Part: 14
Part: 14
The name of the story: Mafia my savior(مافیا نجات دهنده من)
گفت:
حتی اگه بمیری هم برام مهم نیست، اصلا اگه میخوای خودم میتونم بکشمت!
نظرت؟
بغضم کامل ترکید........
از ترس داشتم میمردم شایدم لکنت زبون گرفتم یا لال دارم میشم!
گوشی رو با دستای لرزانم خاموش کردم و آروم رفتم ته ترین گوشه اتاق کز کردم و گریه کردم........
هیچ حرفی بدتر از این حرف برام نبود که دلم خاکستر بشه.......
صدای پوتین هارو میشنیدم، یعنی اونا قفل هارو شکوندن پس...این که دیگه چیزی نیست.......
صدا ها نزدیک و دور میشدن........
ولی گوشم دیگه هیچی نمیشنید........
حرفاشون رو اصلا نمیشنیدم........
میخواستم خودم برم بیرون و خودم رو دستی دستی بدم بره ولی پاهام مانعی برام بودن چون مثل چسب به زمین چسبیده بودن........
دیدم در داره تکون میخوره ولی قفل هنوز تکون نخورده........
بله، بالاخره پیدام کردن.......
یه لحظه ضربه به در متوقف شد و نفس آرومی کشیدم ولی بعدش گوشام سوت کشید........
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم دو تن از این مرد های قول پیکر بالا سرم ایستادن........
بعدش چشمم افتاد به دیوار رو به روی در که فهمیدم درو با گلوله باز کردن...اما چطوری؟
بگذریم.......
یکیشون جلوم آروم زانو زد و دستشو گرفت سمتم و گفت:
بانو، بهتره بریم........
شما در خطرین!
گفتم:
چ...چرا؟
گفت:
چون اطلاعیه ای که الان رسیده به دستمون اینه که هیونجین گفته که قراره شمارو بکشه و الان فقط بیست دقیقه وقت برای خارج کردن شما از اینجا داریم........
گفتم:
چطوری من باید به شماها اعتماد کنم؟
The name of the story: Mafia my savior(مافیا نجات دهنده من)
گفت:
حتی اگه بمیری هم برام مهم نیست، اصلا اگه میخوای خودم میتونم بکشمت!
نظرت؟
بغضم کامل ترکید........
از ترس داشتم میمردم شایدم لکنت زبون گرفتم یا لال دارم میشم!
گوشی رو با دستای لرزانم خاموش کردم و آروم رفتم ته ترین گوشه اتاق کز کردم و گریه کردم........
هیچ حرفی بدتر از این حرف برام نبود که دلم خاکستر بشه.......
صدای پوتین هارو میشنیدم، یعنی اونا قفل هارو شکوندن پس...این که دیگه چیزی نیست.......
صدا ها نزدیک و دور میشدن........
ولی گوشم دیگه هیچی نمیشنید........
حرفاشون رو اصلا نمیشنیدم........
میخواستم خودم برم بیرون و خودم رو دستی دستی بدم بره ولی پاهام مانعی برام بودن چون مثل چسب به زمین چسبیده بودن........
دیدم در داره تکون میخوره ولی قفل هنوز تکون نخورده........
بله، بالاخره پیدام کردن.......
یه لحظه ضربه به در متوقف شد و نفس آرومی کشیدم ولی بعدش گوشام سوت کشید........
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم دو تن از این مرد های قول پیکر بالا سرم ایستادن........
بعدش چشمم افتاد به دیوار رو به روی در که فهمیدم درو با گلوله باز کردن...اما چطوری؟
بگذریم.......
یکیشون جلوم آروم زانو زد و دستشو گرفت سمتم و گفت:
بانو، بهتره بریم........
شما در خطرین!
گفتم:
چ...چرا؟
گفت:
چون اطلاعیه ای که الان رسیده به دستمون اینه که هیونجین گفته که قراره شمارو بکشه و الان فقط بیست دقیقه وقت برای خارج کردن شما از اینجا داریم........
گفتم:
چطوری من باید به شماها اعتماد کنم؟
- ۱۶۵
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط