پارت ۷: نفوذِ بیصدا
پارت ۷: نفوذِ بیصدا
اتاقِ کنترل، مثل همیشه، تنها پناهگاهِ ا.ت بود. صدایِ ملایمِ فنهایِ کامپیوتر و نورِ آبیِ مانیتورها، تنها چیزهایی بودن که بهش آرامش میدادن. ا.ت غرق در تحلیلِ یک کدِ پیچیده بود و اصلاً متوجهِ تغییرِ ناگهانیِ دمای اتاق یا صدایِ بسیار ضعیفِ باز شدنِ در نشد.
ناگهان، سایهای از در ورودی وارد شد. ا.ت با خود گفت: «یونگی؟ دوباره اومدی سراغِ قهوه؟» اما وقتی سرش رو بالا آورد، با چهرهای روبرو شد که نمیشناخت. مردی با لباسهایِ سیاه و کلاهِ شالدار که چشمانش از زیرِ سایه، سرد و بیروح به نظر میرسید. ا.ت خواست بلند بشه و سوال بپرسه، اما قبل از اینکه کلمهای از دهنش خارج بشه، سایهیِ دوم از پشتِ صندلیاش پدیدار شد.
یک دستمالِ خیس و شیمیایی، با سرعت و بیرحمی روی دهن و بینیِ ا.ت فشار داده شد. ا.ت سعی کرد دستهاش رو به سمتِ صورتِ مهاجم ببره، اما بدنش به سرعت سنگین شد. دنیا دورِ سرش چرخید، نورهایِ مانیتور به خطوطِ لرزانی تبدیل شدن و در نهایت، تاریکیِ مطلق اونو در بر گرفت.
در همون لحظه، درِ اتاق با شدت باز شد. یونگی، که انگار حسی به خطرِ نزدیک میکرد، وارد شد. چشمهایِ اون با دیدنِ صحنهیِ بیهوشیِ ا.ت، از خشم به رنگِ خون درآمد.«ا.ت!» فریادِ یونگی مثلِ رعد تویِ فضایِ اتاق پیچید.
اما مهاجمها سریع عمل کردن. یکی از اونها ا.ت رو از روی صندلی بلند کرد. یونگی بدونِ لحظهای درنگ، اسلحهاش رو بیرون کشید. صدایِ شلیکِ دو گلوله، سکوتِ اتاق رو درهم شکست. یکی از مهاجمها روی زمین افتاد و اون یکی که ا.ت رو بغل کرده بود، با وحشت به سمتِ راهرو فرار کرد.
یونگی با خشمِ کنترلنشدهای که از همیشه بیشتر بود، به دنبالشون رفت، اما سریع فهمید که این فقط یه حمله ساده نیست؛ این یه بازیِ حسابشدهست. اون با سرعت به سمتِ ا.ت رفت، بدنش رو که حالا بیجون بود، با احتیاط اما محکم در آغوش گرفت.
یونگی در حالی که ا.ت رو به سمتِ جناحِ شخصیِ خودش میبرد، از طریقِ بیسیم به بادیگاردها دستور داد: «همه مسیرها رو مسدود کنید! هیچکس اجازه نداره از این طبقه عبور کنه!»
اون رو به اتاقِ شخصیِ خودش برد و روی تخت گذاشت. چشمانِ یونگی که از خشم میسوخت، حالا با یه نوعِ نگرانیِ عمیق و ترسناک ترکیب شده بود. اون به بادیگاردِ ارشدش که دمِ در ایستاده بود، با صدایی که از شدتِ خشم میلرزید، غرید: «به یه هکرِ سطحِ بالا، یه آدمِ حرفهای که بتونه ردِ این آشغالها رو پیدا کنه، همین الان بگید بیاد اینجا. اگه تانیمساعت دیگه جلوی چشمم نباشه، همهتون رو با همین گلولهها تموم میکنم!»
یونگی کنارِ تخت نشست، دستِ سردِ ا.ت رو گرفت و به دیوار خیره شد. اون میدونست که این فقط شروعِ یک جنگِ جدید با دشمنهایِ قدیمیش نیست؛ این بار، هدفِ اصلی، کسی بود که قلبِ سردِ اون رو به لرزه درآورده بود.
[پایان پارت ۷]
اتاقِ کنترل، مثل همیشه، تنها پناهگاهِ ا.ت بود. صدایِ ملایمِ فنهایِ کامپیوتر و نورِ آبیِ مانیتورها، تنها چیزهایی بودن که بهش آرامش میدادن. ا.ت غرق در تحلیلِ یک کدِ پیچیده بود و اصلاً متوجهِ تغییرِ ناگهانیِ دمای اتاق یا صدایِ بسیار ضعیفِ باز شدنِ در نشد.
ناگهان، سایهای از در ورودی وارد شد. ا.ت با خود گفت: «یونگی؟ دوباره اومدی سراغِ قهوه؟» اما وقتی سرش رو بالا آورد، با چهرهای روبرو شد که نمیشناخت. مردی با لباسهایِ سیاه و کلاهِ شالدار که چشمانش از زیرِ سایه، سرد و بیروح به نظر میرسید. ا.ت خواست بلند بشه و سوال بپرسه، اما قبل از اینکه کلمهای از دهنش خارج بشه، سایهیِ دوم از پشتِ صندلیاش پدیدار شد.
یک دستمالِ خیس و شیمیایی، با سرعت و بیرحمی روی دهن و بینیِ ا.ت فشار داده شد. ا.ت سعی کرد دستهاش رو به سمتِ صورتِ مهاجم ببره، اما بدنش به سرعت سنگین شد. دنیا دورِ سرش چرخید، نورهایِ مانیتور به خطوطِ لرزانی تبدیل شدن و در نهایت، تاریکیِ مطلق اونو در بر گرفت.
در همون لحظه، درِ اتاق با شدت باز شد. یونگی، که انگار حسی به خطرِ نزدیک میکرد، وارد شد. چشمهایِ اون با دیدنِ صحنهیِ بیهوشیِ ا.ت، از خشم به رنگِ خون درآمد.«ا.ت!» فریادِ یونگی مثلِ رعد تویِ فضایِ اتاق پیچید.
اما مهاجمها سریع عمل کردن. یکی از اونها ا.ت رو از روی صندلی بلند کرد. یونگی بدونِ لحظهای درنگ، اسلحهاش رو بیرون کشید. صدایِ شلیکِ دو گلوله، سکوتِ اتاق رو درهم شکست. یکی از مهاجمها روی زمین افتاد و اون یکی که ا.ت رو بغل کرده بود، با وحشت به سمتِ راهرو فرار کرد.
یونگی با خشمِ کنترلنشدهای که از همیشه بیشتر بود، به دنبالشون رفت، اما سریع فهمید که این فقط یه حمله ساده نیست؛ این یه بازیِ حسابشدهست. اون با سرعت به سمتِ ا.ت رفت، بدنش رو که حالا بیجون بود، با احتیاط اما محکم در آغوش گرفت.
یونگی در حالی که ا.ت رو به سمتِ جناحِ شخصیِ خودش میبرد، از طریقِ بیسیم به بادیگاردها دستور داد: «همه مسیرها رو مسدود کنید! هیچکس اجازه نداره از این طبقه عبور کنه!»
اون رو به اتاقِ شخصیِ خودش برد و روی تخت گذاشت. چشمانِ یونگی که از خشم میسوخت، حالا با یه نوعِ نگرانیِ عمیق و ترسناک ترکیب شده بود. اون به بادیگاردِ ارشدش که دمِ در ایستاده بود، با صدایی که از شدتِ خشم میلرزید، غرید: «به یه هکرِ سطحِ بالا، یه آدمِ حرفهای که بتونه ردِ این آشغالها رو پیدا کنه، همین الان بگید بیاد اینجا. اگه تانیمساعت دیگه جلوی چشمم نباشه، همهتون رو با همین گلولهها تموم میکنم!»
یونگی کنارِ تخت نشست، دستِ سردِ ا.ت رو گرفت و به دیوار خیره شد. اون میدونست که این فقط شروعِ یک جنگِ جدید با دشمنهایِ قدیمیش نیست؛ این بار، هدفِ اصلی، کسی بود که قلبِ سردِ اون رو به لرزه درآورده بود.
[پایان پارت ۷]
- ۳۴۴
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط