𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
​𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟭

​[ویو تهیونگ]

پسره با صدایی دورگه و پر از دلواپسی گفت..

_گو وون معلوم هست کجایی؟ می‌دونی چقدر نگرانت شدیم؟ چرا انقدر دیر کردی؟ چرا هرچی زنگ می‌زنم گوشیت رو جواب نمیدی؟


یکی از اون دو دختر که چهره کره ای داشت، جلو اومد و با لحنی نگران گفت..

_آره.. داشتیم سکته می‌کردیم! مربی لی هم سراغت رو گرفت.

ا.ت خودش رو کمی از آغوش اون پسر بیرون کشید، لبخند خجالت‌زده‌ای زد و با دستپاچگی کیفش رو جابه‌جا کرد.

ا.ت: ببخشید بچه‌ها... واقعا معذرت می‌خوام. اصلا متوجه نشدم، صدای گوشیم قطع بود و متوجه زنگ‌ها نشدم. یکم طول کشید تا برگردم.

در تاکسی رو محکم به هم کوبیدم. صدای برخورد درِ ماشین باعث شد هر چهار نفرشون و ا.ت با تعجب به سمت من بچرخن...

نگاهم رو مستقیم روی اون پسر با موهای فر قفل کردم. شعله‌حسادتِ کورکننده و بی‌رحم تو وجودم بیدار شده بود؛ حسی که تا به حال تو زندگیم به این شدت تجربه‌اش نکرده بودم.


اون پسر به چه حقی شماره‌ی ا.ت رو داره و مدام بهش زنگ می‌زنه؟

اسم هیچ‌کدومشون رو نمی‌دونستم... اما همون لحظه، مخصوصا اون پسر چشم‌آبی با موهای فر که چند دقیقه پیش ا.ت رو تو آغوش گرفته بود، تبدیل شد به کسی که دلم نمی‌خواست حتی یک لحظه هم کنار ا.ت ببینمش.

یه پسر کره ای اروم به ا.ت، جوری که من نشنوم گفت..
_این دیگه کیه گو وون؟

همه یه اسم رو صدا می‌زدن.
"گو وون..."
"گو وون، خوبی؟"
"گو وون، چرا انقدر دیر کردی؟"

ابروهام ناخودآگاه در هم رفت.

گو وون؟

برای من...
همیشه "ا.ت" بود.
اما اینجا...
انگار همه، بدون استثنا، فقط با همین اسم صداش می‌زدن.

بی‌اختیار نگاهم روی چهره‌ی ا.ت موند.
اون هم هیچ واکنشی نشون نداد.
انگار مدت‌ها بود به شنیدن این اسم عادت کرده بود.

پس این دو ماه... فقط محل زندگیش عوض نشده بود.
حتی هویتی که دیگران باهاش می‌شناختنش هم تغییر کرده بود.
و من... هیچ‌چیز از زندگی جدیدش نمی‌دونستم.


قدمی به سمت جمع‌شون برداشتم و با لحنی بم، مقتدر رو به ا.ت گفتم...
تهیونگ: خب... به سلامت رسیدی، هوانگ ا.ت. برو داخل... هوا برای بیرون موندن زیادی سرده...مریض میشی.

[ویو ا.ت]

لحن تهیونگ جوری تحکم‌آمیز و مالکانه بود که سنگینیش رو نه تنها من، بلکه بچه‌ها هم کاملا حس کردن..

بعد از گفتن حرفش، نگاهش رو یه دور دیگه روی لیام چرخوند و با همون قدم‌های مغرور از کنار جمع ما رد شد...

اما به جای اینکه به سمت خیابون بره، مستقیم از در ورودیِ اصلی هتل داخل شد!

با تعجب به رفتنش زل زدم.

اون... اون داره می‌ره داخل هتل ما؟ یعنی تو همین هتل اتاق گرفته؟

مغزم از این همه لجبازی و کارهای غیرقابل‌ پیش‌بینی‌اش داشت سوت می‌کشید.

هنوز سایه‌ی تهیونگ کاملا تو تاریکی لابی غیب نشده بود که لیام بازوم رو به آرومی تکون داد و من رو به سمت خودش چرخوند.

تموم بچه‌ها حلقه‌ی صمیمی‌شون رو تنگ‌تر کردن و با چشم‌هایی که از تعجب و کنجکاوی گرد شده بود، به من زل زدن.

فضای حیاط هتل پر از علامت سؤال شده بود.

لیام با اخم‌های درهم و لحنی که سعی می‌کرد نگران بودنش رو پنهون کنه گفت..

لیام: گو وون..خودت خوبی؟ رنگت پریده. اون پسره کی بود؟ چرا باهاش از بیمارستان برگشتی؟ و... اون باند روی پشت سرش چی بود؟

راشل با هیجان و صدای پایین گفت..

راشل: وای خدا، گو وون! این همونی نبود که توی مهمونی باهاش چشم‌توچشم شدی؟ چطوری سر از این‌جا درآورد؟ اصلا چرا تو رو رسوند؟

مینجو دستش رو روی دهنش گذاشت...

مینجو: نکنه تعقیبت کرده؟ حرف بزن دیگه..مردیم از فضولی..

نگاهی به همه انداختم . لیام هنوز با دستپاچگی و تردید به من نگاه می‌کرد و منتظر جواب بود.

نفس عمیقی کشیدم، دست‌هام رو توی جیب پالتوم فرو بردم تا لرزش‌شون رو نبینن و سعی کردم لحنم رو تا حد ممکن عادی جلوه بدم.

ا.ت: بچه‌ها... آروم باشید، چیزی نیست. اون... اون یه آشنای قدیمی از لندنه که کاملا اتفاقی توی پاریس دیدمش.

لیام با شک و تردید، یک قدم نزدیک‌تر اومد.

لیام: اتفاقی؟ لحن حرف زدنش اصلاً شبیه یه آشنای معمولی نبود. جوری اسم کاملت رو صدا زد... و جوری بهت نگاه می‌کرد که انگار سال‌هاست می‌شناستت. اون باند روی سرش برای چی بود؟


لحن سومین کمی نگران بود..

سومین: آره ، لیام راست میگه. خیلی مرموز و خطرناک به نظر می‌رسید. پالتوی مشکی، کلاه...

وسط حرف سومین پریدم و لبخند فیکی زدم..

ا.ت: نه، واقعا چیز خاصی نیست. امشب وقتی داشتم برمی‌گشتم دیدمش و یه اتفاقی افتاد برای همین مجبور شدم برم بیمارستان و بعدش هم با تاکسی برگشتیم. همین!


لیام چند لحظه بی‌صدا نگاهم کرد. انگار هنوز بین حرف‌هام و چیزی که توی چشم‌هام می‌دید، تناقض پیدا می‌کرد.

شرط‌:
۱۵۰ کامنت☘️
دیدگاه ها (۱۷۱)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟬باورم نمی‌شد کسی که تو این...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟵[ویو ا.ت]دو روز بود که اون...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟯راشل شونه هام رو محکم گرفت...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟬[ویو ا.ت]دو ماه گذشته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط