رمان 💚🩷 شروع تازه 🩷💚
رمان 💚🩷 شروع تازه 🩷💚
خوب توی این ۱۰ سال کلی اتفاق افتاده دامیان بزرگترین مافیا کشور شده و برای حفظ ظاهر یک شرکت داره
انیا بعد از ۱۰ سال بالاخره به کشور بر میگرده و با خیال اینکه دامیان اون رو فراموش کرده به کشور اومده به همراه بکی
لوید و یور از کار های خود باز نشسته شدند اما انیا این بار جاسوس یا قاتل نشده اون با کمک بکی باهم یک قنادی کوچیک زدند
خوب بریم برای ادامه :
انیا تو ذهنش : ۱۰ سال از روزی که دیگه دامیان و این کشور رو ندیدم میگذره هر جای این شهر یاد خاطرات خودم با دامیان میفتم
بکی : چیزی شده انیا ؟ انگار تو فکری
انیا : چیی آهان نه فقط .....
بکی : میدونم خاطرات حتی اگه ۱۰۰ سال هم بگذره پاک نمی شوند فقط گم میشوند و با اهنگ یا عکس یا حتی افراد گذشته دوباره پیداشون میشه
انیا اه بلندی کشید و گفت
انیا : آره خیلی سخته وقتی بازم دوستش داشتم همه چیز توی یک شب تمام شد عجیبه تنها کسی که از ماجرا خبر داره فقط تویی نه دامیان و نه خانواده هامون
بکی : فاز ناراحتی نگیر ۱۰ سال گذشته احتمالا فراموشت کرده حالا به زود باش قنادی جدید منتظر ماست
و بکی دست انیا رو میکشه به طرف قنادی
انیا خنده ای به بزرگی صورتش میزنه و میگه
انیا : باشه باشه اومدم
.
.
.
در همون لحظه شرکت تی ام اف ( از خودم در آوردم 😅) طبقه ۲۰
دستیار : آقای دزموند اقای دزموند بالاخره پیداش کردیم
دامیان : نشونم بده
دستیار : ساعت ۷:۵۰ از فرودگاه بینالمللی الماس اومد بیرون همراهش یک دختر با موهای دم اسبی بود به اسم بکی بلکبل و اونها با ۴ تا چمدون به رنگ های بنفش ، صورتی و یکی از چمدون ها با طرح بادام زمینی و اون یکی با طرح خرگوش بود
دامیان : خوبه مرخصی
دستیار : چشم آقای دزموند
دامیان رو به پنجره های بزرگی که از اون جا شهر معلوم بود
دامیان : هه بلاخره پیدات کردم فکر کردی من به همین راحتی دست از سرت بر می دارم
شب حدودای ساعت ۹:۳۰
.
.
.
.
بکی قبل از انیا رفته بود خونه
انیا : ممنون از خرید لطفا بازم سر بزنین
انیا تو ذهنش : خوب اینم از آخرین مشتری برای روز اول خیلی خوب بود
انیا قنادی رو تمیز کرد و تعطیل کرد
ساعت ۱۰:۵ بود
انیا از قنادی خارج شد و به طرف خونه حرکت کرد ( انیا پیدا بود )
توجه انیا رو مردی جلب کرده بود که حس میکرد داره دنبالش میکنه
انیا هی سرعتش رو بالا تر می برد و بالاتر می بر تا اینکه شروع به دویدن کرد و مرد هم همینجوری ادامه داد و دستمالی رو جلوی دهن انیا گذاشت
انیا کم کم بی هوش شد و
وقتی چشماش رو باز کرد ....
حدس بزنید کی انیا رو دزدیده؟
فردا پارت بعد رو میزارم
تا پارت بعد بای بای 😘😘😘😘😊😊😊😊💞💞💞💞💞💞🩷🩷🩷🩷🩷💚💚💚💚💚💚
خوب توی این ۱۰ سال کلی اتفاق افتاده دامیان بزرگترین مافیا کشور شده و برای حفظ ظاهر یک شرکت داره
انیا بعد از ۱۰ سال بالاخره به کشور بر میگرده و با خیال اینکه دامیان اون رو فراموش کرده به کشور اومده به همراه بکی
لوید و یور از کار های خود باز نشسته شدند اما انیا این بار جاسوس یا قاتل نشده اون با کمک بکی باهم یک قنادی کوچیک زدند
خوب بریم برای ادامه :
انیا تو ذهنش : ۱۰ سال از روزی که دیگه دامیان و این کشور رو ندیدم میگذره هر جای این شهر یاد خاطرات خودم با دامیان میفتم
بکی : چیزی شده انیا ؟ انگار تو فکری
انیا : چیی آهان نه فقط .....
بکی : میدونم خاطرات حتی اگه ۱۰۰ سال هم بگذره پاک نمی شوند فقط گم میشوند و با اهنگ یا عکس یا حتی افراد گذشته دوباره پیداشون میشه
انیا اه بلندی کشید و گفت
انیا : آره خیلی سخته وقتی بازم دوستش داشتم همه چیز توی یک شب تمام شد عجیبه تنها کسی که از ماجرا خبر داره فقط تویی نه دامیان و نه خانواده هامون
بکی : فاز ناراحتی نگیر ۱۰ سال گذشته احتمالا فراموشت کرده حالا به زود باش قنادی جدید منتظر ماست
و بکی دست انیا رو میکشه به طرف قنادی
انیا خنده ای به بزرگی صورتش میزنه و میگه
انیا : باشه باشه اومدم
.
.
.
در همون لحظه شرکت تی ام اف ( از خودم در آوردم 😅) طبقه ۲۰
دستیار : آقای دزموند اقای دزموند بالاخره پیداش کردیم
دامیان : نشونم بده
دستیار : ساعت ۷:۵۰ از فرودگاه بینالمللی الماس اومد بیرون همراهش یک دختر با موهای دم اسبی بود به اسم بکی بلکبل و اونها با ۴ تا چمدون به رنگ های بنفش ، صورتی و یکی از چمدون ها با طرح بادام زمینی و اون یکی با طرح خرگوش بود
دامیان : خوبه مرخصی
دستیار : چشم آقای دزموند
دامیان رو به پنجره های بزرگی که از اون جا شهر معلوم بود
دامیان : هه بلاخره پیدات کردم فکر کردی من به همین راحتی دست از سرت بر می دارم
شب حدودای ساعت ۹:۳۰
.
.
.
.
بکی قبل از انیا رفته بود خونه
انیا : ممنون از خرید لطفا بازم سر بزنین
انیا تو ذهنش : خوب اینم از آخرین مشتری برای روز اول خیلی خوب بود
انیا قنادی رو تمیز کرد و تعطیل کرد
ساعت ۱۰:۵ بود
انیا از قنادی خارج شد و به طرف خونه حرکت کرد ( انیا پیدا بود )
توجه انیا رو مردی جلب کرده بود که حس میکرد داره دنبالش میکنه
انیا هی سرعتش رو بالا تر می برد و بالاتر می بر تا اینکه شروع به دویدن کرد و مرد هم همینجوری ادامه داد و دستمالی رو جلوی دهن انیا گذاشت
انیا کم کم بی هوش شد و
وقتی چشماش رو باز کرد ....
حدس بزنید کی انیا رو دزدیده؟
فردا پارت بعد رو میزارم
تا پارت بعد بای بای 😘😘😘😘😊😊😊😊💞💞💞💞💞💞🩷🩷🩷🩷🩷💚💚💚💚💚💚
- ۹۹۹
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط