حصار گل سرخ
حصار گل سرخ
قسمت سوم
هیچ سرگرمی نداشتم.حتی میل به زندگی کردنم نداشتم.فقط دلم میخواست لش کنم و هیچکاری نکنم بدون اینکه حوصلم سربره.فیلم ببینم یا کتاب بخونم.گوشی تنها سرگرمی بود که داشتم.بجز اون،قبل از اینا ته تفریحم این بود که لباس ورزشی بپوشم و با دوچرخه یا اسکیت مسیر پارک کوچه پشتی رو دور بزنم.
انقد که تو اون یه هفته همون ده قسمت رو بارها و بارها دیدم خودمم خسته شدم اما سرگرمی دیگه ای نداشتم.
بعد از یه هفته،بنظر میرسید مامان پیام داده که دلش برای ما تنگ شده و میخواد ببینتمون.بابا هم از خدا خواسته مارو برد پیشش و وبال گردنش کرد.یه روز که پیش مامانم بودیم،روز بعد ساعت چهار عصر بود که متوجه شد مارو انداخته سرش و قسر دررفته از بچهداری.بلندمون کرد که برگردونمون همونجا.وقتی رسیدیم با هشدار های زیادی مواجه شدیم.از طرف هایاتو و عمم.«چرا برگشتین،اعصاب نداره میزنه یکاریت میکنه،خطرناکه برو»و حرفایی از این دست.
چند ساعت منتظر بودیم.ساعت هفت هشت بود که صدای در اومد.عمم رفت تو حیاط تا از همون جلوی در بهش امادگی روبرو شدن با مارو بده،اما باعث شد بیشتر اتشش شعلهور بشه.با عجله و داد و بیداد اومد داخل.من و سنجورو هم تو اتاق مونده بودیم.من نگران بودم که اتفاق بدی بیوفته.ازطرفی هم نمیتونستم دخالت کنم چون از نظر اونا مقصر اصلی،من و بی توجهیم بودیم که جرقۀ این آشوب زده شد.درواقع اصلا حق دخالت نداشتم.تو دست و پا بودن هم دلیل دیگه ای بود که بیرون نمیرفتم.
هایاتو و عمم که سعی داشتن نذارن بابا نزدیک بشه،مامان هم داد میزد و اعتراض و ابراز نفرت میکرد.(نویسنده الان در حالت خیلی رو مخی داره اینارو مینویسه و همینطور از یاداوری اتفاقاتی که از سر گذرونده و همچنین اهنگ غمگینی که داره گوش میده،بزور داره سعی میکنه گریه نکنه)
در کمال ترس و تحیر،یه ۴لیتری بنزین دستش بود و سعی داشت با تمام ممانعت هایاتو،روی مامان خالیش کنه.
مامان هم داد میزد و بیشتر ترغیبش میکرد.اوضاع اشفته بود.حتی اکسیژن محیط هم انگار تا قطرۀ اخر تخلیه شده بود،هیچ هوایی برای تنفس وجود نداشت.مامان دویید بیرون تو خیابون.زمان زیادی تو اون منطقه زندگی کرده بودن،تقریبا از بدو ازدواج،و فقط هر سال چندتا کوچه یا پلاک جابجا میشدن.بخاطر همین تو اون کوچه همه اشنا بودن.
قسمت سوم
هیچ سرگرمی نداشتم.حتی میل به زندگی کردنم نداشتم.فقط دلم میخواست لش کنم و هیچکاری نکنم بدون اینکه حوصلم سربره.فیلم ببینم یا کتاب بخونم.گوشی تنها سرگرمی بود که داشتم.بجز اون،قبل از اینا ته تفریحم این بود که لباس ورزشی بپوشم و با دوچرخه یا اسکیت مسیر پارک کوچه پشتی رو دور بزنم.
انقد که تو اون یه هفته همون ده قسمت رو بارها و بارها دیدم خودمم خسته شدم اما سرگرمی دیگه ای نداشتم.
بعد از یه هفته،بنظر میرسید مامان پیام داده که دلش برای ما تنگ شده و میخواد ببینتمون.بابا هم از خدا خواسته مارو برد پیشش و وبال گردنش کرد.یه روز که پیش مامانم بودیم،روز بعد ساعت چهار عصر بود که متوجه شد مارو انداخته سرش و قسر دررفته از بچهداری.بلندمون کرد که برگردونمون همونجا.وقتی رسیدیم با هشدار های زیادی مواجه شدیم.از طرف هایاتو و عمم.«چرا برگشتین،اعصاب نداره میزنه یکاریت میکنه،خطرناکه برو»و حرفایی از این دست.
چند ساعت منتظر بودیم.ساعت هفت هشت بود که صدای در اومد.عمم رفت تو حیاط تا از همون جلوی در بهش امادگی روبرو شدن با مارو بده،اما باعث شد بیشتر اتشش شعلهور بشه.با عجله و داد و بیداد اومد داخل.من و سنجورو هم تو اتاق مونده بودیم.من نگران بودم که اتفاق بدی بیوفته.ازطرفی هم نمیتونستم دخالت کنم چون از نظر اونا مقصر اصلی،من و بی توجهیم بودیم که جرقۀ این آشوب زده شد.درواقع اصلا حق دخالت نداشتم.تو دست و پا بودن هم دلیل دیگه ای بود که بیرون نمیرفتم.
هایاتو و عمم که سعی داشتن نذارن بابا نزدیک بشه،مامان هم داد میزد و اعتراض و ابراز نفرت میکرد.(نویسنده الان در حالت خیلی رو مخی داره اینارو مینویسه و همینطور از یاداوری اتفاقاتی که از سر گذرونده و همچنین اهنگ غمگینی که داره گوش میده،بزور داره سعی میکنه گریه نکنه)
در کمال ترس و تحیر،یه ۴لیتری بنزین دستش بود و سعی داشت با تمام ممانعت هایاتو،روی مامان خالیش کنه.
مامان هم داد میزد و بیشتر ترغیبش میکرد.اوضاع اشفته بود.حتی اکسیژن محیط هم انگار تا قطرۀ اخر تخلیه شده بود،هیچ هوایی برای تنفس وجود نداشت.مامان دویید بیرون تو خیابون.زمان زیادی تو اون منطقه زندگی کرده بودن،تقریبا از بدو ازدواج،و فقط هر سال چندتا کوچه یا پلاک جابجا میشدن.بخاطر همین تو اون کوچه همه اشنا بودن.
- ۱۶۸
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط