...

از روزی که چشم هامون متصل شد قلب هامون هم متصل شدن نمیدونستم چیه ؛ این احساس برای من ناشناخته بود .. گاهی متوجه وابستگیم میشدم میدونستم سر انجام پروانه ای خواهم شد که در عشق تو میسوزه ، بدون رخ ماهگونت نفس کشیدن برام سخته . هر بار که میبینمت دوباره عاشقت میشم ، دوباره زنده میشم و میمیرم...

بغض گلوم رو فشار میده ... طناب دار دور گردنم سنگینی میکنه ... تو لایق بیشتر از من بودی ؟ شاید باید بیشتر بهت محبت میکردم ، در اون صورت میتونستم حداقل یه روز دیگه ببینمت
اما، نگران نباش ، من مطمئنم داخل زندگی بعدیم دوباره محو نگاهت میشم و قلبمو پیشت جا می زارم، اخه کیه که تو اقیانوس چشمات غرق نشه ؟؟!.....

امیدوارم دفعه دیگه فقط یکم به منم فکر کنی به اینکه چقدر برام مهم بودی ، به اینکه بعد از تو چقدر می شکنم، بعد از تو خودم رو گم میکنم ..! ، بعد از تو نمیتونم دلتنگیها رو تحمل کنم و بغض بهم امون نمیده ......!
میدونم هر دفعه که ملاقات میکردیم میترسیدی با یک نگاه عاشقم شی ... اما در نهایت تو نتونستی دووم بیاری شاید نباید از همون اول یه جور دیگه بهت نگاه میکردم اما مگه مقصر من بودم ؟!

چشم های تو بود که منو به خودم آورد و معنی زندگی ای شیرین رو بهم آموخت؛ دیگه نمیتونم واسه دوباره دیدن اون لحظات ، اون دستهای قفل به هم ، اون نگاه های پر معنا ، اون تکیه گاه امن و همیشگی صبر کنم ‌!...
از آخرین باری که گرمای وجودت و حس کردم دیگه نمیتونم بخوابم ، جای خالیت حس میشه ! خیلی وقته حزن بی خبر بهم سر میزنه دیگه کنترل م دست خودم نیست ..! اون موقع هست که آرزو میکنم : ای کاش اون شب که باهم دیدمتون تصور میکردم چیزی نشده ، چیزی ندیدم ... اما نمی تونستم نادیدش بگیرم ، اونم وقتی تو منو نادیده می گرفتی !

برام سخت بود هضم کنم همه چیو فراموش کردی و یه جوری رفتار میکنی انگار اصلا اتفاق نیوفتاده!...اون همه لحظه ، اون همه اتفاق ، اون همه عشق .. یه دفعه چی شد ؟ یعنی اون همه لحظه که فکر میکردم واقعا دارم زندگی میکنم همش الکی بوده ؟ دپرس شده بودم ، حق هم داشتم ... اخه مگه یه قلب چقدر تحمل داره ؟ .. :)


......
دیدگاه ها (۰)

هعییی

تو تصوراتم جوری زندگی می کنم، که وقتی به دنیای واقعی بر میگردم حس میکنم هیچوقت به اینجا تعلق نداشتم

...It all started with you

میدونی دست خودم نیست من ناراحت بشم دلم بشکنه ذوقم کور بشه دی...

عشق من...تو بهترین اتفاق قلبمی ... ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ نمیدونم ...

#Escape_from_death_April29 #admin_yoki #part5به عکسی که به س...

یه زمانی قلبمو گذاشتم کف دست یکیکه فکر میکردم جای امنیه...دو...

p4ویو تهیونگ:به رفتنش داشتم نگاه میکردم نه داشتم به رفتن زند...

https://wisgoon.com/sayeh_ghasedak

وای صب شده من بیدا-وای چرا بیدارممنمخبتثحینولیخب حالا دیگه ن...

Part ¹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط