پارت ۳۹

پارت ۳۹


ویو ا/ت
ضربه‌ها پشت سر هم می‌اومدن و هر بار بدنم بیشتر توی خودش جمع می‌شد…

فریاد نمی‌زدم…

نه اینکه درد نداشته باشم…

فقط صدام توی گلوم گیر کرده بود…

یکی از مردها موهامو از پشت کشید و سرم مجبور شد بالا بیاد…..

مرد:هنوزم می‌خوای لجبازی کنی؟
فکر کردی اینجا کسی میاد نجاتت؟

لب‌هام می‌لرزید…

نگاهم روی چهره‌ی بی‌رحمش ثابت موند…

ا / ت: جونگکوک… میاد…

همون یک جمله کافی بود تا خنده‌ی چندتاشون بلند بشه…

مرد دیگه‌ای خم شد و با پوزخند گفت:
مرد ۲: جونگکوک؟
اون الانم اگه بفهمه فقط میاد جنازه‌تو جمع می‌کنه…

قلبم فشرده شد…

اما سعی کردم نذارم ترسم رو ببینن…

ا / ت:نه…اون میاد…

مرد اول محکم به صورتم سیلی زد که سرم به یک سمت چرخید…

مرد: خفه شو…

سرم رو به زمین سرد و خاکی انبار تکیه دادم....
اون‌قدر درد داشتم که حتی توانِ ناله کردن هم نداشتم....

صدای خنده‌های ریونگلی توی فضای خالی انبار می‌پیچید صدایی که انگار داشت از دور شنیده می‌شد....

ریونگلی: می‌بینی؟ حتی وقتی دارن با لگد لهش می‌کنن باز هم چشماش دنبال جونگکوکه.... ( پوزخند )

دوباره به سمتم اومد...
نوک کفشِ واکس‌خورده‌اش رو زیر چونه‌ام گذاشت و سرم رو به زور بالا آورد....

نگاهش تهی بود..
خالی از هر نوع رحم....

ریونگلی: دنبال کی می‌گردی؟
اونی که فکر می‌کنی با یه اسلحه میاد و همه‌تون رو نجات میده؟..

پوزخندی زد و صورتش رو نزدیک گوشم آورد...
طوری که گرمای نفس‌های سردش رو روی پوستم حس کردم....

ریونگلی: جونگکوک همین الان هم سرش جای دیگه‌ای گرمه.....
اون حتی نمی‌دونه تو کدوم سوراخِ این شهر قایم شدی…
اون داره بازیِ خودش رو می‌کنه و تو…
فقط یه مهره‌ی سوخته‌ای.....

شرط : ۱۵ لایک .‌ ۵ بازنشر
دیدگاه ها (۳)

الان واقعا از ته دلم خوشحالمممم🫶🏻🫶🏻🥹🥹 گیلی گیلییی خیلییییییی...

بچه ها خیلی کم مونده تا جونگکوک اول بشه برید و هر ۱ ساعت یکب...

آرمی های عزیز اختلاف زیاد نیست هر ۱ساعت رای بدید کمتر از ۱۴ ...

پارت ۳۹ ا/ت: دروغ می‌گی…من دیدم…خون بود…کوک خودش...ریونگلی ح...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط