چشمامو می‌بندم و صدای قیژقیژِ شماره‌گیر تلفن قدیمی رو به

چشمامو می‌بندم و صدای قیژقیژِ شماره‌گیر تلفن قدیمی رو به یاد می‌آرم…

کاش بعد از تموم شدن صدای شماره‌گیر، پدربزرگ گوشی رو برمی‌داشت و صدای گرمش از اون طرف خط می‌اومد: «الو… جانِ بابا؟»
کاش می‌شد فقط برای چند دقیقه، دوباره همون بچه‌ی کوچیکی باشم که کنار مادرش می‌نشست، به صدای شماره‌گیر گوش می‌داد و فکر می‌کرد دنیا همین اتاق، همین تلفن و همین صدای پدربزرگه…

بعضی صداها وقتی دیگه شنیده نمی‌شن، تبدیل به دلتنگی می‌شن...



💯
دیدگاه ها (۱)

بادبزن ایرانی، ۱۸۸۴ میلادی.این غزل حافظ بروی آن حک شده :دوش ...

بزرگتر میشیم و تنها اتفاقی که برامون میوفته اینه که راحت تر ...

رمان انفجار و امید

پارت ⁴☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆آخرین امید...☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆چند ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط