Part

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃         ✦ Part 40✦         ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯

⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡




بی توجه به همه از روی سن رفتم پایین،اون دختره ی هر*زه...میخواستم اون مرتیکه(دابی)رو از هستی نیست کنم ولی اون عوضی پرید وسط و نجاتش داد،اصن نجات تو کار من نیست...لعنت بهت نورا،لعنت بهت...جالب اینجاس که زندگی منو نورا خیلی شبیه به همدیگه اس...نمیدونم چجوری امکان داره من تقریبا ۱۰۰۰ سالمه ولی،بعد از ۱۰۰۰ سال یه نفر پیدا شده که شبیه منه...

دوباره رفتم به گذشته ها،روزی که همه چیز شروع شد...روزی که،نمیدونم بهترین روزم بود،یا بدترین

فلش بک#

_مامان،مامان ۶ ساعت گذشت،غذا میخوام

مادر_بار هزارمه که دارم بهت میگم منو مامان صدا نکن احمق بی خاصیت
و یه درگوشی بهم زد

_ولی... ولی تو مامانمی...

درگوشی دوم رو هم خوردم

مادر_گمشو برو تو اتاقت

_ولی همین الان اومدم بیرون...لطفا...

با زور منو پرت کرد توی اتاق و در رو قفل کرد،کل اونشب رو گریه کردم ولی...ولی از همون شب فهمیدم که هیچکس...هیچچچچکس تو این دنیا به من اهمیت نمیده،پس باید خودم حواسم به خودم باشه...و اینم لازمه بگم که من نازک نارنجی نیستم که فقط با یه غذا نخوردن تبدیل به چیزی بشم که الان هستم،من...من فقط صبرم لبریز شد...اون شب...تون کتکا تبدیل شدن به آخرین قطره ای که کاسه صبرمو لبریز میکرد...من ذره ذره نابود شدم

اینکه هروز تحقیر بشی،نزارن بری مدرسه و یواشکی تو خونه درس بخونی،،لباس نو نداشته باشی،کتک بخوری...اینا وحشتناکن،برای من ۱۳ ساله وحشتناک بودن

بهتره،بهتره ازینا بگذرم... خب ،کم کم داشتم دیوونه میشدم

و شدم،اره من دیوونه شده بودم،اون شب وقتی عقربه ساعت ۳ رو نشون میداد رفتم توی آشپزخونه و چاقوی همیشگی زنی که قبلا مامان صداش میکردم رو برداشتم و دونه دونه وارد اتاقاشون شدم...اول اون زن،بعد اون مرد و بعد...بعد یادمه که...یادمه که رفتم بیرون،سر و صورتم خونی بود و حتی توی راه چند نفر که تک و توک توی خیابون پیدا میشدن ازم پرسیدن که حالم خوبه؟ولی من اهمیت ندادم و فقط ادامه دادم...و ازونجا به بعدشو یادم نیست

ولی اگه از اینا بگذریم...و اگه بخوام با خودم روراست باشم،لذت بردم،از کشتنشون،لذت بردم

من اونجا طعم شیطان بودن رو چشیدم و ازش خوشم اومد و بهش تبدیل شدم

نه اینکه مثال بزنم،من واقعا تبدیل به شیطان شدم،قدرت بدست آوردم،قوی شدم جاودانه شدم،ولی...خیلی بدی ها داشت ،طرد شدم،برای یاد گرفتن و کنترل کردن قدرتام هیچ مربی نداشتم،چندین سال تمرین کردم تا به این حد رسیدم ولی بعد از ۷۰ سال...بدنم مرد و تبدیل به یه روح شدم...و اونجا فهمیدم که باید دنبال کسی بگردم که ...خب اینشکلی بود که اگه فردی که تسخیرش میکنم، از کسی انتقام بگیره،بدنش مال من میشه ولی اگه...ببخشه،من نمیتونم هیچ کاری بکنم

_هی ثورا

صدای باکوگو رشته افکارمو پاره کرد،برگشتم سمتش

باکوگو_خوبی؟

وای،نخود هر آش

_به تو مربوط نیست

باکوگو:کاملا به من مربوطه

_اصن تو چی میگی این وسط جوجه رنگی؟؟

باکوگو_جووجه رنگی؟؟؟؟

_اره دیگه،کلت زرده

باکوگو_کله تو که بدتره

_حداقل یه رنگه جالبه،بهتر از کله زد بودنه

باکوگو_یوقت کم نیاری

_نمیارم نترس


┃   ✍︎ Written by zahra┃
دیدگاه ها (۱)

سلام من برگشتمممممم

جیگررررر البته بعد باکوگو

چه اتفاقی افتاد؟؟من،من دابی رو نجات دادم؟؟؟مگه اون دشمنم نبو...

Pain  درد(و همزمان بر شکم دابی  فرود آوردند)You made me a, y...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط