#ɬنویسندگیِآیریس
#ɬنویسندگیِآیریس
#BondـofـShadows
#lپیوندسایهها
#ᎮᏗᏒᏖ..⁶
صبح روز بعد، عمارت از همیشه شلوغتر و در عین حال سنگینتر بود. طراحهای لباس، آرایشگرها و کلی آدمِ جدی و گوشبهزنگ، توی سالن اصلی در رفتوآمد بودن. همه چیز با نظمِ نظامی چیده شده بود؛ حتی گلهای رزِ قرمز که برای تزئین سالن انتخاب شده بود.
آلیس روی صندلی جلوی آینه نشسته بود و طراحها با وسواسِ عجیبی دورش میچرخیدن. آلیس که دیشب تا صبح بیدار مونده بود و به اون پروندههای لعنتی فکر کرده بود، با هر حرکتِ آرایشگر چشمغره میرفت.
نیکولاس با کتوشلوارِ مشکی تیره، خیلی جدی وارد سالن شد. آرتور پشت سرش بود و با نیشخندِ همیشگیاش به خدمه دستور میداد. نیکولاس بدون اینکه به کسی نگاه کنه، مستقیم به سمت آلیس رفت. وقتی بهش رسید، آرایشگرها ناخودآگاه عقب رفتند.
نیکولاس از توی آینه به چشمهای خستهی آلیس نگاه کرد. با دستش به تورِ سفیدی که روی میز بود اشاره کرد و به آرایشگر گفت: «این براش زیادی ساده است. چیزی بپوشونید که همهچیز رو با اولین نگاه، در چشمِ مهمانها فریاد بزنه.»
آلیس چرخید سمتش. «من بازیگرِ تئاترِ تو نیستم که بخوای برام لباس انتخاب کنی!»
نیکولاس خم شد سمتش، جوری که صورتش درست کنار گوشِ آلیس قرار گرفت. صدای بم و آرومش لرزه به تنِ هر کسی که اونجا بود میانداخت: «امروز، تو فقط آلیس تراسک نیستی. تو “بانویِ اولِ” خاندان ولکوفی. اگر اشتباهی ازت سر بزنه، یا ذرهای تحقیر در رفتارِت باشه… تمامِ اون مهمانهایی که دعوت کردم، اولین کسانی خواهند بود که به خاطر اشتباهِ تو، بهای خونینش رو میپردازن. پس، فقط نقشِت رو خوب بازی کن.»
آلیس با عصبانیت بلند شد. «تهدید کردن تنها کاریه که بلدی؟»
نیکولاس پوزخند زد. دستش رو دراز کرد و تاری از موهای آلیس رو که روی صورتش افتاده بود، زد پشت گوشش. لمسِ سرد و سنگینِ انگشتهاش روی پوستِ آلیس، ضربان قلبش رو به شدت بالا برد.
تنها کاری که بلدم نیست… اما فعلاً تنها کاریه که لازمه.»
آرتور که داشت با تلفن صحبت میکرد، نزدیک شد و گفت: «نیکولاس، شورای عالی رسیدن. همه منتظرِ عروس و داماد هستن.»
آلیس نگاهی به لباسِ خیرهکنندهی سفید که براش آماده کرده بودن انداخت. حس میکرد داره توی یه قفسِ طلایی غرق میشه.
قبل از اینکه نیکولاس بره، آلیس یهویی بازوش رو گرفت و با لحنی که فقط خودش میشنید گفت: «فکر کردی این عروسی قراره منو مطیع کنه؟ دارم بهت هشدار میدم، من از این مراسم به عنوان فرصت استفاده میکنم… یا برای دیدنِ ضعفهات، یا برای پیدا کردنِ یه راهِ فرار.»
نیکولاس لحظهای مکث کرد. نگاهش رو به بازوی آلیس که توی دستش بود دوخت و بعد با یه خندهی خیلی کوتاه که بوی خطر میداد، گفت: «فرصت؟ امیدوارم تا اون موقع برای استفاده ازش زنده بمونی.»
بدو بدو حالت که خوندی لایک کن🔪🎀
#پیوند_سایه_ها #عروسی_مافیایی #نیکولاس_ولکوف #آلیس_تراسک #روز_سرنوشت #قدرت_و_خیانت #darkromance #mafia_wedding #shadow_bond
#BondـofـShadows
#lپیوندسایهها
#ᎮᏗᏒᏖ..⁶
صبح روز بعد، عمارت از همیشه شلوغتر و در عین حال سنگینتر بود. طراحهای لباس، آرایشگرها و کلی آدمِ جدی و گوشبهزنگ، توی سالن اصلی در رفتوآمد بودن. همه چیز با نظمِ نظامی چیده شده بود؛ حتی گلهای رزِ قرمز که برای تزئین سالن انتخاب شده بود.
آلیس روی صندلی جلوی آینه نشسته بود و طراحها با وسواسِ عجیبی دورش میچرخیدن. آلیس که دیشب تا صبح بیدار مونده بود و به اون پروندههای لعنتی فکر کرده بود، با هر حرکتِ آرایشگر چشمغره میرفت.
نیکولاس با کتوشلوارِ مشکی تیره، خیلی جدی وارد سالن شد. آرتور پشت سرش بود و با نیشخندِ همیشگیاش به خدمه دستور میداد. نیکولاس بدون اینکه به کسی نگاه کنه، مستقیم به سمت آلیس رفت. وقتی بهش رسید، آرایشگرها ناخودآگاه عقب رفتند.
نیکولاس از توی آینه به چشمهای خستهی آلیس نگاه کرد. با دستش به تورِ سفیدی که روی میز بود اشاره کرد و به آرایشگر گفت: «این براش زیادی ساده است. چیزی بپوشونید که همهچیز رو با اولین نگاه، در چشمِ مهمانها فریاد بزنه.»
آلیس چرخید سمتش. «من بازیگرِ تئاترِ تو نیستم که بخوای برام لباس انتخاب کنی!»
نیکولاس خم شد سمتش، جوری که صورتش درست کنار گوشِ آلیس قرار گرفت. صدای بم و آرومش لرزه به تنِ هر کسی که اونجا بود میانداخت: «امروز، تو فقط آلیس تراسک نیستی. تو “بانویِ اولِ” خاندان ولکوفی. اگر اشتباهی ازت سر بزنه، یا ذرهای تحقیر در رفتارِت باشه… تمامِ اون مهمانهایی که دعوت کردم، اولین کسانی خواهند بود که به خاطر اشتباهِ تو، بهای خونینش رو میپردازن. پس، فقط نقشِت رو خوب بازی کن.»
آلیس با عصبانیت بلند شد. «تهدید کردن تنها کاریه که بلدی؟»
نیکولاس پوزخند زد. دستش رو دراز کرد و تاری از موهای آلیس رو که روی صورتش افتاده بود، زد پشت گوشش. لمسِ سرد و سنگینِ انگشتهاش روی پوستِ آلیس، ضربان قلبش رو به شدت بالا برد.
تنها کاری که بلدم نیست… اما فعلاً تنها کاریه که لازمه.»
آرتور که داشت با تلفن صحبت میکرد، نزدیک شد و گفت: «نیکولاس، شورای عالی رسیدن. همه منتظرِ عروس و داماد هستن.»
آلیس نگاهی به لباسِ خیرهکنندهی سفید که براش آماده کرده بودن انداخت. حس میکرد داره توی یه قفسِ طلایی غرق میشه.
قبل از اینکه نیکولاس بره، آلیس یهویی بازوش رو گرفت و با لحنی که فقط خودش میشنید گفت: «فکر کردی این عروسی قراره منو مطیع کنه؟ دارم بهت هشدار میدم، من از این مراسم به عنوان فرصت استفاده میکنم… یا برای دیدنِ ضعفهات، یا برای پیدا کردنِ یه راهِ فرار.»
نیکولاس لحظهای مکث کرد. نگاهش رو به بازوی آلیس که توی دستش بود دوخت و بعد با یه خندهی خیلی کوتاه که بوی خطر میداد، گفت: «فرصت؟ امیدوارم تا اون موقع برای استفاده ازش زنده بمونی.»
بدو بدو حالت که خوندی لایک کن🔪🎀
#پیوند_سایه_ها #عروسی_مافیایی #نیکولاس_ولکوف #آلیس_تراسک #روز_سرنوشت #قدرت_و_خیانت #darkromance #mafia_wedding #shadow_bond
- ۳۸۳
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط