نگهبان ماه🌘 پارت دوم
نگهبان ماه🌘 پارت دوم
تصمیم میگره بره خونشون و تو اتاقش گریه کنه
وقتی گریه میکرد با یه آدم مواجه میشه
اون خوشحال میشه از این که کسی اون رو میبینه اما وقتی فهمید اون هم انسان نیست بیشتر عصبیش میکنه
نگهبان میگه که :به همراه من بیا و از ماه محافظت کن (همچی رو براش تعریف میکنه)
دختر از اینکه میفهمه پدرش اینو خواسته
سعی میکنه از چیزی که بهش میده سواستفاده کنه
پیشنهاد نگهبان رو قبول میکنه و به ماه میره اما وقتی ماه رو دید خوشحالیش از بین رفت چون فقط یه تیکه سنگ بود(نور هم نداشت)
چند ماه گذشت .....
دختر یه تصمیم وحشتناک میگره ، نگهبان رو میکشه و روحش رو تبدیل به قدرتی میکنه و به ماه نور میبخشه
اون بعد چند مدت تو آسمون حوصلش سر میره و تصمیم میگره به زمین بره
، در راه نگهبان زمین جلوش رو میگیره اما دختر بهش میگه حوصلش سر رفته
اون قدم زنان تو خیابونا ،کنار دریا و هرجایی که بگید میرفت
و یه فکری به سرش زد اون به خونه ی پدرو مادرش رفت و پدر پیرش را خفه کرد و خودش تبدیل به مادرش شد و به روحش گفت:به همراه من به آسمون بیا
پدرش با او رفت
دختر پدرش رو شکنجه کرد و ۲۴ ساعت روی نیروی روحش کار میکرد تا تبدیل به یچی نورانی بشه اونقدر کار کرد و یه چیزی به اسم ستاره درست کرد
اون تصمیم گرفت که هروقت بره یک آدم رو بکشه و تبدیل به ستاره کنه
تصمیم میگره بره خونشون و تو اتاقش گریه کنه
وقتی گریه میکرد با یه آدم مواجه میشه
اون خوشحال میشه از این که کسی اون رو میبینه اما وقتی فهمید اون هم انسان نیست بیشتر عصبیش میکنه
نگهبان میگه که :به همراه من بیا و از ماه محافظت کن (همچی رو براش تعریف میکنه)
دختر از اینکه میفهمه پدرش اینو خواسته
سعی میکنه از چیزی که بهش میده سواستفاده کنه
پیشنهاد نگهبان رو قبول میکنه و به ماه میره اما وقتی ماه رو دید خوشحالیش از بین رفت چون فقط یه تیکه سنگ بود(نور هم نداشت)
چند ماه گذشت .....
دختر یه تصمیم وحشتناک میگره ، نگهبان رو میکشه و روحش رو تبدیل به قدرتی میکنه و به ماه نور میبخشه
اون بعد چند مدت تو آسمون حوصلش سر میره و تصمیم میگره به زمین بره
، در راه نگهبان زمین جلوش رو میگیره اما دختر بهش میگه حوصلش سر رفته
اون قدم زنان تو خیابونا ،کنار دریا و هرجایی که بگید میرفت
و یه فکری به سرش زد اون به خونه ی پدرو مادرش رفت و پدر پیرش را خفه کرد و خودش تبدیل به مادرش شد و به روحش گفت:به همراه من به آسمون بیا
پدرش با او رفت
دختر پدرش رو شکنجه کرد و ۲۴ ساعت روی نیروی روحش کار میکرد تا تبدیل به یچی نورانی بشه اونقدر کار کرد و یه چیزی به اسم ستاره درست کرد
اون تصمیم گرفت که هروقت بره یک آدم رو بکشه و تبدیل به ستاره کنه
- ۴.۹k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط