رمان:دنیای وارونه
رمان:دنیای وارونه
پارت1
از زبان ویل:بعد از اینکه ماجرا تموم شد همگی پایان خوشی داشتیم اما مایک نه من الان 21 سالمه و تولدمه خیلی خوشحالم ولی از وقتی که ال رفت هنوزم مطمئنم که بر می گرده بگذریم بنظر میاد مکس یه چند وقتی هست که با لوکاس دعوا کرده اما خب آشتی میکنن ولی مایک نگاه هاش به مکس قفل میشه و من نمیدونم چی بگم هالی هم رفتاراش عجیب شده انگار از یکی خوشش اومده و داستین هم اختراعات عجیبی میکنه ما همگی توی یه دانشگاه قبول شدیم و الان هر کدوممون رشته های مختلف درس میخونیم دفتر خاطراتم امیدوارم از نوشته هام محافظت کنی
(در باز میشه)
مکس:هعی ویل بیا پایین دیگه همه منتظر توییم
ویل:باشه مکس
رفتیم پایین و سوپرایزم کردن و واقعا خوشحال شدم
مایک:تولدت مبارک ویل
ویل:ممنونم
هالی:ویل ویل ویل!!!
ویل:هالی بازم مشروب خورده؟
هالی:ویل جنتلمن
ویل:چی؟
هالی:آره تو برا
مایک:هالی؟چته مرض داری تو 14 سالته اون وقت مشروب خوردی به مامان چی بگم نانسی بیا هالی رو جمع کن
نانسی:اه به من چه وظیفش به عهده توعه
مکس:بس کنید الان تولد ویله شما دارید دعوا میکنید الان مشکل هالی مهم نیست با یه سطل آب حل میشه (سطل آب رو تو صورت هالی ریختم)
هالی:یا خدا بچه ها چیکار کردید
ویل:هالی تو مست بودی این وسط
هالی:عام چی خب تولدت مبارک
ویل:ممنونم
مکس:بیاین جشن بگیریم هوراا
بعد از اینکه آهنگ گذاشته شد و بچه ها رقصیدن و جشن گرفتن رابین اومد سمتم
رابین:عام خواستم تولدت رو تبریک بگم
ویل:اوه رابین ممنونم
رابین:هالی بهم گفت میخواست بهت کادو بده و بابت اون روز تشکر کنه
ویل:کدوم روز؟
رابین:فکر کنم بابت اون روز که هالی از دست وکنا نجات دادی فکر کنم دوست داره
ویل:چی؟🗿نه هالی 14 سالشه منو دوست نداره خب میدونم داری شوخی میکنیا اما شوخیت بامزه نیست من و هالی به هم نمیایم و من هالی نجات ندادم اون ال بود که نجاتش داد من اصلا کاری نکردم
رابین:خب به سن ربطی نداره☺خیلی هم بهت میاد به هر حال یه بهونه داره
ویل: چی ؟ لابد مشروب خوردی رابین داری دروغ میگی مگه میشه(خودمو از رابین دور کردم و رفتم مشروب خوردم)
مکس:ای بابا بسه دیگه ویل اون بطری مشروب رو بزار کنار
جاناتان:هعی پسر توهم مشروب خوردی نه خخخخخخ
استیو:بچه ها مستیم عجب!
نانسی:بسه نخور جاناتان
ویل: تو تو تو
اریکا:چی میگی تو تو
ویل:جوش زدی؟
اریکا:احمق معلومه که نه تو که خیلی آروم بودی الان هار شدی
ویل:هعی پسر
مایک:چیه
ویل:تو هم جوش زدی؟
مایک: چی میگی ویل
ویل:هعی لوکاس مکس تو رو میخواد صدا کرددت
لوکاس:چی میگی من و مکس با هم قهریم
ویل:اوهوم راس میگی حوس نه حواتم نه حواسم چی پرت نمیدت
مکس:ویل مگه نگفتم نخور خب حالا بریم که ویل جنتلمن کیک ببره
اون شب خیلی خوش گذشت و من صبح بیدار شدم و همه خواب بودن جز مکس
ویل:هعی مکس
مکس:چیه
ویل:دیشب چی شد
مکس:هیچی تو کیکو بریدی در حالی که مست بودی و یهو بی هوش شدی بقیه بچه ها هم خوابیدن
ویل:مکس ازت ممنونم
مکس:برای چی
ویل:که مراقب منی
مکس:نه بابا کاری نمیکنم اما من دلم برای ال خیلی تنگ شده
ویل:منم همینطور
مکس:بیشتر از همه دلم برای مایک میسوزه
ویل:منم
مکس:بیا بریم صبحونه آماده کنیم ویل
ویل: باشه
ویل و مکس و به آشپزخونه رفتن و در حال درست کردن صبحونه بودن
هالی:مکس مکس
مکس:چیه هالی
هالی:راستش میخوام تنها صحبت کنم
مکس:عام باشه ویل از آشپزخونه برو بیرون
ویل:عام باشه
ادامه پارت بعد
پارت1
از زبان ویل:بعد از اینکه ماجرا تموم شد همگی پایان خوشی داشتیم اما مایک نه من الان 21 سالمه و تولدمه خیلی خوشحالم ولی از وقتی که ال رفت هنوزم مطمئنم که بر می گرده بگذریم بنظر میاد مکس یه چند وقتی هست که با لوکاس دعوا کرده اما خب آشتی میکنن ولی مایک نگاه هاش به مکس قفل میشه و من نمیدونم چی بگم هالی هم رفتاراش عجیب شده انگار از یکی خوشش اومده و داستین هم اختراعات عجیبی میکنه ما همگی توی یه دانشگاه قبول شدیم و الان هر کدوممون رشته های مختلف درس میخونیم دفتر خاطراتم امیدوارم از نوشته هام محافظت کنی
(در باز میشه)
مکس:هعی ویل بیا پایین دیگه همه منتظر توییم
ویل:باشه مکس
رفتیم پایین و سوپرایزم کردن و واقعا خوشحال شدم
مایک:تولدت مبارک ویل
ویل:ممنونم
هالی:ویل ویل ویل!!!
ویل:هالی بازم مشروب خورده؟
هالی:ویل جنتلمن
ویل:چی؟
هالی:آره تو برا
مایک:هالی؟چته مرض داری تو 14 سالته اون وقت مشروب خوردی به مامان چی بگم نانسی بیا هالی رو جمع کن
نانسی:اه به من چه وظیفش به عهده توعه
مکس:بس کنید الان تولد ویله شما دارید دعوا میکنید الان مشکل هالی مهم نیست با یه سطل آب حل میشه (سطل آب رو تو صورت هالی ریختم)
هالی:یا خدا بچه ها چیکار کردید
ویل:هالی تو مست بودی این وسط
هالی:عام چی خب تولدت مبارک
ویل:ممنونم
مکس:بیاین جشن بگیریم هوراا
بعد از اینکه آهنگ گذاشته شد و بچه ها رقصیدن و جشن گرفتن رابین اومد سمتم
رابین:عام خواستم تولدت رو تبریک بگم
ویل:اوه رابین ممنونم
رابین:هالی بهم گفت میخواست بهت کادو بده و بابت اون روز تشکر کنه
ویل:کدوم روز؟
رابین:فکر کنم بابت اون روز که هالی از دست وکنا نجات دادی فکر کنم دوست داره
ویل:چی؟🗿نه هالی 14 سالشه منو دوست نداره خب میدونم داری شوخی میکنیا اما شوخیت بامزه نیست من و هالی به هم نمیایم و من هالی نجات ندادم اون ال بود که نجاتش داد من اصلا کاری نکردم
رابین:خب به سن ربطی نداره☺خیلی هم بهت میاد به هر حال یه بهونه داره
ویل: چی ؟ لابد مشروب خوردی رابین داری دروغ میگی مگه میشه(خودمو از رابین دور کردم و رفتم مشروب خوردم)
مکس:ای بابا بسه دیگه ویل اون بطری مشروب رو بزار کنار
جاناتان:هعی پسر توهم مشروب خوردی نه خخخخخخ
استیو:بچه ها مستیم عجب!
نانسی:بسه نخور جاناتان
ویل: تو تو تو
اریکا:چی میگی تو تو
ویل:جوش زدی؟
اریکا:احمق معلومه که نه تو که خیلی آروم بودی الان هار شدی
ویل:هعی پسر
مایک:چیه
ویل:تو هم جوش زدی؟
مایک: چی میگی ویل
ویل:هعی لوکاس مکس تو رو میخواد صدا کرددت
لوکاس:چی میگی من و مکس با هم قهریم
ویل:اوهوم راس میگی حوس نه حواتم نه حواسم چی پرت نمیدت
مکس:ویل مگه نگفتم نخور خب حالا بریم که ویل جنتلمن کیک ببره
اون شب خیلی خوش گذشت و من صبح بیدار شدم و همه خواب بودن جز مکس
ویل:هعی مکس
مکس:چیه
ویل:دیشب چی شد
مکس:هیچی تو کیکو بریدی در حالی که مست بودی و یهو بی هوش شدی بقیه بچه ها هم خوابیدن
ویل:مکس ازت ممنونم
مکس:برای چی
ویل:که مراقب منی
مکس:نه بابا کاری نمیکنم اما من دلم برای ال خیلی تنگ شده
ویل:منم همینطور
مکس:بیشتر از همه دلم برای مایک میسوزه
ویل:منم
مکس:بیا بریم صبحونه آماده کنیم ویل
ویل: باشه
ویل و مکس و به آشپزخونه رفتن و در حال درست کردن صبحونه بودن
هالی:مکس مکس
مکس:چیه هالی
هالی:راستش میخوام تنها صحبت کنم
مکس:عام باشه ویل از آشپزخونه برو بیرون
ویل:عام باشه
ادامه پارت بعد
- ۸۴۹
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط