پــــــــدر بــــــــزرگ از بـــــس که ســــیگار کشـــــی

پــــــــدر بــــــــزرگ از بـــــس که ســــیگار کشـــــید ، مُــــــــرد ...

وقتی او مُرد مادر بزرگ ساعتِ جیبیِ زنجیر دارِ او، که همیشه به جلیقه اش سنجاق میشد را به من بخشید ....
مدت ها گذشت و ساعت خراب شد ...
و ساعت ساز عکسی را به من داد که در صفحه پشتی ساعت مخفی شده بود
دختری که شبیهِ جوانی هایِ مادربزرگ نبود !!!

آری ...

پـــــــیرمرد از بــــــــس ســــــــیگار کشید ، مُــــــــرد ...
دیدگاه ها (۵)

👑 پارت اول | دعوت‌نامه‌ای از قصربوسان، ساعت شش عصر.صدای پیان...

فاصله یک لبخند تا جنون

In the Embrace of DarknessPART 3جونگ‌کوک هنوز وسط کوچه ایستا...

#دوپارتیبنگچان/ا.تP:2از جاش بلند شد و به سمت در اتاق رفت..لع...

قرار ساختگی واقعی می خوایدش

لب از لب باز نکرد. دلش نمی‌خواست الان چیزی بگه. نه حالا که ی...

dark life = 34سه روز از شب اعتراف گذشته بود. سه روزی که تهیو...

^o^) (^o^)دختر کوچولو از جا پرید. جوری که انگار وحشتناک ترین...

🖤 مافیای منقسمت دوم | دفتر مدیرعاملصبح روز بعد، ات از وقتی و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط