دو روز از اون شب گذشته بود سر سنگین شده بودم و توی ...

دو روز از اون شب گذشته بود … سر سنگین شده بودم و توی این دو روز نیم نگاهی هم به امید ننداخته بودم … توی خونه ی مامان و بابا هم زیاد ســعی کردم شاد باشم اما نشد … صــبح بود که م ل همیشــه با امید پشــت میز نشــســتیم . شــروع کرده بودیم و صــبحونه می خوردیم که حک کردم داره دیر می شــه ، امید بر خلاف روزهای دیگه داشت آروم صبحونه می خورد و هی لفتش می داد … رو به امید کردم و گفتم : – امید ، فکر نمی کنی داره دیرف می شه ؟؟!! ا ؟!۲ امید از فکر و خیالش دراومد و گفت : ه به ساعتش نگاهی کرد و ابرویی بالا انداخت و گفت : نه هنوز … صبحانه ام رو تموم کردم و از جام بلند شدم . به سمت اتاقم رفتم تا آماده شم و به دانشگاه برم . شروع به حاضر شدن کردم که امید هم به اتاق اومد و کنار من ، جلوی کمد ایستاد و خودش رو مشغول کرد … از کارهای امید تعجب کرده بود ، چون تا حالا این حکومت نظامی ســر انتخاب لباسی شک نکرده بود … تو حال خودم بودم و داشتم به کارهای امید شک می کردم و تو ذهنم صد تا دلیل مسخره میاوردم که دست امید به شونه خورد … منو به سمت خودش چرخوند و گفت : – نگینی ؟! … – بله ؟! امید – نگینی ؟! – بـلــه ؟!؟!؟!؟!؟ امید – نگینی !یکم عاشقانه تر لطفا خانم … نگاه عاقل اندر صفیحی بهش انداختم که زیر لب گفت : خب از اول … و گفت – نگیــنـــی ؟؟؟!! – جــانــــم … ؟! امید- امروز یه جای خیلی مهم دعوف دارم ، باید یه ســـت خوب بپوشــم ، کمکم می کنی ؟! جوابش رو ندادم و با شک گفتم : کجــا ؟! امید لبخند مهربونی زد و گونه ام رو سریع ب*و*سید و گفت : خانــــــمی به من شک داری ؟! … بی انصافیه … از




https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88-%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87-%d9%85%d8%aa%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%84-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

– آره …الان میام بیرون . تن پوش حوله ایی ام را به تن کردم و ...

آره جذاب شدی! | قهقهه میزند… صدای خنده اش در خانه میپیچد…! -...

با دست موهام رو تو شالم می برم… :شما و مهندس آک یورک از من ب...

شمیم به شدت عصبانی شد.ارمیا پدرومادر اورا موردتوهین قرارداد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط