ویو نویسنده

ویو نویسنده
ات داشت خاطراتش و با جونگکوک مرور میکرد و حتی صدای نینا رو هم نمیشنید با صدای کمی بلند گفت
÷اتتت
ولی ات فقط زل زده بود به یه گوشه.. دمشو رو آب نگه داشت و آب سمت آت پرت کرد که به خودش اومد
+چ..چی؟
÷به تهیونگ میگم ببرتت خونه استراحت کنی حالت اصلا خوب نیست..
+به نظرت...زن جدید جونگکوک خیلی خوشگله؟
÷ات..تو عاشقش شدی مگه نه؟
+نه نینا!
÷ات می‌دونی که دیگه تو عمارت نیستی و تو جنگل دروغ گفتن تاوان داره..

+خ..خب من عاشقش نیستم اما..اما باحال بود (بغض)
¢ات دوباره داری دروغ میگی

÷دلت براش تنگ شده؟
¢اره...
من مغز دارم دیگه به یه قلب احمق نیازی ندارمممم
+نه
÷خوبه‌..چون دیگه نمیتونه بهت نزدیک بشه...وگرنه میمیره ات تو الان آزادی...

لبخندی زدم
+خوشحالم...

¢سومین دروغتو امروز گفتی..
دروغ نیست قلب احمقم..کیه که از آزاد شدن بدش بیاد و دلش برای شکنجه گرش تنگ بشه؟
¢تو..لی ات دلش برای خوناشامی که با جسارت تمام میبستتش و با لبخند نگاش میکرد تنگ شده..

وقتی مغز دارم چرا باید به حرف تو گوش بدم؟
¢چون همیشه همین بودی...
اره به حرفت گوش دادم و ۳ فاکینگ سال تمام اسیر یه خوناشام روانی شدم..عاشق برادرش شدم و شکست عشقی خوردم....

حس کردم دارم از روی زمین بلند میشم برآید استایل بغلم کرد و سرشو توی موهام فرو برد و بو کشید خنثی لب زد

ته: آبجی کوچولوم چرا ده دقیقه دیر کرده؟
+ببخشید
ته: عیبی نداره پری کوچولوی من..ولی سعی کن دیگه تکرارش نکنی چون همیشه انقدر صبور نیستم..
اون لقب...



اخیشششش آخرین امتحانمم بدم راحت شم.

راستش درسم اصلا نمیشه گفت قویه ولی تاحالا معدل پایین ۱۸ نداشتم البته بخاطر گندایی که چت جی بی تی زده انگار قراره داشته باشمکم🎀👺
دیدگاه ها (۳)

ویو ات با نینا جشن گرفتم و بخشیدمش..بدنم هنوز ضعیف بود اما ب...

بعد باز شدن زنجیر ها دختر نتونست تعادلشو حفظ کنه و با سرگیجه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط