ᵖᵃʳt2
ᵖᵃʳt2
ᶰᵃᵐᵉ:ᵐʸ ᵇᵃᵇʸ ᵈᵒˡˡ
ویو تهیونگ
امروز تصمیم گرفتم به جایی برم که آرامش بگیرم ، جایی که آروم بشم ، دور از دست خانوادم و حرف های چرتشون .
رفته بودم به ی روستای که آب هوای خوبی داشت و قرار بود یک هفته ای بمونم بلکه اعصابم راحت بشه .
ی خونه کوچیک اما قشنگ اجاره کرده بودم و فعلا اونجا سر میکردم .
راستش خسته شدم که همیشه تو خونه های لوکس زندگی کردم ، ایندفعه میخوام ببینم ادم های دیگه چطوری زندگی میکنن .
رفتم حمام و شام درست کردم و خوردم ، داشتم تو گوشیم ور میرفتم که به شدت حوصلم سر رفته بود و اعصابم بهم ریخته بود . سویشرت ابی رنگم رو پوشیدم و رفتم یکم پیاده روی کنم .
درحالی که داشتم قدم میزدم صدایی توجه ام رو جلب کرد .
بیشتر نزدیک شدن که دیدم ی دختر داره جیغ میزنه و انگار دارن اذیتش میکنن.
رفتم نزدیک که دیدم پسره سعی داره بهش دست بزنه که دویدم سمتش و ی مشت کوبیدم تو صورت پسره که دماغش خون امد و دستش رو گذاشت روش .
؟ : اییی چیکار میکنی عوضی ، تو از کجا پیدات شد .
بلند شد و داشت به سمت دختره میرفت که دست اون دختر کوچولو رو گرفتم و پشت سرم بردمش
تهیونگ : هی مرتیکه بهش نزدیک نشو وگرنه من میدونم و تو .
؟ : هه ( پوزخند) ببخشید دقیقا شما کی باشی؟ برو کنار تو کارم دخالت نکن ، ( مکث) وایسا نکنه تو هم میخوایش ؟ اوکی میتونیم تقسیمش کنیم .
با اون حرفش خون جلوی چشمم رو گرفت ، چطور به خودش اجازه میداد درباره ی دختر جوون اینطوری حرف بزنه .
سمتش رفتم و تا میخورد زدمش .
بعدش هم بلند شد فرار کرد، رفتم سمت دختره که دیدم ترسیده و شوکه به زمین خیره شده .
نزدیکش شدم و داشتم دستم رو سمش دراز میکردم که ترسید و ی قدم عقب رفت .
تهیونگ: هی هی نترس من کاریت ندارم ، خوبی ؟ بهت دست که نزد؟
ویو نیلی
تمام این مدت ترسیده بودم و شوکه .
داشتم خداروشکر میکردم که ی نفر امد و نجاتم داد .
پسری خوشتیپ و با موهای مشکی که پایینش لایه هایی از طلایی داشت . واقعا زیباییش قابل باور نبود و البته خیلیم جنتلمن .
اهه به خودم تشر زدم ، نیلی این چه فکری میکنی خودتو جمع کن دختره هیز .
بالاخره به خودم زحمت دادم و زبون باز کردم : ام خیلی ممنون من واقعا نمیدونم چطوری جبران کنم .
تهیونگ : ( خنده) خواهش میکنم خانم کوچولو ، مراقب باش این وقت شب اینجا چیکار میکنی تک و تنها؟ خطر ناکه .
نیلی : خب ...خب راستش امدم ی قدمی بزنم ولی خب دیدین که چیشد .
تهیونگ : باشه بیخیال الان خوبی ؟
سرمو تکون دادم .
تهیونگ : خب اسمت چیه ؟ میتونم بدونم ؟
دستش رو دراز کرد و گفت : من تهیونگم و شما ؟
هول زده دستش رو گرفتم : عه .عه بله خوشبختم نیلی هستم .
دستش گرم بود و ی حس امنیت میداد . دیگه داشتم وا میرفتم که دستم رو ول کرد ، به خودم امدم و قیافم رو درست کردم .
تهیونگ : خب اگه مایلی میتونیم باهم قدم بزنیم ؟
نیلی : چی؟ منو و تو عه چیز بله بله حتما .
5دقیقه از قدم زدنامون میگذشت و توی سکوت فرو رفته بودیم .
تهیونگ : خب اگه خسته ای میتونیم برگردیم خونه .
نیلی : اره بنظرم خوبه .
تهیونگ : خب بگو خونت کجاس میرسونمت تنهایی خطرناکه .
15 دقیقه بعد
رسیدم خونم که با تعجب گفت : عه خونت اینجاش ؟ پس همسایه ایم ( خنده ) خوبه بیشتر میبینمت .
نیلی : عه وا جدی چه خوب اره باشه فعلا شب بخیر میبینمت .
با هم خدافظی کردیم و رفتیم داخل خونه هامون .
مامان و بابا خواب بودن و زود رفتم تو اتاقم .
درو بستم و لباسم رو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم : وای خیلی کراش بود عه چی میگم بیخیال .
نفهمیدم چی شد که به خواب رفتم
ادامه دارد ......
ᶰᵃᵐᵉ:ᵐʸ ᵇᵃᵇʸ ᵈᵒˡˡ
ویو تهیونگ
امروز تصمیم گرفتم به جایی برم که آرامش بگیرم ، جایی که آروم بشم ، دور از دست خانوادم و حرف های چرتشون .
رفته بودم به ی روستای که آب هوای خوبی داشت و قرار بود یک هفته ای بمونم بلکه اعصابم راحت بشه .
ی خونه کوچیک اما قشنگ اجاره کرده بودم و فعلا اونجا سر میکردم .
راستش خسته شدم که همیشه تو خونه های لوکس زندگی کردم ، ایندفعه میخوام ببینم ادم های دیگه چطوری زندگی میکنن .
رفتم حمام و شام درست کردم و خوردم ، داشتم تو گوشیم ور میرفتم که به شدت حوصلم سر رفته بود و اعصابم بهم ریخته بود . سویشرت ابی رنگم رو پوشیدم و رفتم یکم پیاده روی کنم .
درحالی که داشتم قدم میزدم صدایی توجه ام رو جلب کرد .
بیشتر نزدیک شدن که دیدم ی دختر داره جیغ میزنه و انگار دارن اذیتش میکنن.
رفتم نزدیک که دیدم پسره سعی داره بهش دست بزنه که دویدم سمتش و ی مشت کوبیدم تو صورت پسره که دماغش خون امد و دستش رو گذاشت روش .
؟ : اییی چیکار میکنی عوضی ، تو از کجا پیدات شد .
بلند شد و داشت به سمت دختره میرفت که دست اون دختر کوچولو رو گرفتم و پشت سرم بردمش
تهیونگ : هی مرتیکه بهش نزدیک نشو وگرنه من میدونم و تو .
؟ : هه ( پوزخند) ببخشید دقیقا شما کی باشی؟ برو کنار تو کارم دخالت نکن ، ( مکث) وایسا نکنه تو هم میخوایش ؟ اوکی میتونیم تقسیمش کنیم .
با اون حرفش خون جلوی چشمم رو گرفت ، چطور به خودش اجازه میداد درباره ی دختر جوون اینطوری حرف بزنه .
سمتش رفتم و تا میخورد زدمش .
بعدش هم بلند شد فرار کرد، رفتم سمت دختره که دیدم ترسیده و شوکه به زمین خیره شده .
نزدیکش شدم و داشتم دستم رو سمش دراز میکردم که ترسید و ی قدم عقب رفت .
تهیونگ: هی هی نترس من کاریت ندارم ، خوبی ؟ بهت دست که نزد؟
ویو نیلی
تمام این مدت ترسیده بودم و شوکه .
داشتم خداروشکر میکردم که ی نفر امد و نجاتم داد .
پسری خوشتیپ و با موهای مشکی که پایینش لایه هایی از طلایی داشت . واقعا زیباییش قابل باور نبود و البته خیلیم جنتلمن .
اهه به خودم تشر زدم ، نیلی این چه فکری میکنی خودتو جمع کن دختره هیز .
بالاخره به خودم زحمت دادم و زبون باز کردم : ام خیلی ممنون من واقعا نمیدونم چطوری جبران کنم .
تهیونگ : ( خنده) خواهش میکنم خانم کوچولو ، مراقب باش این وقت شب اینجا چیکار میکنی تک و تنها؟ خطر ناکه .
نیلی : خب ...خب راستش امدم ی قدمی بزنم ولی خب دیدین که چیشد .
تهیونگ : باشه بیخیال الان خوبی ؟
سرمو تکون دادم .
تهیونگ : خب اسمت چیه ؟ میتونم بدونم ؟
دستش رو دراز کرد و گفت : من تهیونگم و شما ؟
هول زده دستش رو گرفتم : عه .عه بله خوشبختم نیلی هستم .
دستش گرم بود و ی حس امنیت میداد . دیگه داشتم وا میرفتم که دستم رو ول کرد ، به خودم امدم و قیافم رو درست کردم .
تهیونگ : خب اگه مایلی میتونیم باهم قدم بزنیم ؟
نیلی : چی؟ منو و تو عه چیز بله بله حتما .
5دقیقه از قدم زدنامون میگذشت و توی سکوت فرو رفته بودیم .
تهیونگ : خب اگه خسته ای میتونیم برگردیم خونه .
نیلی : اره بنظرم خوبه .
تهیونگ : خب بگو خونت کجاس میرسونمت تنهایی خطرناکه .
15 دقیقه بعد
رسیدم خونم که با تعجب گفت : عه خونت اینجاش ؟ پس همسایه ایم ( خنده ) خوبه بیشتر میبینمت .
نیلی : عه وا جدی چه خوب اره باشه فعلا شب بخیر میبینمت .
با هم خدافظی کردیم و رفتیم داخل خونه هامون .
مامان و بابا خواب بودن و زود رفتم تو اتاقم .
درو بستم و لباسم رو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم : وای خیلی کراش بود عه چی میگم بیخیال .
نفهمیدم چی شد که به خواب رفتم
ادامه دارد ......
- ۶۳
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط