لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت³⁶

ویو سلین
صدای گلوله هنوز توی گوشم زنگ می‌زد.
قبل از اینکه حتی بفهمم چه اتفاقی افتاده، جونگ‌کوک مچ دستم رو گرفت و با قدرت منو پشت ماشین کشید.
همه‌چی فقط چند ثانیه طول کشید...
اما برای من...
انگار زمان متوقف شده بود.
نفسم بریده بود

^ چ... چی شد؟

جونگ‌کوک هیچ جوابی نداد.
فقط با یه دستش منو پشت خودش نگه داشت و با دست دیگه اسلحه‌شو بیرون کشید.
چشمام از تعجب گرد شد.
همون لحظه...
تق! تق!
دو گلوله دیگه به بدنه ماشین خورد.
فلز ماشین با صدای وحشتناکی لرزید.

بی‌اختیار از ترس لباس جونگ‌کوک رو چنگ زدم.
اون حتی برنگشت نگام کنه.
فقط با صدایی آروم گفت:

• سرتو پایین نگه دار...

دستام می‌لرزید.
برای اولین بار...
ترس واقعی رو حس می‌کردم.

ویو جونگ‌کوک
از آینه بغل ماشین، سایه تیرانداز رو دیدم.
لعنتی...
جای تیرانداز خیلی دور بود.
آروم داخل ارپاد گفتم:

• یونگی...
سه ساعت...
ساعت سه.

چند ثانیه بعد صدای یونگی اومد.

° دیدمش.

بدون اینکه از پشت ماشین بیرون بیام، دوباره گفتم:

• زنده می‌خوامش.

ویو یونگی
ماشین رو وسط خیابون ول کردم و دویدم.
تیرانداز تا منو دید، شروع به فرار کرد.

° وایسا حرومزاده!

از بین کوچه‌ها دنبالش می‌دویدم.
چند بار نزدیک بود بگیرمش...
اما درست قبل از رسیدن...
یه موتور از راه رسید.
تیرانداز پرید پشت موتور.
قبل از اینکه پلاکشو ببینم...
هر دو ناپدید شدن.

° لعنت...

ویو سلین
همه‌جا ساکت شده بود.
فقط صدای نفس‌های من و جونگ‌کوک شنیده می‌شد.
آروم سرمو بالا آوردم.
اون...
خیلی نزدیک بود.
انقدر نزدیک...
که گرمای نفسش به صورتم می‌خورد.
نگاهش با همیشه فرق داشت.
دیگه اون نگاه سرد نبود...

نگران بود.
خیلی آروم دستشو آورد بالا.
با انگشت شستش، یه خراش کوچیک کنار صورتم رو لمس کرد.

• زخمی شدی...

بی‌اختیار دستمو روی دستش گذاشتم.
قلبم داشت دیوونه‌وار می‌زد.
اونم تکون نخورد.

چند ثانیه...
فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
فاصله بین لب‌هامون...
هر لحظه کمتر می‌شد.
نفسم حبس شده بود.
چشمام آروم بسته شد...
...
...
تق!
صدای شکستن شیشه ماشین باعث شد هر دومون همزمان به خودمون بیایم.
جونگ‌کوک سریع برگشت.
یه گلوله دیگه...

فقط چند سانتی‌متر با سر من فاصله داشت.
برای اولین بار...
جونگ‌کوک کنترلش رو از دست داد.
با عصبانیت مشتش رو روی سقف ماشین کوبید.

• لعنتی!

همون لحظه...
بی‌اختیار صورتمو بین دستاش گرفت.

• اگه یه ثانیه دیرتر می‌رسیدم...
...

حرفش رو نصفه رها کرد.
برای اولین بار...
توی چشم‌هاش چیزی دیدم که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ببینم...
ترس از دست دادنم.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

لبخند قاتلپارت³⁷ویو جونگ‌کوکبعد از اینکه مطمئن شدم خطری نیست...

شات؟آمار مهم نیست۴۸ ساعتاگه خواستین بگین شات

لبخند قاتلپارت³⁵ویو سلینتمام شب فقط به اون دو پیام فکر می‌کر...

لبخند قاتلپارت³⁴ویو سلینگوشیم هنوز توی دستم بود.چند بار پیام...

لبخند قاتلپارت³¹ویو سلینهمه جا تاریک شده بود.فقط نور کم‌رنگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط