راز شاعر شدنم ، عشق غزل خیز تو بود

راز شاعر شدنم ، عشق غزل خیز تو بود
کاسه ی صبر دلم ، یکسره لبریز تو بود

طبع بی حوصله‌ی بی کس و کارم ، انگار
از ازل ، منتظرِ رویِ دل‌انگیزِ تو بود

آمدی کُن فیکون شد ، همه ی هستی من
گوش جانم ، هم از آن روز ، فقط تیزِ تو بود

این همه غم ، که دراشعارِ تَرَم می بینی
همه ، بعد از سفرِ تلخ و غم انگیزِ تو بود

ای که دریای غزل ، در نفس تو جاریست
شعر من ، قافیه در قافیه ، ناچیزِ تو بود
دیدگاه ها (۱)

‌ آسمان تهمت نزن ،دیـوانـــــه ام!با زمین و بازمان،بی گــانـ...

مبادا ردِ لب هایت رویِ فنجانهای کافه ها جا مانده باشد مبادا...

زن ها نیاز به یک کوه دارندتکیه گاهی محکم میخواهنداحترام میخو...

"تنها" بمان... تنهایی پاک است..اینجا آدم ها "تن"ها داده اند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط