🔹 #او_را ... (۸۲)

🔹 #او_را ... (۸۲)





وقتی برای تلف کردن نداشتم .

ممکن بود جایی بره که گمش کنم !



سریع برگشتم سمت ماشین و رفتم دنبالش



مغزم پر از علامت سوال و علامت تعجب شده بود

پس پدرش شهید شده بود...!

مادرش کجا بود ؟

چرا اونجوری گریه میکرد ؟!

دستش چی شده که هنوز تو بانده ؟!



هرچی بیشتر پیش میرفت ، بیشتر تفاوت بینمون رو احساس میکردم !!



💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-دوم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۴۰)با صدای گوشی چشمامو باز کردم،مرجان بود !سع...

🔹 #او_را ... (۸۶)همه ی جملاتش مثل همون حرف هایی بود که شنید...

🔹 #او_را ... (۸۸)این یکی رو دیگه نمیتونستم قبول کنم !" هرچی...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۸۳)دوباره به اسپیکر نگاه کردمخلقت؟ هدف؟همون چ...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۵۹)برگشتم سمتش .نصف بدنشو از ماشین آورده بود ...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط