تنگ شده بود، پسر عمو
تهیونگ هم هوسوک را متقابلا در آغوش گرفت
+هشت ساله که ندیدمت، مرد..
هردو از آغوش کنار کشیدند و به یکدیگر نگاه کردند.
×چقدر تغییر کردی، ته
کیم خنده ای زیر لب سر داد.
+تو هم پیر تر شدی، هیونگ
هوسوک ضربه ای به پشت سر تهیونگ زد.
×خفه شو ببینم! هیونگت به این جوونی!
+باشه بابا! شوخی کردم!
هردو شروع به خندیدن کردند... خنده هایی که شاید دیگر بر لب هایشان نمی نشست...
×تو اصلا عوض نشدی، تهیونگی!
part:41
جونگکوک از بازوی دختر گرفت و او را سمت خودش برگرداند.
-داری شوخی میکنی دیگه... نه؟
آنا چیزی نگفت...
-اون دهن ک.یری تو باز کن دیگه، عوضی!
آنا آرام بازویش را از دست جئون بیرون کشید.
~حامله ام... چرا باید تو این مورد باهات شوخی کنم؟!
دختر بعد این کلمه... حتی لحظه متوجه اتفاق بعد آن نشد..فقط سوزش گونه اش را حس کرد.
جئون با یک دستش دو طرف گونه دختر را محکم گرفت و سمت خودش کشید.
-سقطش میکنی
~ولی-
-بهت گفتم اون ح.رومزاده رو سقطش میکنی!
~تو... چطور میتونی چنین حرفی بهن بزنی، کوک... این... بچه تویه...
جونگکوک موهای دختر را از پشت در مشتش گرفت و عقب کشید.
-از کجا معلوم؟.. شاید مال من نباشه..
دختر از درد ناله ای کرد و دستش را روی دست جونگکوک روی موهایش گذاشت.
~دروغ نمیگم!
•
•
•
بلاخره به عمارتش رسید.
از ماشینش پیاده شد و سوییچ را به یکی از نگهبانان داد و سمت ورودی عمارت رفت.
در عمارت را باز کرد و وارد شد.
جلو تر که رفت با دیدت هوسوک که روی مبل نشسته است و درحال نوشیدن ویسکی از گلسش است پوزخندی گوشه لبش شکل گرفت.
+خوش اومدی، پسر عمو
هوسوک گلسش را روی میز عسلی کنارش گذاشت و از جایش بلند شد و سمت کیم آمد.
×دلم میخواد سرتو از بدنت جدا کنم، عوضی..
مرد نزدیک تر آمد و کیم را در آغوش گرفت.
تهیونگ به آرامی خندید.
×دلم برات تنگ شده بود، پسر عمو
تهیونگ هم هوسوک را متقابلا در آغوش گرفت
+هشت ساله که ندیدمت، مرد..
هردو از آغوش کنار کشیدند و به یکدیگر نگاه کردند.
×چقدر تغییر کردی، ته
کیم خنده ای زیر لب سر داد.
+تو هم پیر تر شدی، هیونگ
هوسوک ضربه ای به پشت سر تهیونگ زد.
×خفه شو ببینم! هیونگت به این جوونی!
+باشه بابا! شوخی کردم!
هردو شروع به خندیدن کردند... خنده هایی که شاید دیگر بر لب هایشان نمی نشست...
×تو اصلا عوض نشدی، تهیونگی!
- ۱.۳k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط