درخواستی..✮
درخواستی..✮
p³
در مسیر خانه، لارا بیشتر ساکت بود. فقط هر چند لحظه یکبار چشمهایش را میبست و نفس عمیق میکشید. جین کنارش نشسته بود و آرام نبضش را از روی مچ دستش میگرفت.
جین پرسید:
«سردرد هم داری؟»
لارا با صدای خیلی کم گفت:
«آره…»
نامجون از آینهی جلو نگاهش کرد.
«تهوع، سرگیجه، بدندرد؟»
لارا آرام گفت:
«همهشون…»
یونگی زیر لب گفت:
«خب، این دیگه فقط خستگی نیست.»
جیهوپ لبش را گزید.
«باید زودتر معاینهاش کنیم.»
لارا با ترس چشمهایش را باز کرد.
«معاینه؟»
تهیونگ فوری گفت:
«فقط برای اینکه مطمئن شیم چیزی جدی نیست. نترس.»
لارا آروم گفت:
«من از معاینه خوشم نمیاد…»
جیمین با لبخند ملایم گفت:
«میدونیم. ولی ما خیلی آروم انجامش میدیم.»
جونگکوک هم گفت:
«و هر وقت خواستی، میتونی فقط به یکی از ما نگاه کنی. لازم نیست به چیزی فکر کنی.»
لارا کمی آرامتر شد و چیزی نگفت.
وقتی رسیدند خانه، مستقیم او را به اتاق معاینه ی خانگیشون بردند که وسایل پزشکیشان آنجا بود. نامجون دستکش پوشید و گفت:
«خب، اول دما رو میگیریم.»
لارا فوراً اخم کرد.
«نمیخوام…»
جین خم شد و گفت:
«فقط چند ثانیهست.»
لارا لبش را جمع کرد.
«گفتم که از معاینه میترسم…»
یونگی با آرامش گفت:
«ما میدونیم. اما برای درمان درست باید ببینیم چه خبره.»
نامجون دماسنج را برداشت.
«دهنت رو باز کن عزیزم.»
لارا با تردید دماسنج را گرفت. چند ثانیه بعد، نامجون نگاهش را به صفحه دوخت.
«تب بالاست.»
جیمین سریع پرسید:
«چقدر؟»
نامجون جواب داد:
«بالاتر از سیونه.»
لارا با نگرانی گفت:
«نه…»
تهیونگ ابروهایش را بالا داد.
«نه چی؟»
لارا زیر لب گفت:
«یعنی خیلی بده؟»
جین با ملایمت گفت:
«نه عزیزم، ولی باید سریع کنترلش کنیم.»
بعد نامجون فشارخون را اندازه گرفت.
«فشارش یکم پایینه. احتمالاً از کمآبی و خستگیه.»
یونگی گفت:
«نبضش هم تندتر از نرماله.»
جیهوپ خم شد.
«گلوش رو هم نگاه کنیم؟»
لارا سریع سرش را عقب کشید.
«لازم نیست!»
همه برای لحظهای ساکت شدند.
نامجون با صدای آرام گفت:
«لارا، باید بدونیم عفونت داره یا نه. فقط نگاه میکنیم، درد نداره.»
چشمهای لارا پر از نگرانی شد.
«قول میدید؟»
جین فوری جواب داد:
«قول میدیم.»
او آرام چانهی لارا را گرفت و سرش را کمی بالا آورد. تهیونگ چراغقوهی کوچکی را روشن کرد و جین با دقت داخل گلو را نگاه کرد.
جین گفت:
«قرمزی داره… و کمی التهاب.»
نامجون یادداشت کرد.
«سرفه؟ آبریزش؟»
لارا سرش را پایین انداخت.
«دارم…»
جونگکوک با دقت دستهایش را نگاه کرد.
«لرز هم داری. احتمالا سرماخوردگی شدید یا عفونت ویروسیه.»
لارا با ترس گفت:
«یعنی بیمارستان؟»
نامجون بلافاصله پاسخ داد:
«نه، فعلاً نه. ولی باید استراحت کنی، مایعات بخوری و تب کنترل بشه.»
لارا آرامتر شد.
«پس… بستری نمیشم؟»
جین لبخند کمرنگی زد.
«فعلاً نه، اگر همکاری کنی.»
ادامه دارد...⋅˚₊‧ ଳ ‧₊˚ ⋅
ببخشید اگه بد شد..😔
p³
در مسیر خانه، لارا بیشتر ساکت بود. فقط هر چند لحظه یکبار چشمهایش را میبست و نفس عمیق میکشید. جین کنارش نشسته بود و آرام نبضش را از روی مچ دستش میگرفت.
جین پرسید:
«سردرد هم داری؟»
لارا با صدای خیلی کم گفت:
«آره…»
نامجون از آینهی جلو نگاهش کرد.
«تهوع، سرگیجه، بدندرد؟»
لارا آرام گفت:
«همهشون…»
یونگی زیر لب گفت:
«خب، این دیگه فقط خستگی نیست.»
جیهوپ لبش را گزید.
«باید زودتر معاینهاش کنیم.»
لارا با ترس چشمهایش را باز کرد.
«معاینه؟»
تهیونگ فوری گفت:
«فقط برای اینکه مطمئن شیم چیزی جدی نیست. نترس.»
لارا آروم گفت:
«من از معاینه خوشم نمیاد…»
جیمین با لبخند ملایم گفت:
«میدونیم. ولی ما خیلی آروم انجامش میدیم.»
جونگکوک هم گفت:
«و هر وقت خواستی، میتونی فقط به یکی از ما نگاه کنی. لازم نیست به چیزی فکر کنی.»
لارا کمی آرامتر شد و چیزی نگفت.
وقتی رسیدند خانه، مستقیم او را به اتاق معاینه ی خانگیشون بردند که وسایل پزشکیشان آنجا بود. نامجون دستکش پوشید و گفت:
«خب، اول دما رو میگیریم.»
لارا فوراً اخم کرد.
«نمیخوام…»
جین خم شد و گفت:
«فقط چند ثانیهست.»
لارا لبش را جمع کرد.
«گفتم که از معاینه میترسم…»
یونگی با آرامش گفت:
«ما میدونیم. اما برای درمان درست باید ببینیم چه خبره.»
نامجون دماسنج را برداشت.
«دهنت رو باز کن عزیزم.»
لارا با تردید دماسنج را گرفت. چند ثانیه بعد، نامجون نگاهش را به صفحه دوخت.
«تب بالاست.»
جیمین سریع پرسید:
«چقدر؟»
نامجون جواب داد:
«بالاتر از سیونه.»
لارا با نگرانی گفت:
«نه…»
تهیونگ ابروهایش را بالا داد.
«نه چی؟»
لارا زیر لب گفت:
«یعنی خیلی بده؟»
جین با ملایمت گفت:
«نه عزیزم، ولی باید سریع کنترلش کنیم.»
بعد نامجون فشارخون را اندازه گرفت.
«فشارش یکم پایینه. احتمالاً از کمآبی و خستگیه.»
یونگی گفت:
«نبضش هم تندتر از نرماله.»
جیهوپ خم شد.
«گلوش رو هم نگاه کنیم؟»
لارا سریع سرش را عقب کشید.
«لازم نیست!»
همه برای لحظهای ساکت شدند.
نامجون با صدای آرام گفت:
«لارا، باید بدونیم عفونت داره یا نه. فقط نگاه میکنیم، درد نداره.»
چشمهای لارا پر از نگرانی شد.
«قول میدید؟»
جین فوری جواب داد:
«قول میدیم.»
او آرام چانهی لارا را گرفت و سرش را کمی بالا آورد. تهیونگ چراغقوهی کوچکی را روشن کرد و جین با دقت داخل گلو را نگاه کرد.
جین گفت:
«قرمزی داره… و کمی التهاب.»
نامجون یادداشت کرد.
«سرفه؟ آبریزش؟»
لارا سرش را پایین انداخت.
«دارم…»
جونگکوک با دقت دستهایش را نگاه کرد.
«لرز هم داری. احتمالا سرماخوردگی شدید یا عفونت ویروسیه.»
لارا با ترس گفت:
«یعنی بیمارستان؟»
نامجون بلافاصله پاسخ داد:
«نه، فعلاً نه. ولی باید استراحت کنی، مایعات بخوری و تب کنترل بشه.»
لارا آرامتر شد.
«پس… بستری نمیشم؟»
جین لبخند کمرنگی زد.
«فعلاً نه، اگر همکاری کنی.»
ادامه دارد...⋅˚₊‧ ଳ ‧₊˚ ⋅
ببخشید اگه بد شد..😔
- ۲۳۲
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط