طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پ
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت ۳۱
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.
کت کرمی دقیقاً همونطور شده بود که توی ذهنم تصور کرده بودم.
ساده، شیک و با جزئیاتی که فقط خودم میدونستم.
تهیونگ دستهاشو باز کرد.
ـ خب؟
سریع به خودم اومدم.
ـ چی؟
ـ نظر طراح چیه؟
لبخند زدم.
ـ خوبه.
ابروشو بالا انداخت.
ـ فقط خوبه؟
ـ خیلی خوبه.
ـ آها، این بهتر شد.
خندیدم.
ـ زیادی اعتماد به نفس داری.
ـ تقصیر توئه.
ـ من؟
ـ آره، چون باعث شدی لباس خوب بشینه.
قبل از اینکه جواب بدم، عکاس صدا زد:
ـ آمادهایم.
تهیونگ رفت جلوی دوربین.
من هم دوربین خودمو برداشتم.
طبق معمول وقتی شروع به کار کرد، همهچیز یادم رفت.
نور، زاویه، حالت لباس...
همهچیز باید درست میبود.
ـ یکم سرت رو بچرخون...
ـ عالیه.
ـ همین حالت رو نگه دار.
چند عکس گرفتم.
بعد از چند دقیقه، عکاس اصلی گفت:
ـ نتیجه فوقالعادهست.
من لبخند زدم.
ولی چیزی که بیشتر خوشحالم میکرد، این بود که تهیونگ واقعاً با لباس ارتباط گرفته بود.
بعد از فوتوشوت، وقتی همه مشغول جمع کردن وسایل بودن، تهیونگ اومد سمتم.
ـ یه چیزی بگم؟
ـ بگو.
ـ حالا فهمیدم چرا اون روز انقدر به اون پارچه نگاه میکردی.
ـ چرا؟
به کت نگاه کرد.
ـ چون تو فقط لباس طراحی نمیکنی...
ـ پس چی؟
ـ تو حس طراحی میکنی.
برای چند لحظه چیزی نگفتم.
این یکی از قشنگترین تعریفهایی بود که تا حالا شنیده بودم.
آروم گفتم:
ـ ممنون.
لبخند زد.
ـ حالا یه چیز دیگه.
ـ چی؟
ـ شام امشب مهمون منی.
خندیدم.
ـ باز؟
ـ آره.
ـ تهیونگ...
ـ نه گفتن قبول نیست.
با خنده سرمو تکون دادم.
ـ باشه، ولی این بار من دسر میخرم.
ـ معامله شد.
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.
کت کرمی دقیقاً همونطور شده بود که توی ذهنم تصور کرده بودم.
ساده، شیک و با جزئیاتی که فقط خودم میدونستم.
تهیونگ دستهاشو باز کرد.
ـ خب؟
سریع به خودم اومدم.
ـ چی؟
ـ نظر طراح چیه؟
لبخند زدم.
ـ خوبه.
ابروشو بالا انداخت.
ـ فقط خوبه؟
ـ خیلی خوبه.
ـ آها، این بهتر شد.
خندیدم.
ـ زیادی اعتماد به نفس داری.
ـ تقصیر توئه.
ـ من؟
ـ آره، چون باعث شدی لباس خوب بشینه.
قبل از اینکه جواب بدم، عکاس صدا زد:
ـ آمادهایم.
تهیونگ رفت جلوی دوربین.
من هم دوربین خودمو برداشتم.
طبق معمول وقتی شروع به کار کرد، همهچیز یادم رفت.
نور، زاویه، حالت لباس...
همهچیز باید درست میبود.
ـ یکم سرت رو بچرخون...
ـ عالیه.
ـ همین حالت رو نگه دار.
چند عکس گرفتم.
بعد از چند دقیقه، عکاس اصلی گفت:
ـ نتیجه فوقالعادهست.
من لبخند زدم.
ولی چیزی که بیشتر خوشحالم میکرد، این بود که تهیونگ واقعاً با لباس ارتباط گرفته بود.
بعد از فوتوشوت، وقتی همه مشغول جمع کردن وسایل بودن، تهیونگ اومد سمتم.
ـ یه چیزی بگم؟
ـ بگو.
ـ حالا فهمیدم چرا اون روز انقدر به اون پارچه نگاه میکردی.
ـ چرا؟
به کت نگاه کرد.
ـ چون تو فقط لباس طراحی نمیکنی...
ـ پس چی؟
ـ تو حس طراحی میکنی.
برای چند لحظه چیزی نگفتم.
این یکی از قشنگترین تعریفهایی بود که تا حالا شنیده بودم.
آروم گفتم:
ـ ممنون.
لبخند زد.
ـ حالا یه چیز دیگه.
ـ چی؟
ـ شام امشب مهمون منی.
خندیدم.
ـ باز؟
ـ آره.
ـ تهیونگ...
ـ نه گفتن قبول نیست.
با خنده سرمو تکون دادم.
ـ باشه، ولی این بار من دسر میخرم.
ـ معامله شد.
- ۱۶۳
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط