﴾dokhtar saeha﴿

﴾dokhtar saeha﴿

part:⑩ (پایانی)

سکوت سنگینی اتاق را پر کرده بود.

جنا هنوز عکس را در دست داشت.

نگاهش بین عکس و چهره‌ی جونگکوک جابه‌جا می‌شد.

«حقیقت رو بهم بگو...»

صدایش آرام بود، اما لرزشش را نمی‌شد پنهان کرد.

جونگکوک چند لحظه چشم‌هایش را بست.

انگار سال‌ها بار سنگینی را به دوش کشیده بود.

سرانجام آهی کشید و گفت:

«من و پدرت فقط همکار نبودیم... بهترین دوست‌های هم بودیم.»

جنا چیزی نگفت.

جونگکوک ادامه داد:

«وقتی فهمیدیم سایه‌ها چه نقشه‌ای دارن، تصمیم گرفتیم جلوی اون‌ها رو بگیریم. اما یکی بهمون خیانت کرد.»

او به یکی از پرونده‌های روی میز اشاره کرد.

داخل پرونده، عکسی از همان مردی بود که در عکس قدیمی با خودکار قرمز خط خورده بود.

«اون رهبر واقعی سایه‌ها بود.»

جنا عکس را برداشت.

ناگهان همه‌چیز برایش معنا پیدا کرد.

تهدیدها، تعقیب شدن، ناپدید شدن پدرش...

همه به او مربوط می‌شد.

«پس پدرم کجاست؟»

جونگکوک برای چند ثانیه سکوت کرد.

بعد لبخند کوچکی زد.

«خودت ببین.»

او یکی از کشوهای میز را باز کرد.

داخل آن یک فلش مموری بود.

فلش را به لپ‌تاپ وصل کردند.

چند لحظه بعد، تصویر جدیدی روی صفحه ظاهر شد.

این بار ویدیو تازه بود.

پدر جنا روبه‌روی دوربین نشسته بود.

او لبخند می‌زد.

«سلام دختر قوی من...»

اشک روی گونه‌های جنا جاری شد.

پدر ادامه داد:

«اگه این پیام رو می‌بینی، یعنی موفق شدی حقیقت رو پیدا کنی. من سال‌ها پنهان شدم تا از تو محافظت کنم.»

جنا بی‌اختیار به صفحه دست کشید.

«بابا...»

پدر لبخند زد.

«وقتشه زندگی خودت رو بسازی. دنبال گذشته نگرد. من همیشه بهت افتخار کردم.»

ویدیو تمام شد.

اتاق در سکوت فرو رفت.

اما این بار سکوت ترسناک نبود.

انگار باری از روی شانه‌های جنا برداشته شده بود.

او حقیقت را پیدا کرده بود.

شاید همه‌ی جواب‌ها را نه...

اما مهم‌ترینشان را چرا.

جونگکوک کنار او ایستاد.

برای اولین بار بعد از سال‌ها، جنا احساس کرد دیگر تنها نیست.

او به عکس پدرش نگاه کرد و لبخند زد.

در همان لحظه، نور طلایی غروب از پنجره‌ی کوچک اتاق وارد شد.

و روی دیوار افتاد.

درست روی نماد سایه‌ها...

نمادی که حالا دیگر قدرتی نداشت.

و این‌گونه، داستان دختری که برای یافتن حقیقت وارد دنیای رازها شده بود، به پایان رسید.

End ....... 🖤✨

اما بعضی رازها... شاید هیچ‌وقت کاملاً تمام نشوند. 🌙📖
دیدگاه ها (۵)

*وقتی تولدش بود و بهت خیانت کرد*part:¹امروز تولد جونگکوک بود...

*وقتی تولدش بود و بهت خیانت کرد*part:²چند ثانیه همان‌جا خشکت...

﴾dokhtar saeha﴿part:⑨جنا با وحشت به آینه خیره شد.سایه‌ی سوم ...

﴾dokhtar saeha﴿part:⑧جنا خیره به صفحه‌ی لپ‌تاپ مانده بود.نفس...

🖤 پارت ۳۴ | «نقطه‌ضعف»لانا به پدرش خیره شد.— «تو از اول می‌د...

آتیشی که از بارون شروع شد part 41ا. ت: جونگکوک؟جونگکوک: چی؟ا...

p8جنا روی مبل کنار سویون نشسته بود و فنجان چای را در دستش گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط