قهوه آتشین °

قهوه آتشین °

پارت سیزده °

ویو چویا °

از خواب بیدار شدم و روی تخت نشستم هنوز خیلی خوابم میومد و نمیتونستم تحمل کنم
روی تخت ولو شدم و به خواب رفتم
بعد خوابیدنم حدود ساعت یک ظهر از خواب بیدار شدم
اههه نمی‌خواستم انقدر بخوابممم💢💢
از روی تخت بلند شدم و آماده شدم یکم چیزی خوردم و رفتم سمت مافیا
وارد که شدم توی مافیا گشتم و پیش بقیه رفتم و با بقیه حرف زدم


ویو دازای °

از دور دیدمش اومده بود به دیوار تکیه دادم و توی ذهنم دردونمو ستایش کردم
یکم که دقت کردم چشمام برق زد حلقه دستش بود!
ا این یعنی قبول کرده!
لبخند زدم
مرسی هویجم
رفتم سمت اتاق کار سوکوکو
لازم نیست باهاش حرف بزنم اون قبول کرد
نشستم پشت میز و کارامو کردم
از این به بعد همه چی خوب میشه من مطمئنم
.
.
.
.

ویو دازای °

ده ماه بعد°

هشت صبح°

ده ماهی میگذره که همه چی عالی شده توی این ده ماه فقط منو اونیم منو دردونم منو چیبیم ولی اخیرا... خب یک ماهی هست که باهام سرد شده من تمام تلاشم و دارم میکنم که دوباره باهام آشتی کنه من فقط اونو دارم و خب عاشق اونم نمی‌خوام باهام قهر بمونه
الان رفته بیرون و منم لباس پوشیدم که برم کافه تا با یکی در مورد سوپراز کردن چویا حرف بزنم
راه افتادم سمت کافه توی این ده ماه پیش همه جا باهم خاطره داشتیم دور و بر و که می‌دیدم خندم می‌گرفت همش اون الهه کوچولو میومد توی ذهنم
بالاخره نزدیک کافه شدم و دوستمو از اون سر خیابون دیدم که جلوی کافه منتظر من بود
چراغ که قرمز شد آروم براش دست تکون دادم و شروع کردم قدم زدن تا از خیابون رد شم
محیط کافه رو از نظر گرفتم اینجا جای خوشگلیه برای سورپرایز مو حن....
قلبم شروع به تپش کرد ا اون چویایه؟؟...
ن نه نه امکان نداره!
یک قدم رفتم عقب
صدا ها دور سرم چرخید
اون دختره کیه که داشت بوسش می‌کرد ؟؟...
یک قدم دیگه عقب رفت یهو ماشین شروغ کرد بوق زدن سرمو سمت صدا چرخوندم که
فقط سیاهی ..
دیدگاه ها (۰)

قهوه آتشین °پارت چهارده °پارت آخر °ویو دازای°همه جا تاریک بو...

پارت ۲۶ویو دازای:+ .... چرا.....؟- م من.......دیگه ادامه ندا...

پارت هفتم ................................ویو دازایموقعی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط