ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡7
_____________________
*ویو سومی*
*با راهنمایی هاش به یکی از اتاقایی که هدایتم کرد رفتم..بهم گفت تا اومدم جونگکوک منتظر باشم تا با خودش حرف بزنم که لحنش طوری بود انگار میخواست خودشو از قضایا دور نگه داره...وارد اتاق شدم اتاق انگار..انگار از قبل برای من چیده شده بود..معمولی بود ولی هر ایتم خیلی گرون و لاکچری بود...*
÷:اگه چیزی نیاز داشتی به خانم هوانگ بگو..(در رو پشت سرش بست و اتاق و سومی رو تنها گزاشت)
*ویو سومی*
*به اطراف اتاق نگاهی کردم و آروم آروم نوک انگشتامو روی تک تک وسایل تزئینی روی میز ها میکشیدم...جعبه موزیکال و قاب عکس هایی از من که عکس من توی یه دشت گل با یه پیرهن ساحلی یاسی بود و یه کلاه حصیری و خوشحال به دوربین نگاه میکردم....همینطور ساعت هارو تو اتاقم هدر میدادم که شب بشه و فقط بخوابم و از این دنیای فانی به رویاهام پناه ببرم.......*
*بابا....بابا!....😭_*
*با تپش قلب و نفس نفس زدن از خواب پریدم...خواب همون روز بود...به ساعت رو میزی نگاه کردم حدود...۳:۳۴؟...همینجا خوابم برده بود؟...لباس هام مناسب نبود و فقط با شلوار و کراپ سفید زیر جکتم بودم و خیلی گرم و آزار دهنده بود پس به سمت کمد رفتم و یه تاپ و شلوارک انتخاب کردم..شلوارکش خیلی کوتاه بود ولی خب خیلی هم راحت بود...به هر حال کسی قرار نبود منو تو این لباس ببینه مگه نه؟...پس بعد از عوض کردن لباسا احساس تشنگی شدیدی بهم دست داد...آروم گوشه در اتاقو باز کردم تا محیطو چک کنم و آروم به سمت آشپزخونه قدم برداشتم که با همون مرد صبحی روبه رو شدم...ولی...بدون تیشرت و بالاتنه لخت...با شک به عضلاتش خیره بودم که نصف شب روی میز غذا خوری با نور کم طلایی آباژور ویسکی میخورد....متوجه من شد و سرشو بالا آورد،نیشخند سردی کرد و سرشو دوباره به طرف لیوان برگردوند*
÷بیخوابی؟
+چ..چی...نه من فقط...
÷ازم میترسی نه؟...یا...(از جاش بلند شد و آروم آروم قدم به قدم نزدیک سومی شد)همیشه با لکنت حرف میزنی؟
+(چند قدم عقب تر رفت در حد خیلی کم)..ن..نه..من اومدم..اومدم آب بخورم..منظورم..منظورم آبه..آب معمولی همونی که...باهاش زنده ایم
*خدایا چرا..چرا جوری حرف میزدم انگار تازه زبون باز کرده بودم؟به خاطر این بود که با نگاه خمارش بهم زل زده بود؟ولی اصلا مست نبود با اینکه نصف شیشه گرون وسکی خالی بود که یه نیشخند زد و عقب رفت و مشغول کار خودش شد*
÷بطری های آب تو یخچاله...
*آروم سرمو تکون دادم و سریع یه بطری برداشتم و داشتم سریع دور میشدم که برگردم به اتاق که با صداش متوقف شدم*
÷نباید اینجا اینقد لباس کوتاه بپوشی(بدون نگاه کردن به سومی)
+(بهش نگاه کردم و سرمو تکون دادم)فقط..تنها چیزی بود که تونستم پیدا کنم...
*سریع گفتم و بدون منتظر موندن برای جوابش به اتاقم برگشتم...من..من حتی اسمشم نمیدونستم*....
حمایت یادتون نره خوشگلا🎀✨️
_________________________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡7
_____________________
*ویو سومی*
*با راهنمایی هاش به یکی از اتاقایی که هدایتم کرد رفتم..بهم گفت تا اومدم جونگکوک منتظر باشم تا با خودش حرف بزنم که لحنش طوری بود انگار میخواست خودشو از قضایا دور نگه داره...وارد اتاق شدم اتاق انگار..انگار از قبل برای من چیده شده بود..معمولی بود ولی هر ایتم خیلی گرون و لاکچری بود...*
÷:اگه چیزی نیاز داشتی به خانم هوانگ بگو..(در رو پشت سرش بست و اتاق و سومی رو تنها گزاشت)
*ویو سومی*
*به اطراف اتاق نگاهی کردم و آروم آروم نوک انگشتامو روی تک تک وسایل تزئینی روی میز ها میکشیدم...جعبه موزیکال و قاب عکس هایی از من که عکس من توی یه دشت گل با یه پیرهن ساحلی یاسی بود و یه کلاه حصیری و خوشحال به دوربین نگاه میکردم....همینطور ساعت هارو تو اتاقم هدر میدادم که شب بشه و فقط بخوابم و از این دنیای فانی به رویاهام پناه ببرم.......*
*بابا....بابا!....😭_*
*با تپش قلب و نفس نفس زدن از خواب پریدم...خواب همون روز بود...به ساعت رو میزی نگاه کردم حدود...۳:۳۴؟...همینجا خوابم برده بود؟...لباس هام مناسب نبود و فقط با شلوار و کراپ سفید زیر جکتم بودم و خیلی گرم و آزار دهنده بود پس به سمت کمد رفتم و یه تاپ و شلوارک انتخاب کردم..شلوارکش خیلی کوتاه بود ولی خب خیلی هم راحت بود...به هر حال کسی قرار نبود منو تو این لباس ببینه مگه نه؟...پس بعد از عوض کردن لباسا احساس تشنگی شدیدی بهم دست داد...آروم گوشه در اتاقو باز کردم تا محیطو چک کنم و آروم به سمت آشپزخونه قدم برداشتم که با همون مرد صبحی روبه رو شدم...ولی...بدون تیشرت و بالاتنه لخت...با شک به عضلاتش خیره بودم که نصف شب روی میز غذا خوری با نور کم طلایی آباژور ویسکی میخورد....متوجه من شد و سرشو بالا آورد،نیشخند سردی کرد و سرشو دوباره به طرف لیوان برگردوند*
÷بیخوابی؟
+چ..چی...نه من فقط...
÷ازم میترسی نه؟...یا...(از جاش بلند شد و آروم آروم قدم به قدم نزدیک سومی شد)همیشه با لکنت حرف میزنی؟
+(چند قدم عقب تر رفت در حد خیلی کم)..ن..نه..من اومدم..اومدم آب بخورم..منظورم..منظورم آبه..آب معمولی همونی که...باهاش زنده ایم
*خدایا چرا..چرا جوری حرف میزدم انگار تازه زبون باز کرده بودم؟به خاطر این بود که با نگاه خمارش بهم زل زده بود؟ولی اصلا مست نبود با اینکه نصف شیشه گرون وسکی خالی بود که یه نیشخند زد و عقب رفت و مشغول کار خودش شد*
÷بطری های آب تو یخچاله...
*آروم سرمو تکون دادم و سریع یه بطری برداشتم و داشتم سریع دور میشدم که برگردم به اتاق که با صداش متوقف شدم*
÷نباید اینجا اینقد لباس کوتاه بپوشی(بدون نگاه کردن به سومی)
+(بهش نگاه کردم و سرمو تکون دادم)فقط..تنها چیزی بود که تونستم پیدا کنم...
*سریع گفتم و بدون منتظر موندن برای جوابش به اتاقم برگشتم...من..من حتی اسمشم نمیدونستم*....
حمایت یادتون نره خوشگلا🎀✨️
_________________________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۱.۱k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط