یه نفس عمیق کشیدگفت

یه نفس عمیق کشید..گفت:
_ من میرم تو اتاقم مامان پرسید بگو خوابیده
+ باشه ولی من تا نفهمیدم چیشده دست بردار نیستم!
پوز خندی زد و رفت تو اتاقش..میدونستم حالش مثل همیشه نیست آخه یه آدم پرحرف برونگرا چجوری میتونه انقد سرد و کم حرف شده باشه..هرجور شده بود دلم میخواست سر در بیارم که چیشده..!
رفتم تو پذیرایی مامان تو آشپزخونه داشت غذایی که ظهر داداشم نخورده بود رو میذاشت تو یخچال..غذای مورد علاقش بود..خیلی عجیب بود که غذاشو نخورده..خواستم برم تو اتاقش باز گیر بدم شاید یه چیزی بگه بفهمم چیشده ولی با خودم گفتم اگه به اون باشه که نمیگه..
منتظر میمونم..سعی میکنم بفهمم چیشده شاید تونستم یه ذره هم که شده از این حال درش بیارم.!

ادامه پست https://wisgoon.com/pin/40370384/

*نوشته خودم*
دیدگاه ها (۰)

حرف هایش تصدیق آرام بودن میداد..جملات عاشقانه‌اش تمام شعرهای...

ساعت ۷ صبح بود که بیدار شدم..خواستم برم تو اتاقش که با خودم ...

نمیتونم که ننویسم حس میکنم نوشتن بخشی از من شده یعنی..یعنی ا...

صدای موزیک رو زیادتر میکنم تا شاید صدای افکارم کمتر شنیده بش...

P20🍯لارا«چونکه میتونستم راه برم به بابام گفتم که خودم میام پ...

love Between the Tides²⁰چند روز بعدا/ت با خودم فکر میکردم که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط