چنان امشب غریبم دام ها را دانه می بینم

چنان امشب غریبم ، دام ها را دانه می بینم
مسافر خانه های شهر را پایانه می بینم

شبی که گیسویت رنگ شراب کهنه می گیرد
به هر مسجد که دقت می کنم میخانه می بینم

اگر کاسه ، اگر فنجان ، اگر کوزه ، اگر لیوان
تمام ظرف های خانه را پیمانه می بینم

چنان از عشق مایوسم ، چنان درگیر کابوسم
که حتی عشق های ساده را افسانه می بینم

من آن شاهین تنهایم ، که در سرما و دلتنگی
کلاه پشمی صیاد را هم لانه می بینم

من ِ دیوانه را یک شهر پند عقل داد اما
اگر عاقل شوم یک شهر را دیوانه می بینم
دیدگاه ها (۱)

دو سه شب پیش غریبانه دعایی کردمتا سحر گریه از اندوه جدایی کر...

دیده بارانے و دل کرده هوایت چہ ڪنم؟تو نبودے و ز غم پر شده جا...

کوچه های قلب من خالی تر از شبهای توستواژه های شعر من غمگین ت...

آنقدر دوستت دارم که خودم هم نمیدانم چقدر دوستت دارم !!تو می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط