جهیون:میخوام یه چیز مهم بهت بگم.
جهیون:میخوام یه چیز مهم بهت بگم.
جیسونگ:خب میشنوم برای همین اینجام.
جهیون:من بلخره وارد این مدرسه شدم و امروز به وونهو اعتراف کردم.
وییوی جیسونگ:صدای شکستن قلبم رو به وضوح شنیدم چرا؟ چرا همون که من دوسش دارم باید یکی دیگه رو دوست داشته باشه ؟همیشه میگفت دوسش داره ولی فکر نمیکردم واقعی باشه.چرا این اتفاق برای من باید میفتاد؟دقیقا همین امروز که میخواستم بهش اعتراف کنم باید این اتفاق میوفتاد؟
سعی کردم خودم رو کنترل کنم پس به روم نیاوردم و لبخند زدم.
جیسونگ:خوشحالم پس بهش گفتی اون چی گفت؟
جهیون:جواب مثبت بود.
وییوی جیسونگ:دوباره صدای ترک خوردن اومد قلبم دیگه ضرفیت نداشت خیلی شکسته شدم خیلی خیلی دوباره لبخند زدم و ادامه دادم.
جیسونگ:پس چراغ سبزه خوشبخت شین.
جهیون:ممنون حتما برای عروسی دعوتت میکنم اگه به اونجا رسید.
جیسونگ :متشکرم.
راوی: جهیون نمیدونست با زدن این حرف چه برسر جیسونگ اومد و از طرفی جیسونگ هم نمیدونست با شنیدن این حرف زندگیش قراره چطوری بشه.
وییوی مینهو:بعد کلاس مستقیم رفتم خونه و بعد عوض کردن لباسام خودمو روی تخت انداختم خیلی خسته بودم ولی خوابم نمیبرد ذهنم همش درگیر دانش اموز جدید بود.موهای روشن عسلیش چشای قهوه ای روشنش و اون چهره کیوت شبیح به سنجابش .همه ی حواسم سمت اون بود نمیتونستم از فکرش بیرون بیام.برای جفتمون بهتره این عشق از بین بره تا هیچ کدوممون توی دردسر نیوفته.
جیسونگ:خب میشنوم برای همین اینجام.
جهیون:من بلخره وارد این مدرسه شدم و امروز به وونهو اعتراف کردم.
وییوی جیسونگ:صدای شکستن قلبم رو به وضوح شنیدم چرا؟ چرا همون که من دوسش دارم باید یکی دیگه رو دوست داشته باشه ؟همیشه میگفت دوسش داره ولی فکر نمیکردم واقعی باشه.چرا این اتفاق برای من باید میفتاد؟دقیقا همین امروز که میخواستم بهش اعتراف کنم باید این اتفاق میوفتاد؟
سعی کردم خودم رو کنترل کنم پس به روم نیاوردم و لبخند زدم.
جیسونگ:خوشحالم پس بهش گفتی اون چی گفت؟
جهیون:جواب مثبت بود.
وییوی جیسونگ:دوباره صدای ترک خوردن اومد قلبم دیگه ضرفیت نداشت خیلی شکسته شدم خیلی خیلی دوباره لبخند زدم و ادامه دادم.
جیسونگ:پس چراغ سبزه خوشبخت شین.
جهیون:ممنون حتما برای عروسی دعوتت میکنم اگه به اونجا رسید.
جیسونگ :متشکرم.
راوی: جهیون نمیدونست با زدن این حرف چه برسر جیسونگ اومد و از طرفی جیسونگ هم نمیدونست با شنیدن این حرف زندگیش قراره چطوری بشه.
وییوی مینهو:بعد کلاس مستقیم رفتم خونه و بعد عوض کردن لباسام خودمو روی تخت انداختم خیلی خسته بودم ولی خوابم نمیبرد ذهنم همش درگیر دانش اموز جدید بود.موهای روشن عسلیش چشای قهوه ای روشنش و اون چهره کیوت شبیح به سنجابش .همه ی حواسم سمت اون بود نمیتونستم از فکرش بیرون بیام.برای جفتمون بهتره این عشق از بین بره تا هیچ کدوممون توی دردسر نیوفته.
- ۱۵۸
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط