✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۱۲ (⁠♡)


گرفته گفتم تو باورت میشه اونا منو سر په شرطبندي
احمقانه گرفته باشن؟
سنگین گفت: نه...
منم همین طور..
نفس عمیقی کشید.
چرا زدیشون؟
جیمین گفتم..حرف مفت زدن..
گفتن؟
حرفي نزد..
داغون به سقف زل زدم و اونقدر بي حرف موند که چشمام
سنگین شد.
اروم بستمشون.
چشمام سفت به هم قفل شده بودن که اروم گفت:بيداري؟ اونقدر خوابم میومد که نتونستم جواب بدم
اروم گفت خوب بخوابي
لبام اروم و ناخوداگاه به لبخندی کش اومد و به خواب
عميقي رفتم.
با آرامش چشمامو باز کردم
اه..این پرده لعنتیش خيلي نازکه..نور کورم کرد. کلافه لبامو تر کردم و سرمو چرخوندم. از دیدنش لبخند روي لبم اومد.
همونجور به سمت من چشماش بسته و خواب بود. عمیق دستامو زیر سرم گذاشتم و نگاش کردم.
من باهاش قرارداد بستم که براش بچه به دنیا بیارم..يعني هدف اصلي کنار هم بودنمون این بود ولي..
اونقدر آدم بود..اونقدر مرد بود که به خاطر اینکه اذیت نشم
نه تنها بهم دست نمیزد. بلکه کنارمم نمیخوابید
تكون ريزي خورد و اروم چشماشو باز کرد که خيلي سريع
چشمامو بستم. نمیخواستم بفهمه بیدار بودم و نگاش میکردم. چند لحظه اي نه صدايي بود و نه حرکتي بعد نفس عميقي
کشید و انگار بلند شد.
پتو عقب زده ام نرم روم کشیده شد و از اتاق رفت بیرون. لبخند عميقي زدم و اروم چشمامو باز کردم.
...مهربون
گرسنه ام بود ولي براي حفظ ظاهر حدود ۱۰دقیقه وقت تلف کردم و بعد رفتم بیرون.
فرد نبود انگار.
- صبح بخير
جیمین برگشت نگاهي بهم انداخت و سرتکون داد و قهوه جوش رو روشن کرد و توش قهوه ریخت. رفتم ابي به دست و روم زدم که :گفت: امروز بعد صبحانه
بریم خونه؟
تلخ گفتم: حق انتخاب ديگه اي دارم؟
سر تکون داد و گفت: خونه جدید میتونیم یه کم بیشتر
اینجا بمونیم تا یه خونه جدید پیدا کنم.. واقعا حاضر بود به خاطر من خونه شو عوض کنه؟ هه دلش برام سوخته.
بالاخره تو خونه و زندگي اون این بلا سرم اومده.. كمي فکر کردم و اروم گفتم نه.. لازم نیست..خوبم... میخواستم قوي باشم. نه اینکه بترسم و فرار کنم.. يه صبحانه خيلي مختصر خوردم و بعد رفتم حاضر شم که
بریم.
دیدگاه ها (۵)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۳ (⁠♡) بریم. جلوي در جعبه ا...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۴ (⁠♡)زل زد تو چشمام. نمیت...

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۱ (⁠♡)جیمین: -ممنون فرد بالاخر...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۹ (⁠♡) فرد : که بهش نگفتي به...

𝓹𝓪𝓻𝓽 18ات ویورفتم تو اتاق دیدم که یه پنگوئن گنده اونجاستات:(...

I can be myself with himPart⁸²از اتاق اومدیم بیرون..پسرا توی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط